کاوه‌ای پیدا نخواهد شد، کاشکی اسکندری پیدا شود: تحلیل شعر اخوان ثالث و بازتاب سکون تاریخی در جامعه

کاشکی اسکندری پیدا شود … (مهدی اخوان ثالث)

موج ها خوابیده اند، آرام و رام…
طبل توفان از نوا افتاده است.
چشمه های شعله ور خشکیده اند؛
آب ها از آسیاب افتاده است…

در مزارآباد شهری بی تپش،
وای جغدی هم نمی آید به گوش…
دردمندان، بی خروش و بی فغان…
خشمناکان، بی فغان و بی خروش…

آه ها در سینه ها گم کرده راه…
مرغکان سرها به زیر بال ها…
در سکوت جاودان مدفون شده ست…
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها؛

آب ها از آسیاب افتاده است…
دارها برچیده؛ خونها شسته اند…
جای رنج و خشم و عصیان، بوته ها
خشک بُن های پلیدی رسته اند…

مشت های آسمانکوب قوی…
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست…
یا نهان سیلی زنان یا آشکار…
کاسه ی پَست گدایی ها شده ست؛

خانه خالی بود و خوان بی آب و نان…
و آنچه بود، آش دهن سوزی نبود…
این شب است، آری؛ شبی بس هولناک…
لیک پشت تپه هم روزی نبود…

باز ما ماندیم و شهر بی تپش…
و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست…
گاه می گویم فغانی بر کشم…
باز می بینم صدایم کوته ست…

باز می بینم که پشت میله ها…
مادرم اِستاده، با چشمان تر…
ناله اش گم گشته در فریادها؛
گویدم: گویی که؛ من: لالم، تو: کر…

آخر انگشتی کند چون خامه ای؛
دست دیگر را بسان نامه ای…
گویدم: بنویس و راحت شو به رمز،
تو عجب دیوانه و خودکامه ای…

من سری بالا زنم، چون ماکیان…
از پس نوشیدن هر جرعه آب…
مادرم جنباند از افسوس سر…
هر چه از آن گوید، این بیند جواب…

گوید: آخر… پیرهاتان نیز… هم؛
گویمش: امّا جوانان مانده اند…
گویدم: اینها دروغند و فریب…
گویم: آنها بس به گوشم خوانده اند…

گوید: امّا خواهرت، طفلت، زنت…!؟
من نهم دندان غفلت بر جگر…
چشم هم اینجا دم از کوری زند؛
گوش کز حرف نخستین بود کر…

گاه رفتن گویدم نومیدوار…
و آخرین حرفش که: این جهل است و لج…
قلعه ها شد فتح، سقف آمد فرود…
و آخرین حرفم ستون است و فرج؛

می شود چشمش پر از اشک و به خویش،
می دهد امید دیدار مرا…
من به اشکش خیره از این سوی و باز…
دزد مسکین برده سیگار مرا…

آب ها از آسیاب افتاده، لیک…
باز ما ماندیم و خوان این و آن…
میهمانی، باده و افیون و بنگ…
از عطای دشمنان و دوستان…

آب ها از آسیاب افتاده، لیک…
باز ما ماندیم و عدل ایزدی…
و آنچه گویی، گویدم هر شب زنم؛
باز هم مست و تهی دست آمدی؟!

آن که در خونش طلا بود و شرف…
شانه ای بالا تکاند و جام زد…
چتر پولادین ناپیدا به دست…
رو به ساحلهای دیگر گام زد…

در شگفت از این غبار بی سوار…
خشمگین، ما ناشریفان مانده ایم؛
آب ها از آسیاب افتاده، لیک…
باز ما با موج و توفان مانده ایم…

هر که آمد بار خود را بست و رفت…
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب…
زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ!؟
زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب!؟

باز می گویند: فردای دگر…
صبر کن تا دیگری پیدا شود…
کاوه ای پیدا نخواهد شد، امیّد
کاشکی اسکندری پیدا شود…

آنچه مهدی اخوان ثالث در «کاشکی اسکندری پیدا شود» می‌آفریند، نه یک شعر، بلکه سند تاریخیِ روح یک ملت در لحظه‌ی فرسودگیِ امید است؛ مرثیه‌ای سترگ برای عصری که در آن، نه توفان باقی مانده، نه فریاد، نه حتی توانِ فغان. این شعر، روایتِ ایستادنِ تاریخ در نقطه‌ای است که حرکت از آن رخت بربسته، و جامعه در سکونِ مرگ‌بارِ خویش فرو رفته است.

