انسان؛ موجودی که میتواند زمان و زمین را روشن کند

انسان؛ موجودی که میتواند زمان و زمین را روشن کند
در میان همه موجوداتی که بر صفحه هستی گام نهادهاند، تنها یک موجود است که نه صرفاً در جهان زندگی میکند، بلکه توانایی آن را دارد که جهان پیرامون خویش را دگرگون سازد؛ و آن موجود، انسان است. بسیاری از پدیدههای عالم تحت تأثیر محیط شکل میگیرند. سنگ، تابع جاذبه است؛ گیاه، تابع خاک و آب و نور است؛ حیوان، تابع غرایز و نیازهای طبیعی خویش است. اما انسان تنها موجودی است که میتواند از مرزهای محیط فراتر رود و به جای آنکه محصول زمان و مکان خویش باشد، سازنده زمان و مکان خویش گردد.
سخن ژرفی که در این متن مطرح شده، یکی از بلندترین تعاریف از حقیقت انسان است. این نگاه، انسان را موجودی منفعل و اسیر شرایط معرفی نمیکند؛ بلکه او را چراغی میداند که میتواند تاریکیهای عصر خود را روشن سازد. بسیاری از مردم در طول زندگی خود تنها بازتاب شرایط پیرامون خویش هستند. اگر جامعهای گرفتار جهل باشد، آنان نیز جاهل میمانند؛ اگر محیطی آلوده به تعصب باشد، آنان نیز متعصب میشوند؛ اگر فرهنگی گرفتار رکود باشد، آنان نیز در همان رکود فرو میروند. این افراد همان کسانی هستند که نویسنده از آنان با عنوان «افراد عادی» یاد میکند؛ کسانی که نه بر زمان اثر میگذارند و نه بر زمین.
اما تاریخ را افراد عادی نساختهاند. تاریخ را انسانهایی ساختهاند که جرئت داشتند فراتر از زمانه خویش بیندیشند. آنان کسانی بودند که به جای تسلیم شدن در برابر تاریکیها، خود به منبع نور تبدیل شدند. اگر امروز از تمدنها، فرهنگها، دانشها و پیشرفتهای بشری سخن میگوییم، همه محصول انسانهایی است که حاضر نشدند اسیر محدودیتهای زمان خویش باقی بمانند.
بزرگترین تفاوت میان انسانهای معمولی و انسانهای بزرگ در همین نقطه نهفته است. انسان معمولی از شرایط سخن میگوید؛ انسان بزرگ شرایط را تغییر میدهد. انسان معمولی از مشکلات شکایت میکند؛ انسان بزرگ راهحل میآفریند. انسان معمولی اسیر فضای فکری جامعه است؛ اما انسان بزرگ خود به سازنده فضای فکری جامعه تبدیل میشود.
این حقیقت را میتوان در سراسر تاریخ مشاهده کرد. هرگاه جامعهای در تاریکی فرو رفته است، ظهور یک اندیشه روشن توانسته مسیر یک ملت را تغییر دهد. گاه یک معلم، گاه یک دانشمند، گاه یک متفکر و گاه یک مصلح اجتماعی، نوری را برافروخته که شعاع آن نه تنها یک شهر، بلکه قرنها و نسلهای بعد را نیز روشن کرده است. این همان قدرتی است که خداوند در وجود انسان قرار داده است؛ قدرت نورافشانی.
نورانی کردن خویشتن، نخستین گام این مسیر است. کسی که در درون خود تاریکی دارد، نمیتواند برای دیگران نور باشد. انسانی که خود گرفتار جهل، کینه، حسد، خودخواهی و بیهدفی است، چگونه میتواند جامعه را هدایت کند؟ به همین دلیل همه اصلاحات بزرگ جهان از اصلاح درون آغاز شدهاند. هر تمدن بزرگی ابتدا در قلب یک انسان شکل گرفته و سپس به جامعه سرایت کرده است.
