شعر حماسی در ستایش فردوسی | از شهنامه تا بیداری ایران

پیشدرآمد حماسه
در گسترهی هزار سالهی تاریخ ایران، ستارگان بسیار درخشیدهاند، اما خورشیدی که پرتو جاویدش هنوز بر جان این سرزمین میتابد، حکیم ابوالقاسم فردوسی است؛ آن پیر والاتبار که با واژههای خویش، چون تیغی برنده و سپری استوار، شرف و شکوه ایران را از گرداب فراموشی برکشید و بر قلهی تاریخ نشاند.
این سرودهی سترگ، در دیماه ۱۳۶۹، در کنگره جهانی بزرگداشت فردوسی، در مجلس شعرخوانی رسمی آن کنگره، بر زبان شاعر جاری شد و چون خروشی از اعماق جان، تالار را به لرزه انداخت. جایگاه و ارزش این اثر چنان است که در دو کتاب از آثار دکتر منصور رستگار فسائی، استاد بزرگ زبان و ادب فارسی و شاهنامهپژوه نامدار، ثبت و ماندگار شده است:
حماسهی رستم و سهراب (انتشارات جامی)، صفحه ۲۲۴
فردوسی و هویتشناسی ایرانی (انتشارات طرح نو)، صفحه ۷
این شعر، تنها ستایشی از یک شاعر نیست؛ این سرود، نقشهی جان ایران است. در هر بیت، نام و یاد قهرمانان و دیوان، از رستم و سهراب و آرش تا ضحاک و افراسیاب، نه بهعنوان داستانهای کهن، بلکه بهعنوان ستونهای هویت و آیینههای آزادی و ستم بازتاب یافتهاند.
در این روایت، «بیتو»ها، دشتها را به بیابان و قهرمانان را به اسیر بدل میکنند، و «کاشکی»ها، آرزوی بازگشت روزهای شکوه و بخت را فریاد میزنند. شاعر، ایرانِ بیفردوسی را سرزمینی خاموش و فراموششده میبیند و ایرانِ با فردوسی را باغی شکفته، که از جان شهنامه جان گرفته است.
اکنون، این پیشدرآمد شما را فرا میخواند که به دل شعر بروید؛ سفری از اندوه و حسرت تا امید و بیداری. بخوانید و به یاد آورید: تا نام فردوسی زنده است، ایرانزمین هرگز به تمامی در سایه نخواهد ماند.
پیر من، فردوسى والاتبار
اى ز تو بنیاد ایران پایدار
اى ز تو جاوید نام راستان
اى ز تو نو، روزگار باستان
بى تو ایرانى سخندانى نداشت
آنچه مى دانیم و مى دانى نداشت
بى تو ایران وادى بى نام بود
بى تو نام زندگى دشنام بود
بى تو ایران ذوق آبادى نداشت
بى تو شور و شوق آزادى نداشت
شعر تو در جان ایران جان دمید
اندر ایران جان جاویدان دمید
چون که تو شهنامه را پرداختى
کاخ ایران شهر را، نو ساختى
بى تو ایران سرزمینى سرد بود
جلوگاه جاودان درد بود
این وطن محراب آزادى نبود
سرزمین پاکى و شادى نبود
بى تو آیین شرف بى رنگ بود
بى تو نام سربلندى، ننگ بود
بى تو کى تاریکى تردیدها
روشنى مى یافت از خورشیدها؟
بى تو دست راستى کوتاه بود
نام مردى ننگ و ظلمت، ماه بود
بى تو حق خاموش بود و سوخته
ناى مردان شرف بردوخته
بى تو رستم، جاودان در خواب بود
مادر آزادگى، بى تاب بود
بى تو رستم خون به جان خویش داشت
شِکوه از هم میهنان خویش داشت
بى تو رستم رزم را یارا نداشت
بى تو سام یل، تن خارا نداشت
بى تو جان شهرناز و ارنواز
بود از ضحاک تازى در گداز
بى تو کاوه، آنهمه شیرى نداشت
قارن آیین جهانگیرى نداشت
بى تو سلم و تور، شادان از گناه
