چغاخور؛ از حافظه تاریخی بختیاری تا ضرورت ساختن آیندهای مشترک

برخی نوشتهها را نمیتوان تنها خواند و از کنارشان گذشت؛ نوشتههایی هستند که ما را به مکث، بازخوانی و گفتوگو دعوت میکنند.
متن پیشرو درباره چغاخور، تنها روایتی از یک مکان تاریخی نیست؛ بلکه پرسشی درباره حافظه جمعی، هویت فرهنگی و آینده یک جامعه است.
متن اصلی: «صدایی از چغاخور نمیآید؟»
صدایی از چغاخور نمی آید، نه اینکه چغاخور حرفی برای گفتن نداشته باشد، اتفاقا اگر قرار باشد گوشه گوشه جغرافیای بختیاری زبان به سخن باز کنند، چغاخور حرفهای بسیار زیادی برای گفتن به ما دارد، حرفهای پر از افسوس برای امروز تکه تکه شده بختیاری و در عصر از خود بیگانگی بختیاری از خود و هویتش.
چغاخور را نمیتوان فقط یک ییلاق، یک تالاب یا گوشه ای از طبیعت زیبای زاگرس و خاک بختیاری دانست، چغاخور روزگاری در جغرافیای سیاسی و اجتماعی بختیاری، مفهوم و جایگاهی فراتر از یک ییلاق نشین داشت، محل حضور و رفت و آمد خوانین و سران بختیاری بود و در آن، دیدار، رایزنی و تصمیم گیری درباره امور ایل شکل می گرفت.
برای فهم نقش چغاخور، باید بختیاری و تاریخش را در قامت یک جامعه با ساختار سیاسی و اجتماعی خاص خود در نظر داشت.
در آن روزگاران پرشکوه، بختیاری فقط مجموعه ای از طوایف و تیره ها نبود، سران و خوانینی داشت که در بزنگاه های تاریخی درباره مسایل ایل تصمیم می گرفتند و گاه تصمیم هایی که در جغرافیای بختیاری شکل می گرفت، نتایجش از زاگرس و کوهستان های بی رحمش، فراتر می رفت.
بی شک نقش بختیاری ها در مشروطه و اتفاقات پس از آن و حضورشان در عرصه ملی و مناصب کلیدی کشور، بخش مهمی از تاریخ سیاسی ایران به حساب می آید، هرچند تاریخ نویسان دوزاری چپ یا سیاستمداران قومگرا در سالگرد این اتفاقات، بصورت جهت دار، این نقش را حذف کنند.
اما پشت این نقش تاریخی، فقط چند نام و چند سوار و چند تفنگدار نبود، پشت آن، یک جامعه، یک ساختار و شبکه سلسله مراتبی و یک نظام تصمیم سازی یکپارچه قرار داشت و این دوران را بدون شناخت جغرافیاها و مکان های بختیاری نمی توان با دقت فهمید، چرا که گاهی مکان ها نیز تاریخ ساز هستند و روح دارند.
بی شک چغاخور یکی از همین جغرافیاها و مهم ترین آن بوده است.
اما باید پرسید:
چغاخور بختیاری امروز، کجاست؟
امروز کدام خطه بختیاری محل گردهمایی و تصمیم سازی درباره مسائل کلان مردم بختیاری است؟
کجا سران و بزرگان بختیاری گرد هم می آیند تا درباره آینده این جامعه تصمیم بگیرند؟
کجا می توان از یک اراده جمعی و یک تصمیم مشترک درباره مسایل بختیاری سخن گفت؟
پاسخ تلخ است، چرا که با اشکی بر چشم و بغضی در گلو باید گفت:
هیچ جا
نه از این جهت که امروز بختیاری، انسانهای توانمندتر، فرهیخته تر و دلسوزتر ندارد، نه اتفاقا تعدادشان بسیار بیشتر از گذشته است.
مسئله این است که آن مرکزیت تاریخی تصمیم سازی و آن ساختار سلسله مراتبی منسجم که زمانی با حضور خوانین و سران ایل معنا پیدا می کرد، دیگر وجود خارجی ندارد.
خوانین رفتند، اما با رفتن شان، فقط یک عنوان یا یک طبقه اجتماعی از بین نرفت، بلکه بخشی از سازوکار سنتی هماهنگی، تصمیم سازی و همگرایی میان بخشهای مختلف بختیاری نیز نابود شد.
و اینجاست که باید دوباره به چغاخور برگشت، نه لزوما برای بازگرداندن گذشته و نه لزوما برای بازگرداندن خوانین، بلکه برای فهمیدن اینکه چه چیزی در گذشته وجود داشت؟ که امروز نداریم!
بله، درخشش آفتاب چغاخور خاموش نشده و هنوز بر روی سر انسان بختیاری می تابد!
اما این بختیاری است که دیگر چغاخوری برای تصمیم سازی ندارد.
و شاید امروز، بیش از آنکه چغاخور به معرفی دوباره نیاز داشته باشد، تاریخ بختیاری به بازخوانی چغاخور نیاز دارد.