اخوان در همان سطرهای نخست، با تکرار هولناکِ عبارتِ «آب‌ها از آسیاب افتاده است»، جهان شعر را بر مدارِ یک استعاره‌ی مرکزی بنا می‌کند: پایان کشمکش، پایان تضاد، پایان جنبش. آسیاب، نماد حرکت، تولید، تضاد نیروها و زایش معناست؛ و وقتی آب از آن می‌افتد، دیگر نه آردی هست، نه نانی، نه امیدی. این تصویر، فقط وصف آرامش نیست؛ بلکه آرامشِ پس از شکست است، آرامشی که نه از صلح، بلکه از نابودیِ توانِ مقاومت زاده شده است.

در این جهان، موج‌ها خوابیده‌اند، اما این خواب، خوابِ آرامش نیست؛ خوابِ بی‌هوشی است. طبل توفان از نوا افتاده؛ یعنی حتی ابزارِ هشدار نیز خاموش شده است. دیگر کسی خطر را فریاد نمی‌زند، زیرا گوش‌ها پیش‌تر کر شده‌اند. اخوان با مهارتی شگفت، از همان ابتدا نشان می‌دهد که مسئله، نبودِ دشمن نیست، بلکه مرگِ حساسیتِ جمعی است. جامعه‌ای که دیگر حتی صدای جغدی از آن برنمی‌خیزد، نه زنده است و نه مرده؛ بلکه در وضعیتِ تعلیقِ هولناکِ «بی‌تپشی» به‌سر می‌برد.

«مزارآباد شهری بی‌تپش» یکی از کوبنده‌ترین ترکیبات شعر معاصر فارسی است. شهر، که باید کانونِ زندگی، جنبش و صدا باشد، به گورستانی بدل شده که حتی مردگانش نیز فریاد ندارند. دردمندان بی‌خروش‌اند و خشمناکان بی‌فغان؛ یعنی رنج و خشم، که موتورهای تاریخ‌اند، به درون فرو رفته‌اند و راهی برای بروز نمی‌یابند. اینجا، نه ظلم کم شده و نه درد؛ بلکه توانِ اعتراض زایل گشته است.

اخوان در ادامه، سکوت را نه صرفاً نبودِ صدا، بلکه دفن‌شدنِ تاریخ تصویر می‌کند:
«در سکوت جاودان مدفون شده‌ست / هر چه غوغا بود و قیل و قال‌ها»
این سکوت، سکوتی فعال و ویرانگر است؛ سکوتی که نه آرامش می‌آورد و نه نجات، بلکه حافظ وضع موجود است. غوغا و قیل‌وقال، که نشانه‌ی زنده‌بودنِ اجتماع‌اند، به خاک سپرده شده‌اند و جای آن‌ها را بوته‌های پلیدی گرفته‌اند. اینجا، اخوان به‌روشنی نشان می‌دهد که پس از خاموشیِ مقاومت، شرّ به‌طور طبیعی رشد می‌کند.

در بخش‌هایی از شعر، شاعر به‌طرزی تلخ و بی‌رحمانه، از فروریختنِ کرامت انسانی سخن می‌گوید. مشت‌های آسمانکوب که نماد اعتراض و قدرت‌اند، اکنون وا شده و رسوا گشته‌اند؛ یا پنهانی سیلی می‌زنند یا آشکارا به کاسه‌ی گدایی بدل شده‌اند. این تصویر، اوج فاجعه است: اعتراض، از کنشی شرافتمندانه، به رفتاری حقیرانه تنزل یافته است. اینجا، دیگر دشمن اصلی بیرونی نیست؛ بلکه خودِ جامعه‌ای است که به فروتنیِ تحقیرآمیز عادت کرده است.