خون ایرج، خون اغریرث، تباه
بى تو خسرو را سرافرازى نبود
گیو را آیین جانبازى نبود
بى تو بیژن جاودان در چاه بود
بى تو عمر زال زر، کوتاه بود
بى تو حق را کس نمى شد خواستار
بى تو رویین تن نبود، اسفندیار
بى تو کس عزم وطن پایى نداشت
آرش آن تیر اهورایى نداشت
دیو کشورگیر و کشوردار بود
همسر کشورگشایان، مار بود
مرزها، مرز ورارودى نبود
آنچه در اندیشه اش بودى نبود
دشمن از هرسو به ایران تاخته
کار مردان دلاور ساخته
بى تو رؤیا بود و تعبیرى نداشت
پهلوانى بود و شمشیرى نداشت
مار ضحّاکى، سر و جان مى گرفت
اژدها جان جوانان مى گرفت
بیورسپى بسته در غارى نبود
هفتخانى بود و سردارى نبود
بى تو جادو بود و شامى تیره چهر
بود پنهان جاودانه ماه و مهر
دور اکوان بود و ارژنگ پلید
دور شام تیره و دیو سپید
در شب تار وطن، ماهى نبود
در نبرد خصم، کین خواهى نبود
بود رستم، لیک، دور از کارزار
رخش رخشان بود، امّا بى سوار
جادوان سرمست و دیوان شادخوار
خسته از زنجیر بود اسفندیار
تا فرانک کودکى مى زاد پاک
در گلو مى برد مار اژدهاک
بود سیمرغى، ولى دستان نبود
نام ایران بود و خود ایران نبود
آتش ایرانزمین رنگى نداشت
سرزمین مهر، مهر آهنگى نداشت
هرکه جان در راه ایران مى نهاد،
بود رستم، لیک در چاه شغاد
سنگ اکوان بود و چاه بیژنى
بیم مرگ و سلطه اهریمنى
تازیانه، نامِ بهرامى نداشت
گرز، این آوازه سامى نداشت
از درفش کاویان نامى نبود
بود جمشیدى، ولى جامى نبود
نوشدارو بود و سهرابى نبود
تیرگى بسیار و نوشابى نبود
بود هوشنگى، ولى آتش نبود
بود تیرى در کمان، آرش نبود
در سخن روزى که قد افراشتى
قامت سرو و صنوبر داشتى
از پس سى سال رنج بى امان
پیر گشتى، خسته گشتى، ناتوان
گشت آن سرو بلندت چون کمان
تیرگى آمد نصیب دیدگان
شادى دیرینهات از یاد رفت
گنج سیم و گوهرت بر باد رفت
مرگ سهراب جوانت پیر کرد
رستم پیرت، ز هستى سیر کرد
ایرجت، سرمایه هستى گرفت
بیژنت از چاه، سرمستى گرفت
تا که چون آید سرانجام فرود،
طوس نوذر، خستگیهایت فزود
گاه اندوهِ سیاوش، داشتى
دیدگان بر کوه آتش داشتى،
گاه دیدى ایرج یل را به خاک،
گه سیاوش را سپردى در مغاک،
چون که رستم را سر آمد روزگار
در بُن چاهى چو یلدا سرد و تار،
آتش غم شعله زد در جان تو
سوخت از رستم، سر و سامان تو
رزم چندین نسل با افراسیاب،
برد از چشمان تو آرام و خواب
داستان رستم و اسفندیار،
کینه جانوسیار و ماهیار
روز و شبهاى تو پراندوه کرد
کوله بار رنجهایت کوه کرد
لیک اى مردانه مرد روزگار،
تو نگشتى خسته اندر کارزار
تو به مردان یاد دادى رزم را
تو نشان دادى فنون بزم را
چون که رستم داشت قصد آشتى
دستگیرش پیر دانش داشتى
چون که رزم جادوان در پیش داشت،
چاره جویى چون تو را با خویش داشت
چون که آمد رهسپار هفتخان،
بر تنش تو دوختى ببر بیان
چون که با هوشنگ نوآمد سده،
بود جان پاک تو، آتشکده
با تو بُد همراه، در میدان شور
در مصاف شیر نر، بهرام گور
با تو سیمرغ از پر جانبخش خویش
دور کرد از پیکر رودابه ریش
