کاوهای پیدا نخواهد شد، کاشکی اسکندری پیدا شود: تحلیل شعر اخوان ثالث و بازتاب سکون تاریخی در جامعه

کاشکی اسکندری پیدا شود … (مهدی اخوان ثالث)
موج ها خوابیده اند، آرام و رام…
طبل توفان از نوا افتاده است.
چشمه های شعله ور خشکیده اند؛
آب ها از آسیاب افتاده است…
در مزارآباد شهری بی تپش،
وای جغدی هم نمی آید به گوش…
دردمندان، بی خروش و بی فغان…
خشمناکان، بی فغان و بی خروش…
آه ها در سینه ها گم کرده راه…
مرغکان سرها به زیر بال ها…
در سکوت جاودان مدفون شده ست…
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها؛
آب ها از آسیاب افتاده است…
دارها برچیده؛ خونها شسته اند…
جای رنج و خشم و عصیان، بوته ها
خشک بُن های پلیدی رسته اند…
مشت های آسمانکوب قوی…
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست…
یا نهان سیلی زنان یا آشکار…
کاسه ی پَست گدایی ها شده ست؛
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان…
و آنچه بود، آش دهن سوزی نبود…
این شب است، آری؛ شبی بس هولناک…
لیک پشت تپه هم روزی نبود…
باز ما ماندیم و شهر بی تپش…
و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست…
گاه می گویم فغانی بر کشم…
باز می بینم صدایم کوته ست…
باز می بینم که پشت میله ها…
مادرم اِستاده، با چشمان تر…
ناله اش گم گشته در فریادها؛
گویدم: گویی که؛ من: لالم، تو: کر…
آخر انگشتی کند چون خامه ای؛
دست دیگر را بسان نامه ای…
گویدم: بنویس و راحت شو به رمز،
تو عجب دیوانه و خودکامه ای…
من سری بالا زنم، چون ماکیان…
از پس نوشیدن هر جرعه آب…
مادرم جنباند از افسوس سر…
هر چه از آن گوید، این بیند جواب…
گوید: آخر… پیرهاتان نیز… هم؛
گویمش: امّا جوانان مانده اند…
گویدم: اینها دروغند و فریب…
گویم: آنها بس به گوشم خوانده اند…
گوید: امّا خواهرت، طفلت، زنت…!؟
من نهم دندان غفلت بر جگر…
چشم هم اینجا دم از کوری زند؛
گوش کز حرف نخستین بود کر…
گاه رفتن گویدم نومیدوار…
و آخرین حرفش که: این جهل است و لج…
قلعه ها شد فتح، سقف آمد فرود…
و آخرین حرفم ستون است و فرج؛
می شود چشمش پر از اشک و به خویش،
می دهد امید دیدار مرا…
من به اشکش خیره از این سوی و باز…
دزد مسکین برده سیگار مرا…
آب ها از آسیاب افتاده، لیک…
باز ما ماندیم و خوان این و آن…
میهمانی، باده و افیون و بنگ…
از عطای دشمنان و دوستان…
آب ها از آسیاب افتاده، لیک…
باز ما ماندیم و عدل ایزدی…
و آنچه گویی، گویدم هر شب زنم؛
باز هم مست و تهی دست آمدی؟!
آن که در خونش طلا بود و شرف…
شانه ای بالا تکاند و جام زد…
چتر پولادین ناپیدا به دست…
رو به ساحلهای دیگر گام زد…
در شگفت از این غبار بی سوار…
خشمگین، ما ناشریفان مانده ایم؛
آب ها از آسیاب افتاده، لیک…
باز ما با موج و توفان مانده ایم…
هر که آمد بار خود را بست و رفت…
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب…
زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ!؟
زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب!؟
باز می گویند: فردای دگر…
صبر کن تا دیگری پیدا شود…
کاوه ای پیدا نخواهد شد، امیّد
کاشکی اسکندری پیدا شود…
آنچه مهدی اخوان ثالث در «کاشکی اسکندری پیدا شود» میآفریند، نه یک شعر، بلکه سند تاریخیِ روح یک ملت در لحظهی فرسودگیِ امید است؛ مرثیهای سترگ برای عصری که در آن، نه توفان باقی مانده، نه فریاد، نه حتی توانِ فغان. این شعر، روایتِ ایستادنِ تاریخ در نقطهای است که حرکت از آن رخت بربسته، و جامعه در سکونِ مرگبارِ خویش فرو رفته است.
