نقد و تحلیل فیلم میکی ۱۷ (Mickey 17)؛ مرگ، حافظه و هویت انسان

نقد و تحلیل فیلم میکی ۱۷ (Mickey 17)؛ مرگ، حافظه، هویت و معنای انسان بودن
مقدمه؛ اگر هر بار بمیری و دوباره با همان خاطرات بازگردی، هنوز خودت هستی؟
فیلم میکی ۱۷ (Mickey 17) به کارگردانی بونگ جون هو (Bong Joon Ho) از آن دسته آثار علمیتخیلی است که ایده اصلی خود را به یک فناوری عجیب محدود نمیکند، بلکه از یک فرض علمیتخیلی برای طرح پرسشی بسیار قدیمی استفاده میکند: چه چیزی ما را به یک انسان منحصربهفرد تبدیل میکند؟
اگر بدن انسان از بین برود اما خاطرات او در بدنی تازه بازسازی شود، آیا فرد جدید همان انسان قبلی است؟ اگر پاسخ مثبت باشد، مرز میان مرگ و زندگی کجاست؟ و اگر پاسخ منفی باشد، دقیقاً چه چیزی در فاصله میان دو نسخه از یک انسان از دست رفته است؟
میکی ۱۷ این پرسشها را در قالب یک کمدی سیاه علمیتخیلی و در جهانی دیستوپیایی مطرح میکند؛ جهانی که در آن انسان میتواند همانند یک قطعه مصرفی بارها تولید شود، بمیرد و دوباره به کار گرفته شود.
فیلم اقتباسی آزاد از رمان Mickey7 نوشته ادوارد اشتون است و رابرت پتینسون در نقش میکی بارنز ظاهر میشود؛ انسانی که برای مأموریتهای خطرناک فضایی به عنوان یک «مصرفشونده» یا Expendable انتخاب شده است. (Roger Ebert)
اما اهمیت فیلم تنها در ایده کلونشدن یا چاپ دوباره بدن نیست. «میکی ۱۷» در لایه عمیقتر درباره ارزش انسان، استثمار، استعمار، قدرت سیاسی، سرمایهداری، هویت شخصی، حافظه و آگاهی سخن میگوید.

میکی ۱۷ درباره چیست؟
داستان در آیندهای رخ میدهد که انسانها برای سکونت در سیارهای دیگر زمین را ترک کردهاند. میکی بارنز، فردی بدون مهارت ویژه، برای فرار از مشکلات زندگی روی زمین وارد برنامهای میشود که در آن انسانها برای انجام مأموریتهای بسیار خطرناک مورد استفاده قرار میگیرند.
میکی هر بار که در جریان مأموریت میمیرد، دوباره با همان بدن و خاطرات بازسازی میشود.
به این ترتیب، مرگ برای او دیگر یک پایان قطعی نیست؛ بلکه بخشی از قرارداد کاری است.
همین ایده ساده، یکی از مهمترین مفاهیم فیلم را شکل میدهد: وقتی مرگ به یک فرایند صنعتی تبدیل شود، آیا ارزش زندگی نیز صنعتی و قابل محاسبه خواهد شد؟
میکی دیگر یک انسان معمولی نیست. او تبدیل به یک «منبع» شده است؛ چیزی که میتوان مصرف کرد، دور انداخت و دوباره تولید کرد.
این نگاه به انسان، هسته تاریک جهان فیلم را تشکیل میدهد.
میکی ۱۷؛ فیلمی درباره مرگ یا فیلمی درباره ارزش زندگی؟
عنوان فیلم در نگاه نخست به تعداد نسخههای میکی اشاره دارد؛ اما عدد ۱۷ تنها یک شماره نیست.
این عدد نشان میدهد که چگونه یک فرد میتواند در یک سیستم قدرت، از یک «شخص» به یک «واحد قابل شمارش» تبدیل شود.
میکی ۱، میکی ۲، میکی ۳ و در نهایت میکی ۱۷.
هر شماره یک بدن است، اما در جهان فیلم، این بدنها باید ادامه همان فرد قبلی تلقی شوند؛ زیرا خاطرات او به نسخه جدید منتقل میشود.
اینجاست که فیلم از یک داستان علمیتخیلی ساده فاصله میگیرد و وارد قلمرو فلسفه ذهن (Philosophy of Mind) و علوم اعصاب شناختی (Cognitive Neuroscience) میشود.