راى تو، افسون ننگ و نام بود
تازیانه در کف بهرام بود
چون که رودابه گشود از سر کمند
زال را راى تو آمد پایبند
تا “جریره” آتش اندر دژ فکند
از تو آمد جاودانه سربلند
چون که شیرین زهر را سر مى کشید
از تو نام خویش را بر مى کشید
از کیومرث گزین تا یزدگرد،
جمله کردند از تو نام و ننگ گِردْ
کاشکى اسب زمان سرکش نبود،
آخر شهنامه ات ناخوش نبود
کاشکى عمر یلان بسیار بود
بخت با مردان میهن یار بود
کاشکى آنروزها شامى نداشت،
روزگار فتح انجامى نداشت
رزمها پیکار ما و من نبود،
تیر گز در چشم رویین تن نبود
بود بهرامى و در گورى نبود
کرکسانِ مرگ را سورى نبود
رستمى با آن بر و یالِ بلند،
با چنان کوپال و شمشیر و کمند،
خسته از بدکارى دونان نبود
در بُن چاه سیه، بى جان نبود
تا که شاد از زندگانى زال بود
باز هم رودابه فرّخفال بود
کاشکى سهراب، چشمى باز داشت
دست از پیکار رستم باز داشت
نوشدارو چاره بى تاب بود
بخت یار رستم و سهراب بود
کاشکى گشتاسپ را فرمان نبود
تور و ایرج را حکایت آن نبود
کام شیرین کاش زهرآگین نبود
تلخ، کامِ خسرو از شیرین نبود
آسیایى بود و اهریمن نداشت
آسیابانش دل کشتن نداشت
کاشکى اى سرفرازى کام تو
بود روز دیگرى ایّام تو
تا ببوسد دست و پایت رستگار
گوید اى مردانه مرد روزگار،
پیر من فردوسى والاتبار
بار دیگر زندگى را سر برآر
در سخن افسون خود در کار کن
نسلهاى خفته را بیدار کن
گو که ایران مى شود باغ بهشت
در کف ایرانى نیکوسرشت
بار دیگر رستمانه سر برآر
پیر من فردوسى والاتبار
بار دیگر لب به گفتن باز کن
داستان زندگانى ساز کن
اى کلامت همچو عیسى زنده ساز
باز خیل مردگان را زنده، ساز
بار دیگر در نبرد خوب و زشت
بازگو افسانه هاى سرنوشت
بار دیگر جلوه کن در کارزار
اشکبوس جهل را از پا درآر
باغبان باغ ایران جان توست
هستى ایرانزمین از آنِ توست
تا که گل از خاک ایران بردمد،
تا ز دلها نور ایمان بردمد،
نام فردوسى چنان خورشید باد
صدهزاره، یاد او جاوید باد
تا که خورشید است و ماه و عشق و کین
زنده جاوید باد ایرانزمین
شیراز، ۱۳۶۹/۹/۲۹
شعری از دکتر منصور رستگار فسایی
فرجام سخن
در گذر هزار سالهای که از فردوسی تا امروز کشیده شده، ایران همواره بر شانههای اندیشه و فرهنگ ایستاده است. فردوسی با شهنامهاش، نه فقط قصه پهلوانان، که رمز بقای یک ملت را در جان تاریخ نشاند. امروز، ما وارثان آن مشعل فروزانیم؛ مشعلی که با هر بیتش، راه آینده را روشنتر میکند.
اگر دیروز، کار فردوسی پاسداری از مرزهای زبان و هویت بود، امروز رسالت ما پاسداری از مرزهای خرد، آگاهی و آیندهنگری است. ما میدانیم که هر تمدنی که گذشتهاش را بفهمد، میتواند آیندهاش را بسازد؛ و هر ملتی که مغزهای بلندپرواز و آیندهنگر پرورش دهد، میتواند فردایی باشکوهتر بیافریند.
در آیندهنگاران مغز باور داریم که:
«بلندی آینده، از بلندی اندیشه آغاز میشود.»
و این همان راهی است که فردوسی هزار سال پیش آغاز کرد و ما امروز ادامه میدهیم.