اما نقطه‌ی اوج انسانی و عاطفی شعر، گفت‌وگوی شاعر با مادر است؛ مادری که هم نماد خانواده است، هم وجدان تاریخی، هم سنتِ احتیاط‌طلبیِ زخم‌خورده. مادر، با اشک و اندرز، از خطر می‌گوید، از فریب، از نابودی. و شاعر، با لجاجتِ تراژیکِ خود، میان آگاهی و ناتوانی سرگردان است. این دیالوگ، فقط گفت‌وگوی یک فرد با مادرش نیست؛ بلکه تقابل دو منطق تاریخی است: منطق بقا و منطق کرامت.

مادر می‌گوید: «بنویس و راحت شو به رمز»؛ یعنی اعتراض را پنهان کن، خودت را حفظ کن، بمان. و شاعر، که زبانش هنوز می‌خواهد فریاد باشد، درمی‌یابد که حتی زبان نیز به دام رمز و استعاره افتاده است. اینجاست که اخوان، با تلخی تمام، از بی‌اثرشدنِ صدا سخن می‌گوید:
«من سری بالا زنم چون ماکیان…»
کنشی غریزی، بی‌ثمر، تکرارشونده؛ تصویری از انسانی که دیگر حتی اعتراضش نیز به عادتی بی‌خطر بدل شده است.

در ادامه، شعر به افشای یکی از دردناک‌ترین واقعیت‌های تاریخ اجتماعی می‌رسد: فرار شرافتمندان.
«آن که در خونش طلا بود و شرف… رو به ساحل‌های دیگر گام زد»
آن‌که سرمایه‌ی اخلاقی و انسانی داشت، رفت؛ و آنان که ماندند، یا ناگزیر ماندند یا بی‌سرمایه بودند. این اعتراف، نه از سر قضاوت، بلکه از سر اندوهی عمیق است. اخوان، خود را نیز از این «ناشریفان مانده» جدا نمی‌کند؛ بلکه با شجاعت، خویش را در متنِ این شکست جمعی قرار می‌دهد.

تکرار وسواس‌گونه‌ی جمله‌ی «آب‌ها از آسیاب افتاده، لیک…» ساختاری شبیه ضربانِ ضعیفِ قلب به شعر می‌دهد. هر بار، این «لیک»، نشانه‌ی تناقض است: سکون هست، اما رنج باقی است؛ توفان نیست، اما موج هنوز می‌زند؛ قهرمان نیست، اما انتظار هنوز زنده است. این تناقض، همان وضعیتِ تعلیقی است که شعر را تا پایان پیش می‌برد.

و سرانجام، شعر به یکی از مشهورترین و تلخ‌ترین داوری‌های تاریخ ادبیات ایران می‌رسد:
«کاوه‌ای پیدا نخواهد شد، امید / کاشکی اسکندری پیدا شود…»
این بیت، نه ستایش استبداد است و نه نفی آزادی؛ بلکه اعترافی نومیدانه به بن‌بستِ تاریخی است. کاوه، نماد قیام مردمی است؛ اما وقتی مردم فرسوده، خاموش و پراکنده‌اند، دیگر کاوه‌ای زاده نمی‌شود. اسکندر، هرچند بیگانه و ویرانگر، دست‌کم حرکت می‌آورد. این بیت، فریاد جامعه‌ای است که آن‌قدر از سکون به ستوه آمده که حتی حرکتِ ویرانگر را به ایستاییِ مرگ‌بار ترجیح می‌دهد.

اخوان در این شعر، نه نسخه می‌دهد، نه امیدِ دروغین می‌فروشد، نه شعار می‌دهد. او آینه‌ای بی‌رحم پیش روی جامعه می‌گیرد و می‌گوید: «این شمایید، اگر چنین بمانید». عظمت این شعر، در صداقتش است؛ در این‌که از دلِ تاریکی سخن می‌گوید، بی‌آن‌که آن را بزک کند.

«کاشکی اسکندری پیدا شود» مرثیه‌ی یک شکست نیست؛ هشدارِ پس از شکست است. شعری که می‌گوید اگر آب‌ها از آسیاب افتاده‌اند، تقصیر فقط دشمن نیست؛ بلکه سکوت، عادت، ترس و فرسودگیِ ما نیز هست. و شاید به همین دلیل است که این شعر، دهه‌ها پس از سروده‌شدن، هنوز می‌سوزاند، هنوز آینه است، و هنوز وجدان جمعی را آرام نمی‌گذارد.