حافظه دقیقاً همان هویت نیست
یکی از جذابترین پرسشهای علمی فیلم این است که آیا انتقال خاطرات میتواند به معنای انتقال «خود» باشد؟
در میکی ۱۷ فرض بر این است که اگر اطلاعات حافظه یک فرد در بدن جدید قرار گیرد، نسخه جدید عملاً ادامه همان فرد خواهد بود.
اما از دیدگاه علوم اعصاب، مسئله بسیار پیچیدهتر است.
حافظه مجموعهای یکپارچه و منفرد نیست. ما با سامانههای مختلف حافظه از جمله حافظه اپیزودیک، حافظه معنایی، حافظه رویهای و حافظه کاری مواجه هستیم. تشکیل و بازیابی خاطرات نیز به شبکههای گستردهای از مغز وابسته است.
پژوهشهای جدید درباره انگرامهای حافظه (Memory Engrams) نشان میدهند که خاطرات با مجموعههایی از نورونها و تغییرات سیناپسی مرتبطاند؛ اما این موضوع به معنای وجود یک «فایل حافظه» مستقل و قابل انتقال نیست که بتوان آن را مانند یک فایل رایانهای از مغزی به مغز دیگر منتقل کرد. (Nature)
بنابراین، فناوری میکی ۱۷ در حال حاضر یک فرض داستانی است، نه یک فناوری علمی موجود.
و دقیقاً همین فاصله میان علم و تخیل، فیلم را برای علاقهمندان به علوم اعصاب جذاب میکند.
اگر خاطراتت منتقل شوند، آیا «تو» هم منتقل شدهای؟
این شاید مهمترین پرسش فلسفی فیلم باشد.
فرض کنیم مغز فردی کاملاً از بین برود و اطلاعاتی که تمام خاطرات او را تشکیل میدهند در مغز دیگری بازسازی شود.
آیا فرد دوم همان فرد اول است؟
یا فقط انسانی جدید است که خاطرات فرد اول را دارد؟
این مسئله به مفهوم هویت شخصی (Personal Identity) مربوط میشود.
فیلم عمداً پاسخ قطعی ارائه نمیکند و به جای آن، مخاطب را با تناقض روبهرو میکند.
میکی ۱۷ و میکی ۱۸ هر دو خاطرات مشترکی دارند؛ اما شخصیت، رفتار و واکنشهایشان کاملاً یکسان نیست.
این تفاوت بسیار مهم است.
اگر حافظه تمام هویت انسان بود، انتظار داشتیم دو نسخه از میکی تقریباً یکسان باشند.
اما فیلم نشان میدهد که حتی با وجود خاطرات مشترک، دو نسخه میتوانند مسیرهای رفتاری متفاوتی پیدا کنند.
در نتیجه، فیلم بهصورت ضمنی پرسش دیگری مطرح میکند:
آیا هویت انسان حاصل حافظه است یا حاصل تعامل حافظه، بدن، مغز، تجربه و محیط؟
مغز، بدن و هویت؛ چیزی فراتر از یک حافظه ذخیرهشده
از منظر علوم اعصاب، تجربه انسانی را نمیتوان به مجموعهای از خاطرات تقلیل داد.
مغز دائماً در حال دریافت اطلاعات حسی، تنظیم هیجانات، پیشبینی رویدادها، تصمیمگیری و ایجاد ارتباط میان تجربههای گذشته و شرایط فعلی است.
حتی خاطره نیز چیزی شبیه یک فایل ثابت نیست.
فرایند بازتحکیم حافظه (Memory Reconsolidation) نشان میدهد که هنگام بازیابی یک خاطره، آن خاطره میتواند دوباره در فرایندهای عصبی بازپردازش و تثبیت شود.
بنابراین اگر روزی فناوری بتواند برخی اطلاعات مربوط به حافظه را بازسازی کند، این مسئله بهتنهایی به معنای بازسازی کامل «شخص» نخواهد بود.
در همین نقطه، میکی ۱۷ به یک آزمایش فکری جذاب درباره آگاهی (Consciousness)، حافظه، خودآگاهی (Self-awareness) و هویت شخصی تبدیل میشود.
مسئله آگاهی؛ آیا میکی ۱۸ همان آگاهی میکی ۱۷ را دارد؟
یکی از مهمترین تمایزهای علوم اعصاب، تفاوت میان حافظه و آگاهی است.
داشتن اطلاعات درباره یک رویداد الزاماً به معنای تجربه آگاهانه همان رویداد نیست.