اخوان در همان سطرهای نخست، با تکرار هولناکِ عبارتِ «آبها از آسیاب افتاده است»، جهان شعر را بر مدارِ یک استعارهی مرکزی بنا میکند: پایان کشمکش، پایان تضاد، پایان جنبش. آسیاب، نماد حرکت، تولید، تضاد نیروها و زایش معناست؛ و وقتی آب از آن میافتد، دیگر نه آردی هست، نه نانی، نه امیدی. این تصویر، فقط وصف آرامش نیست؛ بلکه آرامشِ پس از شکست است، آرامشی که نه از صلح، بلکه از نابودیِ توانِ مقاومت زاده شده است.
در این جهان، موجها خوابیدهاند، اما این خواب، خوابِ آرامش نیست؛ خوابِ بیهوشی است. طبل توفان از نوا افتاده؛ یعنی حتی ابزارِ هشدار نیز خاموش شده است. دیگر کسی خطر را فریاد نمیزند، زیرا گوشها پیشتر کر شدهاند. اخوان با مهارتی شگفت، از همان ابتدا نشان میدهد که مسئله، نبودِ دشمن نیست، بلکه مرگِ حساسیتِ جمعی است. جامعهای که دیگر حتی صدای جغدی از آن برنمیخیزد، نه زنده است و نه مرده؛ بلکه در وضعیتِ تعلیقِ هولناکِ «بیتپشی» بهسر میبرد.
«مزارآباد شهری بیتپش» یکی از کوبندهترین ترکیبات شعر معاصر فارسی است. شهر، که باید کانونِ زندگی، جنبش و صدا باشد، به گورستانی بدل شده که حتی مردگانش نیز فریاد ندارند. دردمندان بیخروشاند و خشمناکان بیفغان؛ یعنی رنج و خشم، که موتورهای تاریخاند، به درون فرو رفتهاند و راهی برای بروز نمییابند. اینجا، نه ظلم کم شده و نه درد؛ بلکه توانِ اعتراض زایل گشته است.
اخوان در ادامه، سکوت را نه صرفاً نبودِ صدا، بلکه دفنشدنِ تاریخ تصویر میکند:
«در سکوت جاودان مدفون شدهست / هر چه غوغا بود و قیل و قالها»
این سکوت، سکوتی فعال و ویرانگر است؛ سکوتی که نه آرامش میآورد و نه نجات، بلکه حافظ وضع موجود است. غوغا و قیلوقال، که نشانهی زندهبودنِ اجتماعاند، به خاک سپرده شدهاند و جای آنها را بوتههای پلیدی گرفتهاند. اینجا، اخوان بهروشنی نشان میدهد که پس از خاموشیِ مقاومت، شرّ بهطور طبیعی رشد میکند.
در بخشهایی از شعر، شاعر بهطرزی تلخ و بیرحمانه، از فروریختنِ کرامت انسانی سخن میگوید. مشتهای آسمانکوب که نماد اعتراض و قدرتاند، اکنون وا شده و رسوا گشتهاند؛ یا پنهانی سیلی میزنند یا آشکارا به کاسهی گدایی بدل شدهاند. این تصویر، اوج فاجعه است: اعتراض، از کنشی شرافتمندانه، به رفتاری حقیرانه تنزل یافته است. اینجا، دیگر دشمن اصلی بیرونی نیست؛ بلکه خودِ جامعهای است که به فروتنیِ تحقیرآمیز عادت کرده است.
اما نقطهی اوج انسانی و عاطفی شعر، گفتوگوی شاعر با مادر است؛ مادری که هم نماد خانواده است، هم وجدان تاریخی، هم سنتِ احتیاططلبیِ زخمخورده. مادر، با اشک و اندرز، از خطر میگوید، از فریب، از نابودی. و شاعر، با لجاجتِ تراژیکِ خود، میان آگاهی و ناتوانی سرگردان است. این دیالوگ، فقط گفتوگوی یک فرد با مادرش نیست؛ بلکه تقابل دو منطق تاریخی است: منطق بقا و منطق کرامت.