این اثر، نه‌تنها یکی از قله‌های شعر اجتماعی فارسی است، بلکه یکی از صادقانه‌ترین اعتراف‌های تاریخیِ انسانِ ایرانی است؛ اعترافی که به‌جای فریب، حقیقت را برمی‌گزیند، حتی اگر این حقیقت، تلخ‌تر از هر شکست باشد.

لایه‌های پنهان «کاشکی اسکندری پیدا شود»؛ روان‌شناسی شکست، جامعه‌شناسی سکوت و تراژدی انتظار در اندیشه‌ی اخوان ثالث

اما عظمت شعر «کاشکی اسکندری پیدا شود» تنها در توصیف یک دوران تاریک نیست؛ قدرت واقعی آن در این است که اخوان ثالث، فراتر از روایت یک حادثه‌ی تاریخی، به سراغ ساختارهای پنهان روان انسان و جامعه پس از شکست می‌رود. او نشان می‌دهد که فروپاشی یک جامعه، پیش از آنکه در خیابان‌ها، حکومت‌ها یا ساختارهای بیرونی رخ دهد، در درون انسان‌ها آغاز می‌شود؛ در لحظه‌ای که امید کم‌رنگ می‌شود، اعتماد فرومی‌ریزد و انسان به جای ساختن آینده، چشم به آمدن نجات‌دهنده‌ای بیرونی می‌دوزد.

این همان نقطه‌ای است که شعر اخوان از یک اثر اجتماعی صرف فراتر می‌رود و به یک مطالعه‌ی عمیق درباره‌ی روان جمعی انسان‌ها تبدیل می‌شود.

سکوت؛ نبود صدا نیست، مرگ امکان سخن گفتن است

یکی از مهم‌ترین مفاهیمی که در سراسر این شعر جریان دارد، مفهوم «سکوت» است. اما سکوت در جهان اخوان، آرامش نیست؛ سکوتی است که از فرسودگی، ترس و تجربه‌ی شکست‌های پی‌درپی زاده شده است.

در نگاه نخست، ممکن است جامعه‌ای خاموش، جامعه‌ای آرام به نظر برسد؛ اما اخوان پرده را کنار می‌زند و نشان می‌دهد که پشت این سکوت، جهانی از دردهای فروخورده وجود دارد.

«آه‌ها در سینه‌ها گم کرده راه…»

این مصرع، شاید یکی از دقیق‌ترین توصیف‌ها از وضعیت انسانی باشد که دیگر حتی قادر به بیان رنج خویش نیست.

انسان زمانی در خطرناک‌ترین وضعیت قرار می‌گیرد که درد دارد، اما زبان بیان درد را از دست می‌دهد. زیرا بیان درد، نخستین مرحله‌ی مقاومت است. جامعه‌ای که نتواند رنج خود را روایت کند، به تدریج حتی توان تصور تغییر را نیز از دست می‌دهد.

از منظر روان‌شناسی، انسان برای حفظ سلامت روانی خود نیازمند معنا دادن به تجربه‌هایش است. رنجی که روایت نشود، درونی می‌شود؛ و رنج درونی‌شده می‌تواند به بی‌تفاوتی، انفعال و احساس ناتوانی منجر شود.

اخوان، سال‌ها پیش از آنکه این مفاهیم در ادبیات علمی روان‌شناسی اجتماعی مطرح شوند، با زبان شعر نشان می‌دهد که چگونه خاموشی بیرونی، از یک فرسایش درونی سرچشمه می‌گیرد.

جامعه‌ی بی‌تپش؛ وقتی انسان‌ها زنده‌اند اما تاریخ حرکت نمی‌کند

یکی از عمیق‌ترین تصاویر شعر:

«در مزارآباد شهری بی‌تپش»

است.

این ترکیب، فقط توصیف یک شهر نیست؛ توصیف یک وضعیت تمدنی است.

شهر، در معنای عمیق خود، محل برخورد اندیشه‌ها، شکل‌گیری آرمان‌ها، گفت‌وگوها و تولد حرکت‌های تازه است. اما هنگامی که شهر به «مزارآباد» تبدیل می‌شود، ساختمان‌ها باقی می‌مانند، انسان‌ها رفت‌وآمد می‌کنند، زندگی ظاهری ادامه دارد، اما روح جمعی جامعه خاموش شده است.