پژوهش درباره همبستگیهای عصبی آگاهی (Neural Correlates of Consciousness; NCC) تلاش میکند مشخص کند چه فرایندهای عصبی با تجربه آگاهانه ارتباط دارند. این پژوهشها نشان میدهند آگاهی پدیدهای پیچیده است و نمیتوان آن را صرفاً با یک قطعه اطلاعات یا یک حافظه توضیح داد. (Nature)
بنابراین، میکی ۱۷ پرسشی را مطرح میکند که علم هنوز پاسخ نهایی برای آن ندارد:
اگر ساختار اطلاعاتی مغز یک انسان بازسازی شود، آیا تجربه اولشخص او نیز ادامه پیدا میکند؟
این همان جایی است که نوروساینس و فلسفه ذهن به یکدیگر نزدیک میشوند.
دو میکی و یک بحران هویت
ورود میکی ۱۸ به داستان، از نظر مفهومی یکی از مهمترین لحظات فیلم است.
تا قبل از آن، میکی میتواند تصور کند که هر بار پس از مرگ، دوباره خودش بازمیگردد.
اما وقتی میکی ۱۷ و میکی ۱۸ همزمان وجود دارند، این تصور دچار بحران میشود.
هر دو خاطرات مشابهی دارند.
هر دو از یک گذشته میآیند.
اما اکنون دو فرد مستقل هستند.
اینجاست که فیلم یک تناقض فلسفی بسیار جذاب ایجاد میکند:
اگر هر دو «میکی» هستند، کدامیک میکی واقعی است؟
پاسخ منطقی میتواند این باشد که هر دو نسخه، ادامهای از یک تاریخچه مشترک هستند.
اما همین پاسخ نشان میدهد که مفهوم «خود» ممکن است بسیار پیچیدهتر از یک برچسب واحد باشد.
میکی ۱۷ و استعمار؛ وقتی انسان به نیروی مصرفی تبدیل میشود
در سطح اجتماعی، فیلم درباره استعمار نیز سخن میگوید.
مأموریت فضایی در ظاهر پروژهای برای ساخت آینده بشر است؛ اما در لایه زیرین، الگویی از استعمار (Colonialism) را بازتولید میکند.
گروهی از انسانها وارد سرزمینی جدید میشوند، منابع آن را در اختیار میگیرند و موجودات بومی را مانعی برای پروژه خود میبینند.
به همین دلیل، موجودات ساکن نیفلهایم صرفاً بخشی از طراحی جهان فیلم نیستند.
آنها آینهای برای رفتار انسان هستند.
فیلم از این طریق پرسشی بسیار قدیمی را به آینده منتقل میکند:
وقتی یک قدرت سیاسی خود را صاحب سرزمین بداند، چه اتفاقی برای موجوداتی میافتد که پیش از ورود او در آن سرزمین زندگی میکردند؟
«مصرفشونده»؛ استعارهای برای انسان در نظام قدرت
میکی به معنای واقعی کلمه نیروی کار مصرفشونده است.
او برای کاری انتخاب شده که دیگران حاضر نیستند انجام دهند.
او میمیرد تا دیگران زنده بمانند.
بدن او آسیب میبیند تا پروژهای سیاسی ادامه پیدا کند.
و از همه مهمتر، مرگ او برای سیستم تبدیل به یک هزینه قابل محاسبه شده است.
این ایده با یکی از مضامین ثابت سینمای بونگ جون هو ارتباط دارد: نابرابری طبقاتی و ساختار قدرت.
در «برفشکن»، طبقات اجتماعی در فضای بسته یک قطار از یکدیگر جدا شدهاند و در «انگل»، معماری خانه و اختلاف ارتفاع میان فضاهای زندگی به بخشی از زبان اجتماعی فیلم تبدیل میشود.
«میکی ۱۷» همین دغدغه را به فضا منتقل میکند.
این بار قطار و خانه جای خود را به سفینه دادهاند.
اما مسئله همچنان انسان است.
بونگ جون هو و سینمای طبقه
یکی از ویژگیهای مهم سینمای بونگ جون هو ترکیب ژانر با نقد اجتماعی است.
او از علمیتخیلی، کمدی، تریلر، وحشت و ملودرام به عنوان ابزارهایی برای بیان ایدههای انسانی استفاده میکند.
در مصاحبهای درباره «انگل»، خود بونگ جون هو نیز درباره حضور دائمی مسئله طبقه در زندگی اجتماعی صحبت کرده است. (Roger Ebert)
این مسئله در «میکی ۱۷» نیز ادامه پیدا میکند.
