بقراط و مغز انسان؛ پیشبینی حیرتانگیز علوم اعصاب درباره شادی، ترس، حافظه و جنون

بقراط: به طور عام باید دانسته شود که منبع لذت، خوشی، خنده و مسرت همانند غم، اضطراب و گریه جایی جز در مغز ما ندارد. مغز عضوی ویژه از بدن است که ما را قادر به فکر کردن، دیدن و شنیدن میکند و بین زشت و زیبا، بد و خوب، خوشایند و ناخوشایند افتراق ایجاد میکند. ما را وا میدارد که بر اساس ادراکات مصلحت جویانه قضاوت کنیم. همچنین این مغز است که جایگاه دیوانگی هذیانگویی، ترس و هراس است که اغلب شبها و گاهی در روزها به ما یورش میآورد. در مغز است که علت بیخوابیها، خواب گردیها و افکار معلق و وظایف فراموش شده، رفتار عجیب و نامتعارف را باید جستجو کرد. تمامی این چیزها از شرایط ناسالم مغز منتج میشود.
بقراط (Hippocrates) بیش از ۲۴۰۰ سال پیش، در دورانی که بسیاری از مردم قلب را مرکز اندیشه و احساسات میدانستند، جملهای را بیان کرد که شگفتآورانه با یافتههای علوم اعصاب مدرن همخوانی دارد. او با نگاهی ژرف و آیندهنگر، مغز را نه صرفاً عضوی از بدن، بلکه سرچشمه تمامی تجربههای انسانی معرفی کرد؛ اندامی که در آن شادی و اندوه، عقل و جنون، آرامش و اضطراب، خواب و بیداری و حتی قضاوتهای اخلاقی و اجتماعی شکل میگیرند.
آنچه بقراط بیان میکند، در حقیقت نخستین جرقههای نگرش علمی به مغز (Brain) است. امروزه میدانیم که خندهای که بر لب مینشیند، اشکی که از اندوه جاری میشود، لذتی که از دیدن یک منظره زیبا احساس میکنیم و حتی ترسی که در تاریکی شب وجودمان را فرا میگیرد، همگی حاصل فعالیت شبکههای پیچیدهای از نورونها در مغز هستند. هیچ احساسی بدون پردازش عصبی معنا پیدا نمیکند و هیچ تجربه ذهنی خارج از بستر عملکرد مغز شکل نمیگیرد.
وقتی بقراط میگوید که مغز میان «زشت و زیبا» و «بد و خوب» تمایز ایجاد میکند، در واقع به همان چیزی اشاره دارد که امروزه از آن با عنوان کارکردهای شناختی (Cognitive Functions) یاد میکنیم؛ تواناییهایی مانند ادراک، تصمیمگیری، قضاوت، برنامهریزی و ارزیابی پیامدهای رفتار. این فرایندها عمدتاً توسط قشر مخ، بهویژه لوب پیشانی (Prefrontal Cortex)، هدایت میشوند؛ ناحیهای که انسان را از بسیاری موجودات دیگر متمایز ساخته است.
بقراط همچنین دیوانگی، هذیان، ترس و هراس را به مغز نسبت میدهد. امروزه علوم اعصاب و روانپزشکی نشان دادهاند که اختلال در عملکرد مدارهای عصبی میتواند به بروز بیماریهایی مانند اسکیزوفرنی (Schizophrenia)، اختلالات اضطرابی (Anxiety Disorders)، افسردگی (Depression) و بسیاری دیگر از اختلالات روانی منجر شود. آنچه روزگاری به نیروهای ماورایی نسبت داده میشد، اکنون در قالب تغییرات نوروشیمیایی و اختلال در شبکههای عصبی قابل مطالعه و درک است.
شگفتانگیزتر آنکه بقراط به پدیدههایی مانند بیخوابی (Insomnia)، خوابگردی (Sleepwalking)، فراموشی و رفتارهای نامتعارف نیز اشاره میکند. امروزه میدانیم که خواب و بیداری توسط سامانههای بسیار پیچیدهای در ساقه مغز، هیپوتالاموس و قشر مغز تنظیم میشوند و کوچکترین اختلال در این سامانهها میتواند الگوهای خواب، حافظه و رفتار را دگرگون سازد.
از دیدگاه تاریخی، این سخنان تنها یک اظهار نظر فلسفی نیستند؛ بلکه بیانیهای علمی هستند که قرنها جلوتر از زمان خود مطرح شدهاند. بقراط در عصری که ابزارهای تصویربرداری، میکروسکوپ، الکتروفیزیولوژی و علوم اعصاب وجود نداشتند، با اتکا به مشاهده و تفکر منطقی، به حقیقتی بنیادین دست یافت: انسان همان مغز خویش است.
شاید زیباترین پیام این گفتار آن باشد که تمام شکوه و پیچیدگی تجربه انسانی، از عمیقترین عشقها تا بزرگترین ترسها، از درخشانترین اندیشهها تا تاریکترین آشفتگیهای روانی، در همین سه پوند بافت عصبی نهفته است؛ عضوی که در سکوت و تاریکی جمجمه جای گرفته، اما جهانی از احساس، خاطره، آگاهی و هویت را در خود حمل میکند. از این رو، سخن بقراط را میتوان یکی از درخشانترین پیشگوییهای تاریخ علم دانست؛ سخنی که پس از بیش از دو هزار سال، هنوز در تالارهای علوم اعصاب طنینانداز است و ما را به تحسین ژرفای بینش او وا میدارد.