زیرا بعضی مکان ها فقط در جغرافیا قرار ندارند، در حافظه جمعی یک جامعه نیز جای دارند و باید پذیرفت که چغاخور یکی از آنها و مهم ترین شان برای بختیاری است.
ابوالفضل بابادی شوراب
مدیرمسئول و سردبیر رسانه تحلیلی اقتصاد بختیاری
اهواز
پاسخ و بازخوانی: «شاید واقعاً صدایی از چغاخور میآید»
بعضی نوشتهها را نمیتوان فقط خواند؛ باید درنگ کرد، دوباره خواند و بعد به گذشته و حال خود نگاه کرد.
«صدایی از چغاخور نمیآید؟»
شاید پاسخ این باشد که چرا؛ صدای چغاخور هنوز میآید، اما مسئله اینجاست که ما دیگر آنقدر از هم دور شدهایم که صدای آن را در هیاهوی امروز بهدرستی نمیشنویم.
نوشته شما، بیش از آنکه درباره یک تالاب، یک ییلاق یا یک جغرافیای تاریخی باشد، درباره یک «فقدان» است؛ فقدانِ یک نقطه کانونی در حافظه و حیات اجتماعی بختیاری؛ جایی که جغرافیا تنها جغرافیا نبود، بلکه به عرصهای برای دیدار، رایزنی، گفتوگو و تصمیمسازی تبدیل میشد.
و شاید دقیقاً همینجا باید مکث کرد.
چغاخور را نمیتوان تنها با مختصات جغرافیاییاش شناخت؛ همانگونه که بختیاری را نمیتوان فقط با نام طوایف، تیرهها، تبارنامهها و خاطرات تاریخیاش تعریف کرد.
جغرافیا وقتی وارد حافظه یک ملت و جامعه میشود، دیگر فقط «مکان» نیست؛ به «معنا» تبدیل میشود.
چغاخور از همین جنس است.
اما به گمان من، ارزشمندترین بخش نوشته شما آنجاست که میان «چغاخورِ تاریخی» و «چغاخورِ امروز» فاصله میگذارد و ما را وادار میکند پرسشی دشوارتر مطرح کنیم:
اگر ساختارهای سنتی گذشته از میان رفتهاند، آیا ما توانستهایم سازوکارهای تازهای برای گفتوگو، همگرایی و تصمیمسازی جمعی ایجاد کنیم؟
این پرسش، بسیار فراتر از حسرت گذشته است.
قرار نیست تاریخ را به عقب برگردانیم. قرار نیست خوانین را به جایگاه گذشته بازگردانیم و قرار نیست جامعه امروز بختیاری را در مناسبات اجتماعی یک قرن پیش تعریف کنیم.
گذشته، گذشته است.
اما یک جامعه حق دارد از گذشته خود درباره آیندهاش سؤال بپرسد.
و شاید پرسش چغاخور دقیقاً همین باشد.
در گذشته، بخشی از هماهنگی اجتماعی بختیاری در ساختارهایی شکل میگرفت که امروز دیگر وجود ندارند. آن ساختارها، با همه ویژگیها، محدودیتها و اقتضائات تاریخی خود، نوعی امکان برای ارتباط میان بخشهای مختلف جامعه فراهم میکردند.
امروز آن ساختارها دیگر وجود ندارند.
اما آیا جای خالی آنها را با چیزی تازه پر کردهایم؟
آیا برای گفتوگوی میان دانشگاه و جامعه، میان پژوهشگر و مردم، میان نسل قدیم و نسل جدید، میان طوایف و مناطق مختلف، میان فعالان فرهنگی و اجتماعی، و میان نخبگان بختیاری، نهادهای پایدار و مستقل ساختهایم؟
آیا جایی داریم که اختلافنظرها بتوانند بدون تبدیل شدن به دشمنی، به گفتوگو تبدیل شوند؟
آیا جایی داریم که یک پژوهشگر جوان بتواند در کنار یک ریشسفید ایل بنشیند و هر دو، بدون آنکه یکی دیگری را نفی کند، درباره آینده میراث مشترک خود سخن بگویند؟
آیا جایی داریم که تاریخپژوه، شجرهنامهنویس، جامعهشناس، نویسنده، استاد دانشگاه، فعال فرهنگی، کارآفرین، مدیر و جوان بختیاری بتوانند نه برای اثبات برتری خود، بلکه برای ساختن یک فهم مشترک کنار هم بنشینند؟
اگر پاسخ این پرسشها هنوز روشن نیست، شاید دقیقاً به همین دلیل است که «چغاخور» همچنان برای ما مهم است.
چغاخور شاید دیگر یک مرکز تصمیمسازی به معنای تاریخی خود نباشد؛ اما میتواند نماد یک نیاز فراموششده باشد:
نیاز به گفتوگو.
نیاز به حافظه مشترک.
نیاز به شناخت دقیق تاریخ.
نیاز به ثبت روایتهای پراکنده.
نیاز به گفتوگوی نسلها.
و مهمتر از همه، نیاز به تبدیل «هویت» از یک واژه احساسی به یک سرمایه فرهنگی و اجتماعی زنده.
اینجا نقش شجرهنامهنویسان و تاریخپژوهان بختیاری بسیار مهم میشود.