میکی در پایینترین سطح ساختار قدرت قرار دارد.
مارشال در بالاترین سطح است.
و میان این دو، سیستمی قرار گرفته که انسانها را به نقشهای از پیش تعیینشده تقسیم میکند.
مارشال؛ قدرت وقتی انسانها را عدد میبیند
شخصیت مارشال، بیش از آنکه یک سیاستمدار واقعگرایانه باشد، نمایشی اغراقآمیز از قدرت خودشیفته و اقتدارگراست.
مارک رافالو این شخصیت را با نوعی طنز اغراقشده بازی میکند؛ طنزی که باعث میشود فیلم میان کمدی سیاه و دیستوپیا حرکت کند.
این انتخاب کاملاً با زبان سینمایی بونگ جون هو هماهنگ است.
مارشال هم خندهدار است و هم خطرناک.
هم مضحک است و هم میتواند جان انسانها را به آسانی نابود کند.
همین تضاد باعث میشود شخصیت او فقط یک «شرور» ساده نباشد؛ بلکه نمایشی از ساختاری باشد که در آن قدرت، خود را بالاتر از انسان قرار میدهد.
چرا کمدی سیاه برای چنین داستانی ضروری است؟
اگر «میکی ۱۷» صرفاً یک درام جدی درباره مرگ، استعمار و استثمار بود، احتمالاً فضای آن بسیار سنگینتر میشد.
اما بونگ جون هو عمداً از کمدی سیاه (Dark Comedy) استفاده میکند.
میکی بارها میمیرد و صحنه مرگ او گاهی به جای آنکه کاملاً تراژیک باشد، عجیب، مضحک و حتی absurd به نظر میرسد.
این تضاد یک اثر مهم ایجاد میکند:
مخاطب میخندد، اما بعد متوجه میشود که به مرگ یک انسان خندیده است.
و همینجا فیلم پرسش اخلاقی خود را مطرح میکند:
اگر یک انسان را آنقدر تکرار کنیم که مرگ او عادی شود، آیا هنوز مرگ او برای ما اهمیت دارد؟
مردن چه حسی دارد؟
عنوان پرسشبرانگیز «مردن چه حسی دارد؟» شاید در نهایت مهمتر از خود پاسخ باشد.
فیلم نمیتواند واقعاً تجربه مرگ را به ما نشان دهد؛ زیرا مرگ، در معنای زیستی، پایان فرایندهای برگشتناپذیر حیات و آگاهی است.
آنچه فیلم نشان میدهد بیشتر «تجربه داستانی مرگ و بازگشت» است.
میکی میمیرد، اما روایت ادامه پیدا میکند.
بنابراین مخاطب با نوعی پارادوکس مواجه میشود:
میکی میتواند بمیرد، بدون اینکه داستان او پایان پیدا کند.
اما آیا این به معنای تجربهنکردن مرگ است؟
نه لزوماً.
زیرا اگر نسخه قبلی واقعاً از بین رفته باشد و نسخه بعدی تنها بازسازی اطلاعات او باشد، مسئله اصلی دیگر «بازگشت از مرگ» نیست؛ بلکه تداوم هویت است.
فیلم از نظر علمی کجا ایستاده است؟
از منظر علمی، باید میان چند مفهوم تفاوت گذاشت:
کلونسازی (Cloning)، انتقال حافظه (Memory Transfer)، بازسازی مغز (Brain Reconstruction) و انتقال آگاهی (Mind Uploading) مفاهیم یکسانی نیستند.
حتی اگر بتوانیم یک انسان را از نظر ژنتیکی کلون کنیم، فرد جدید الزاماً همان خاطرات، شخصیت و تجربههای فرد اصلی را نخواهد داشت.
ژنتیک بهتنهایی خاطرات زندگی یک فرد را ذخیره نمیکند.
از سوی دیگر، حافظه نیز یک فایل منفرد در مغز نیست.
بنابراین فناوری نمایشدادهشده در «میکی ۱۷» فعلاً باید در قلمرو علمیتخیلی (Science Fiction) باقی بماند.
با این حال، پرسشهایی که مطرح میکند کاملاً علمی و فلسفیاند.
میکی ۱۷ و آینده هوش مصنوعی
یکی از جذابترین امتدادهای فکری فیلم، ارتباط آن با بحث هوش مصنوعی و هویت دیجیتال است.