مادر میگوید: «بنویس و راحت شو به رمز»؛ یعنی اعتراض را پنهان کن، خودت را حفظ کن، بمان. و شاعر، که زبانش هنوز میخواهد فریاد باشد، درمییابد که حتی زبان نیز به دام رمز و استعاره افتاده است. اینجاست که اخوان، با تلخی تمام، از بیاثرشدنِ صدا سخن میگوید:
«من سری بالا زنم چون ماکیان…»
کنشی غریزی، بیثمر، تکرارشونده؛ تصویری از انسانی که دیگر حتی اعتراضش نیز به عادتی بیخطر بدل شده است.
در ادامه، شعر به افشای یکی از دردناکترین واقعیتهای تاریخ اجتماعی میرسد: فرار شرافتمندان.
«آن که در خونش طلا بود و شرف… رو به ساحلهای دیگر گام زد»
آنکه سرمایهی اخلاقی و انسانی داشت، رفت؛ و آنان که ماندند، یا ناگزیر ماندند یا بیسرمایه بودند. این اعتراف، نه از سر قضاوت، بلکه از سر اندوهی عمیق است. اخوان، خود را نیز از این «ناشریفان مانده» جدا نمیکند؛ بلکه با شجاعت، خویش را در متنِ این شکست جمعی قرار میدهد.
تکرار وسواسگونهی جملهی «آبها از آسیاب افتاده، لیک…» ساختاری شبیه ضربانِ ضعیفِ قلب به شعر میدهد. هر بار، این «لیک»، نشانهی تناقض است: سکون هست، اما رنج باقی است؛ توفان نیست، اما موج هنوز میزند؛ قهرمان نیست، اما انتظار هنوز زنده است. این تناقض، همان وضعیتِ تعلیقی است که شعر را تا پایان پیش میبرد.
و سرانجام، شعر به یکی از مشهورترین و تلخترین داوریهای تاریخ ادبیات ایران میرسد:
«کاوهای پیدا نخواهد شد، امید / کاشکی اسکندری پیدا شود…»
این بیت، نه ستایش استبداد است و نه نفی آزادی؛ بلکه اعترافی نومیدانه به بنبستِ تاریخی است. کاوه، نماد قیام مردمی است؛ اما وقتی مردم فرسوده، خاموش و پراکندهاند، دیگر کاوهای زاده نمیشود. اسکندر، هرچند بیگانه و ویرانگر، دستکم حرکت میآورد. این بیت، فریاد جامعهای است که آنقدر از سکون به ستوه آمده که حتی حرکتِ ویرانگر را به ایستاییِ مرگبار ترجیح میدهد.
اخوان در این شعر، نه نسخه میدهد، نه امیدِ دروغین میفروشد، نه شعار میدهد. او آینهای بیرحم پیش روی جامعه میگیرد و میگوید: «این شمایید، اگر چنین بمانید». عظمت این شعر، در صداقتش است؛ در اینکه از دلِ تاریکی سخن میگوید، بیآنکه آن را بزک کند.
«کاشکی اسکندری پیدا شود» مرثیهی یک شکست نیست؛ هشدارِ پس از شکست است. شعری که میگوید اگر آبها از آسیاب افتادهاند، تقصیر فقط دشمن نیست؛ بلکه سکوت، عادت، ترس و فرسودگیِ ما نیز هست. و شاید به همین دلیل است که این شعر، دههها پس از سرودهشدن، هنوز میسوزاند، هنوز آینه است، و هنوز وجدان جمعی را آرام نمیگذارد.
این اثر، نهتنها یکی از قلههای شعر اجتماعی فارسی است، بلکه یکی از صادقانهترین اعترافهای تاریخیِ انسانِ ایرانی است؛ اعترافی که بهجای فریب، حقیقت را برمیگزیند، حتی اگر این حقیقت، تلختر از هر شکست باشد.
درود بسیار زیبا واقعا لذت بردم موفق و مانا باشید
درود بر شما. مانا و پایا باشید.