شجرهنامه فقط فهرستی از نام پدران و پدربزرگان نیست.
هر نام، یک زندگی است؛
هر تیره، بخشی از یک روایت است؛
هر کوچ، بخشی از تاریخ اجتماعی است؛
هر مکان، بخشی از حافظه است؛
و هر روایت خانوادگی، اگر با روش درست ثبت و بررسی شود، میتواند قطعهای از پازل بزرگ تاریخ بختیاری باشد.
اما این میراث زمانی ارزشمندتر میشود که از «حافظه» به «دانش» تبدیل شود؛ از روایت شفاهی به سند، از سند به پژوهش، و از پژوهش به شناختی که بتواند نسل آینده را با گذشته خود پیوند دهد.
در این میان، جامعهشناس نیز وظیفهای دارد؛ نه برای ستایش گذشته، بلکه برای فهم آن.
پژوهشگر نیز وظیفهای دارد؛ نه برای ساختن افسانه، بلکه برای تفکیک تاریخ از روایتهای غیرمستند.
نویسنده نیز وظیفهای دارد؛ نه برای برانگیختن احساسات، بلکه برای زنده نگه داشتن پرسشهایی که جامعه نباید فراموش کند.
و نسل جوان نیز وظیفهای دارد؛ اینکه میراث خود را نه با تعصب، بلکه با شناخت بشناسد.
چرا که هویتِ بیدانش، خیلی زود به شعار تبدیل میشود؛ اما هویتی که بر حافظه، پژوهش و شناخت استوار باشد، میتواند به سرمایهای برای آینده تبدیل شود.
از همینجاست که به گمان من، باید معنای «چغاخور» را دوباره تعریف کرد.
شاید چغاخورِ آینده الزاماً یک مکان نباشد.
شاید یک انجمن علمی باشد.
شاید یک مرکز مطالعات بختیاری باشد.
شاید یک آرشیو بزرگ از اسناد، عکسها، شجرهنامهها و روایتهای شفاهی باشد.
شاید یک شبکه میان پژوهشگران و دانشگاهیان بختیاری باشد.
شاید یک مجمع فرهنگی باشد که در آن اختلافنظر طبیعی باشد، اما حذف یکدیگر طبیعی نباشد.
شاید چغاخورِ امروز، بیش از آنکه به یک جغرافیا نیاز داشته باشد، به یک فرهنگ گفتوگو نیاز دارد.
و اگر چنین شود، آنگاه دیگر لازم نیست برای بازگشت به گذشته حسرت بخوریم.
چون از گذشته، چیزی مهمتر از خود گذشته را با خود به آینده بردهایم:
درسِ ضرورتِ همگرایی.
درخشش آفتاب چغاخور هنوز خاموش نشده است.
کوهها هنوز همان کوهها هستند.
زاگرس هنوز ایستاده است.
تالاب هنوز بخشی از آن حافظه جغرافیایی را با خود حمل میکند.
آنچه تغییر کرده، ما هستیم و نسبت ما با گذشتهمان.
شاید به همین دلیل است که چغاخور امروز بیش از آنکه به معرفی نیاز داشته باشد، به «خوانده شدن» نیاز دارد؛ خوانده شدن همچون یک متن تاریخی، یک خاطره جمعی و یک پرسش اجتماعی.
و چه پرسش بزرگی:
اگر روزی چغاخور محل گردهمایی و تصمیمسازی بود، امروز بختیاری کجا گرد هم میآید تا درباره آینده خود بیندیشد؟
شاید هنوز پاسخ روشنی برای این پرسش نداریم.
اما شاید همین که دوباره آن را میپرسیم، خود آغاز یک راه باشد.
چون جوامع فقط با داشتن گذشته بزرگ نمیشوند؛
با فهمیدن گذشته، گفتوگو درباره اکنون و ساختن آینده بزرگ میشوند.
پس شاید واقعاً صدایی از چغاخور میآید.
صدایی آرام، از دل زاگرس؛
نه برای دعوت ما به بازگشت به گذشته،
بلکه برای پرسیدن اینکه:
از آن همه تاریخ، برای فردای بختیاری چه ساختهایم؟
و شاید روزی، پاسخ این پرسش را نه در حسرتِ چغاخور گذشته، بلکه در ساختن «چغاخورِ اجتماعیِ آینده» پیدا کنیم؛ جایی که در آن، هیچ طایفهای دیگری را حذف نکند، هیچ نسلی دیگری را فراموش نکند، هیچ پژوهشگری اسیر تعصب نشود و هیچ صدای دلسوزانهای به دلیل اختلاف نظر خاموش نماند.
آن روز، شاید بتوان گفت:
صدای چغاخور دوباره شنیده شده است.
نه صدای یک فرد،
نه صدای یک طایفه،
نه صدای یک جریان،
بلکه صدای یک جامعه؛
جامعهای که گذشته خود را میشناسد، حال خود را نقد میکند و آینده خود را آگاهانه میسازد.
و شاید این، بزرگترین درسی باشد که چغاخور هنوز برای ما دارد.
آیندهنگاران مغز؛ از حافظه گذشته تا آگاهی آینده.