اگر روزی بتوانیم رفتار، خاطرات، زبان، ترجیحات و الگوهای تصمیمگیری یک انسان را با دقت بسیار بالایی شبیهسازی کنیم، آیا حاصل کار یک نسخه دیجیتال از آن فرد خواهد بود؟
یا فقط سامانهای خواهد بود که بسیار شبیه او رفتار میکند؟
این مسئله در آینده میتواند یکی از پرسشهای مهم علوم اعصاب محاسباتی، هوش مصنوعی، فلسفه ذهن و علوم شناختی باشد.
اما «میکی ۱۷» یک هشدار مهم نیز مطرح میکند:
توانایی بازسازی انسان لزوماً به معنای توانایی احترام به انسان نیست.
ممکن است فناوری پیشرفته شود، اما اخلاق و ساختار قدرت همچنان عقب بمانند.
نقطه قوت اصلی فیلم؛ تبدیل یک ایده علمیتخیلی به مسئلهای انسانی
بزرگترین ارزش «میکی ۱۷» در این نیست که آیندهای کاملاً علمی و دقیق را پیشبینی میکند.
قدرت فیلم در این است که یک فناوری خیالی را به ابزاری برای پرسیدن سؤالهای واقعی تبدیل میکند.
اگر انسان قابل کپی باشد، ارزش هر نسخه چقدر است؟
اگر خاطرات قابل انتقال باشند، هویت چه میشود؟
اگر مرگ قابل تکرار باشد، آیا زندگی بیارزش میشود؟
اگر بدن انسان قابل چاپ باشد، چه چیزی غیرقابل جایگزینی باقی میماند؟
و شاید مهمتر از همه:
اگر سیستم بتواند انسان را دوباره تولید کند، چه کسی حق دارد تعیین کند کدام نسخه انسان محسوب میشود؟
نقطه ضعف فیلم؛ ایدههای بسیار زیاد برای یک روایت
با وجود ظرفیت فلسفی و علمی قابل توجه، «میکی ۱۷» از یک مشکل اساسی نیز رنج میبرد: انباشت ایدهها.
فیلم درباره هویت، مرگ، استعمار، سرمایهداری، طبقه اجتماعی، اقتدارگرایی، محیط زیست، موجودات بیگانه، عشق، خانواده، تولیدمثل، انقلاب و اخلاق علمی صحبت میکند.
این گستردگی از یک طرف جاهطلبانه است، اما از طرف دیگر باعث میشود بعضی از خطوط روایی فرصت کافی برای عمق پیدا نکنند.
برخی منتقدان نیز به پراکندگی روایت و تعدد ایدههای فیلم اشاره کردهاند؛ در عین حال، طراحی بصری، جهان دیستوپیایی و بازی رابرت پتینسون از نقاط مورد توجه نقدهای منتشرشده بودهاند. (Roger Ebert)
در نتیجه، فیلم در برخی لحظات بیشتر شبیه مجموعهای از ایدههای درخشان است که در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند تا روایتی کاملاً یکپارچه.
رابرت پتینسون؛ چرا دو میکی باید متفاوت باشند؟
یکی از مهمترین دستاوردهای بازی رابرت پتینسون، ایجاد تفاوت میان نسخههای مختلف میکی است.
اگر دو میکی کاملاً مشابه بودند، بخش مهمی از پرسش فلسفی فیلم از بین میرفت.
میکی ۱۷ بیشتر مطیع، مضطرب و سازگار است؛ در حالی که میکی ۱۸ رفتاری تهاجمیتر دارد.
این تفاوت به مخاطب اجازه میدهد از خود بپرسد:
اگر خاطرات یکی هستند، چرا رفتارها متفاوتاند؟
فیلم از این طریق میان حافظه، شخصیت و رفتار فاصله ایجاد میکند.
این همان نقطهای است که داستان علمیتخیلی دوباره به علوم شناختی نزدیک میشود.
آیا حافظه، شخصیت را میسازد؟
شخصیت انسان حاصل تعامل پیچیده میان ژنتیک، رشد مغز، محیط، یادگیری، تجربه، هیجان، روابط اجتماعی و فرایندهای شناختی است.
حافظه یکی از عناصر بسیار مهم این سیستم است، اما تنها عنصر آن نیست.
به همین دلیل، حتی اگر فرض کنیم فناوری فیلم بتواند تمام خاطرات میکی را منتقل کند، هنوز نمیتوان با قطعیت گفت نسخه جدید دقیقاً همان فرد قبلی خواهد بود.