این همان چیزی است که جامعه‌شناسان از آن به عنوان کاهش سرمایه اجتماعی یاد می‌کنند؛ زمانی که اعتماد، همکاری و احساس اثرگذاری جمعی کاهش می‌یابد.

جامعه بدون اعتماد، مجموعه‌ای از افراد پراکنده است؛ نه یک پیکره‌ی زنده.

اخوان با نگاهی ژرف، نشان می‌دهد که بزرگ‌ترین فاجعه برای یک ملت، تنها از دست دادن منابع یا قدرت نیست؛ بلکه از دست دادن احساس توانایی تغییر است.

درماندگی آموخته‌شده؛ وقتی شکست، به باور تبدیل می‌شود

یکی از مفاهیمی که می‌تواند برای فهم شعر اخوان بسیار روشنگر باشد، مفهوم «درماندگی آموخته‌شده» است.

انسان یا جامعه‌ای که بارها تجربه کرده است تلاش‌هایش بی‌نتیجه می‌ماند، ممکن است به تدریج به این باور برسد که هیچ کنشی سودمند نیست.

در این مرحله، حتی اگر امکان تغییر فراهم شود، فرد یا جامعه دیگر توان استفاده از آن را ندارد.

شعر اخوان پر از نشانه‌های همین وضعیت است:

مشت‌هایی که باز شده‌اند؛
فریادهایی که در گلو مانده‌اند؛
آه‌هایی که راه خود را گم کرده‌اند.

مسئله این نیست که انسان‌ها درد ندارند؛ مسئله این است که درد دیگر به حرکت تبدیل نمی‌شود.

و این شاید بزرگ‌ترین تراژدی شعر باشد.

قهرمانان چگونه متولد می‌شوند؟

یکی از پرسش‌های بنیادین شعر این است:

چرا اخوان از «کاوه» ناامید است؟

برای پاسخ باید به جهان اسطوره‌ای ایران بازگردیم.

کاوه آهنگر در شاهنامه، نماد انسانی عادی است که در لحظه‌ای تاریخی، از مرز ترس عبور می‌کند و به نیروی تغییر تبدیل می‌شود. او از جنس مردم است، نه از جنس قدرت.

اما ظهور کاوه نیازمند یک شرط اساسی است:

جامعه باید هنوز توان باور به تغییر را داشته باشد.

قهرمانان بزرگ تاریخ، در خلأ به وجود نمی‌آیند. آنان محصول جامعه‌هایی هستند که هنوز در اعماق خود، نیروی زندگی، اعتراض و امید را حفظ کرده‌اند.

اخوان در این شعر، از فقدان همین نیروی درونی می‌نالد.

او نمی‌گوید قهرمان وجود ندارد؛ می‌گوید شرایطی ایجاد شده که امکان تولد قهرمان دشوار شده است.

اسکندر؛ نماد آخرین درجه‌ی ناامیدی

و اینجا به یکی از شگفت‌انگیزترین پارادوکس‌های شعر می‌رسیم:

«کاشکی اسکندری پیدا شود…»

چرا شاعری که از نابودی و شکست سخن می‌گوید، آرزوی آمدن اسکندر را مطرح می‌کند؟

پاسخ در ذات تراژیک این تصویر نهفته است.

اسکندر در حافظه تاریخی ایران، نماد حمله و ویرانی است؛ اما در شعر اخوان، او نه یک قهرمان، بلکه نماد یک وضعیت روانی است.

وقتی جامعه‌ای به نهایت سکون برسد، حتی نیروی ویرانگر نیز ممکن است از بی‌حرکتی بهتر به نظر برسد.

این آرزو، آرزوی واقعی اسکندر نیست؛ فریاد انسانی است که از توقف تاریخ به ستوه آمده است.

مانند انسانی که در اتاقی بدون هوا گرفتار شده و حتی شکستن پنجره را به ماندن در خفگی ترجیح می‌دهد.

فرار شایستگان؛ زخمی که جامعه را از درون تهی می‌کند

در یکی از دردناک‌ترین بخش‌های شعر، اخوان از کسانی سخن می‌گوید که سرمایه‌ی اخلاقی و انسانی جامعه بوده‌اند، اما راه رفتن را انتخاب کرده‌اند:

«آن که در خونش طلا بود و شرف
رو به ساحل‌های دیگر گام زد…»

این بخش از شعر، یکی از عمیق‌ترین تحلیل‌ها درباره‌ی مهاجرت نخبگان و فرسایش سرمایه انسانی است.

جامعه‌ها تنها با منابع طبیعی یا ثروت اقتصادی ساخته نمی‌شوند؛ سرمایه اصلی هر جامعه، انسان‌های خلاق، مسئول و اخلاق‌مدار آن هستند.

وقتی چنین انسان‌هایی احساس کنند امکان اثرگذاری ندارند، جامعه نه فقط افراد، بلکه بخشی از آینده‌ی خود را از دست می‌دهد.

اخوان اینجا قضاوت نمی‌کند؛ سوگوار است.

سوگوار جامعه‌ای که بهترین فرزندانش را از دست می‌دهد.

چرا این شعر هنوز زنده است؟

راز ماندگاری «کاشکی اسکندری پیدا شود» در این است که درباره‌ی یک دوره‌ی خاص سخن نمی‌گوید؛ درباره‌ی یک خطر همیشگی انسانی سخن می‌گوید.

هر جامعه‌ای ممکن است روزی با این پرسش روبه‌رو شود:

آیا هنوز توان تغییر داریم؟

آیا هنوز می‌توانیم کاوه بسازیم؟

یا آن‌قدر منتظر آمدن دیگری مانده‌ایم که خودمان توان برخاستن را فراموش کرده‌ایم؟

اخوان، پاسخ ساده نمی‌دهد؛ او آینه‌ای در برابر انسان قرار می‌دهد.

پایان؛ بزرگ‌ترین هشدار اخوان

«کاشکی اسکندری پیدا شود» در نهایت، ستایش اسکندر نیست؛ هشدار درباره‌ی شرایطی است که انسان را به آرزوی اسکندر می‌رساند.

این شعر به ما می‌گوید:

خطرناک‌ترین لحظه برای یک جامعه، زمانی نیست که دشمنی در بیرون وجود دارد؛ بلکه زمانی است که امید، اراده و مسئولیت در درون انسان‌ها خاموش می‌شود.

اخوان ثالث با این شعر، نه فقط یک زمانه را توصیف کرد؛ او یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های تاریخ بشر را مطرح کرد:

چه زمانی انسان‌ها آن‌قدر از تغییر ناامید می‌شوند که به جای ساختن آینده، منتظر آمدن کسی می‌مانند که تاریخ را به جای آنان تغییر دهد؟

و شاید ارزش جاودانه‌ی این شعر در همین باشد:

این اثر، دعوت به انتظار نیست؛
دعوت به بیداری است.

زیرا تا زمانی که انسان‌ها توان پرسیدن، اندیشیدن و ایستادن دارند، هنوز پایان تاریخ فرا نرسیده است.

امتیاز شما به این مطلب:

★ اول از راست = ۱ امتیاز | ★ پنجم از راست = ۵ امتیاز

میانگین امتیازها: 4.9 / 5. تعداد آراء: 3503

اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می‌دهید.

داریوش طاهری

نه اولین، اما در تلاش برای بهترین بودن؛ نه پیشرو در آغاز، اما ممتاز در پایان. ---- ما شاید آغازگر راه نباشیم، اما با ایمان به شایستگی و تعالی، قدم برمی‌داریم تا در قله‌ی ممتاز بودن بایستیم.

‫۲ دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
ورود | ثبت نام
شماره موبایل یا پست الکترونیک خود را وارد کنید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید برای شماره موبایل شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد تا دیگر
برگشت
رمز عبور را وارد کنید
رمز عبور حساب کاربری خود را وارد کنید
برگشت
رمز عبور را وارد کنید
رمز عبور حساب کاربری خود را وارد کنید
برگشت
درخواست بازیابی رمز عبور
لطفاً پست الکترونیک یا موبایل خود را وارد نمایید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید برای شماره موبایل شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد تا دیگر
ایمیل بازیابی ارسال شد!
لطفاً به صندوق الکترونیکی خود مراجعه کرده و بر روی لینک ارسال شده کلیک نمایید.
تغییر رمز عبور
یک رمز عبور برای اکانت خود تنظیم کنید
تغییر رمز با موفقیت انجام شد