این تمایز، یکی از مهمترین نکاتی است که میتواند «میکی ۱۷» را از یک فیلم سرگرمکننده علمیتخیلی به موضوعی جذاب برای علوم اعصاب، روانشناسی شناختی و فلسفه ذهن تبدیل کند.
«میکی ۱۷» در امتداد جهان سینمایی بونگ جون هو
اگر «میکی ۱۷» را در کنار Snowpiercer، Okja و Parasite قرار دهیم، یک خط فکری مشترک دیده میشود: انسانهایی که در ساختارهای قدرت نابرابر زندگی میکنند.
در این جهانها، مسئله فقط فرد شرور نیست.
ساختار اهمیت دارد.
چه کسی منابع را کنترل میکند؟
چه کسی تصمیم میگیرد؟
چه کسی قربانی میشود؟
چه کسی اجازه دارد در جایگاه بالاتر قرار گیرد؟
و چه کسی حتی ارزش اعتراضکردن ندارد؟
به همین دلیل، «میکی ۱۷» را میتوان ادامهای علمیتخیلی از دغدغههای اجتماعی بونگ جون هو دانست؛ دغدغههایی که منتقدان نیز در آثار قبلی او، از جمله «انگل»، بر محور طبقه و نابرابری بررسی کردهاند. (Roger Ebert)
آیا «میکی ۱۷» فیلمی درباره انسان است؟
در نهایت، بله؛ اما نه صرفاً درباره انسانی که میمیرد.
این فیلم درباره انسانی است که قابل جایگزینشدن تلقی میشود.
تفاوت این دو مفهوم بسیار مهم است.
مرگ بهخودیخود بخشی از وضعیت زیستی انسان است.
اما تبدیل انسان به موجودی که میتوان او را بدون پیامد اخلاقی جایگزین کرد، یک تصمیم اجتماعی و سیاسی است.
در اینجا فیلم از علم به اخلاق میرسد.
از بدن به هویت.
از حافظه به آگاهی.
و از آگاهی به کرامت انسانی.
جمعبندی؛ میکی ۱۷ در جستوجوی چیزی فراتر از جاودانگی
«میکی ۱۷» شاید فیلمی درباره جاودانگی به نظر برسد، اما در عمق خود بیشتر درباره ارزش یک زندگی فناپذیر است.
میکی بارها بازمیگردد، اما هر بازگشت سؤال تازهای ایجاد میکند.
اگر بدن دوباره ساخته شود، چه چیزی باقی میماند؟
اگر خاطره بازسازی شود، چه چیزی ادامه پیدا میکند؟
اگر شخصیت قابل کپی باشد، مفهوم «من» چه معنایی خواهد داشت؟
و اگر انسان بتواند مرگ را دور بزند، آیا واقعاً توانسته است معنای زندگی را نیز حل کند؟
پاسخ فیلم به این پرسشها قطعی نیست و شاید همین نقطه قوت آن باشد.
از منظر علوم اعصاب، فیلم تصویری علمی از انتقال حافظه یا آگاهی ارائه نمیکند؛ چنین فناوریای امروز در دسترس نیست و حافظه و آگاهی نیز بسیار پیچیدهتر از آناند که بتوان آنها را همچون دادهای ساده از یک مغز به مغز دیگر منتقل کرد. پژوهشهای معاصر درباره انگرامهای حافظه و همبستگیهای عصبی آگاهی همچنان نشان میدهند که فهم ما از این فرایندها در حال تکامل است. (Nature)
اما ارزش علمی یک اثر علمیتخیلی الزاماً در پیشبینی دقیق آینده نیست.
گاهی ارزشمندترین کار علمیتخیلی این است که پرسشی را مطرح کند که هنوز پاسخ آن را نمیدانیم.
«میکی ۱۷» دقیقاً چنین فیلمی است.
فیلم از ما نمیپرسد فقط چگونه میتوان انسان را دوباره ساخت؟
پرسش عمیقتر آن این است:
اگر روزی توانستیم انسان را دوباره بسازیم، آیا هنوز میدانیم چه چیزی را ساختهایم؟
و شاید همین پرسش، دلیل ماندگاری ایده مرکزی فیلم باشد؛ زیرا در جهانی که فناوری هر روز بیشتر میتواند بدن، رفتار و اطلاعات انسان را بازسازی کند، مسئله نهایی همچنان همان مسئله قدیمی است:
انسان بودن دقیقاً یعنی چه؟