نورانی شدن به معنای انباشتن اطلاعات نیست. بسیاری از افراد اطلاعات فراوان دارند، اما نور ندارند. نورانیت زمانی پدید میآید که دانش با حکمت، آگاهی با اخلاق و فهم با مسئولیت همراه شود. نورانیت یعنی انسان بتواند حقیقت را ببیند و دیگران را نیز در دیدن حقیقت یاری کند.
در این میان، تشبیه زیبای سرو و بنفشه حقیقتی شگفتانگیز را آشکار میکند. بنفشه همواره سر به زیر دارد و نگاهش به پایین است؛ اما سرو قامت خود را به سوی آسمان برافراشته است. این تصویر تنها یک توصیف گیاهشناسانه نیست؛ بلکه نمادی از دو شیوه زندگی است.
برخی انسانها تمام عمر خویش را صرف نگاه کردن به محدودیتها، شکستها، کمبودها و ترسها میکنند. نگاه آنان همواره به پایین است. هرگاه سخن از پیشرفت به میان میآید، موانع را میبینند؛ هرگاه سخن از تحول مطرح میشود، دشواریها را میشمارند. چنین افرادی به تدریج در همان سطحی که نگاه میکنند باقی میمانند.
اما گروهی دیگر نگاهشان به افقهای بلند است. آنان محدودیتها را انکار نمیکنند، اما اسیر آنها نیز نمیشوند. به جای آنکه تمام توجه خویش را به تاریکیها معطوف کنند، چشم به سوی نور میدوزند. آنان همان سروهای بلندقامت تاریخ هستند که قامت اندیشهشان از حصارهای زمان فراتر رفته است.
تمام پیشرفتهای بزرگ بشر نتیجه همین بالانگری بوده است. هیچ کشف علمی، هیچ تحول فرهنگی و هیچ جهش تمدنی از دل نگاههای کوتاه و محدود بیرون نیامده است. انسان هنگامی بزرگ میشود که بتواند فراتر از وضعیت کنونی خویش را ببیند. آینده را کسانی میسازند که قدرت دیدن آینده را دارند.
از همین رو در آموزههای الهی نیز همواره سخن از «ارتقا» است. انسان برای صعود آفریده شده است. او موجودی نیست که در نقطهای متوقف شود. هر روز باید از دیروز بهتر باشد و هر مرحله باید مقدمه مرحلهای بالاتر گردد. راز رشد انسان در همین حرکت دائمی نهفته است.
اما نکتهای که این متن با ظرافتی عمیق بیان میکند، این است که فرصت رشد و عمل در دنیا محدود است. آنجا که گفته میشود «ارْقَأْ وَ اقْرَأ»، یادآور این حقیقت است که جایگاه نهایی هر انسان حاصل تلاشهای امروز اوست. هیچکس در جهان دیگر نمیتواند آنچه را در این جهان نیاموخته، جبران کند. سرمایههای حقیقی انسان در همین زندگی شکل میگیرند.
این نگرش، مسئولیت انسان را چندین برابر میکند. اگر انسان میتواند بر زمان اثر بگذارد، پس نسبت به زمان مسئول است. اگر میتواند بر جامعه اثر بگذارد، پس نسبت به جامعه مسئول است. اگر میتواند چراغی بیفروزد، خاموش ماندن دیگر یک انتخاب ساده نیست؛ بلکه نوعی از دست دادن یک فرصت الهی است.
یکی از زیباترین فرازهای این متن آنجاست که انسان را دعوت میکند تا منبع نور برای دیگران باشد. بسیاری از افراد در زندگی تنها به دنبال آن هستند که خود در سایه دیگران قرار گیرند. آنان همواره منتظرند کسی راه را نشان دهد، کسی مشکلات را حل کند و کسی شرایط را بهتر سازد. اما انسانهای بزرگ در انتظار نور نمیمانند؛ آنان خود نور میشوند.
چه افتخاری بالاتر از این که انسانی زندگی کند و پس از سالها حضورش در جامعه، مردم بگویند ما به واسطه او چیزهایی آموختیم، بهتر اندیشیدیم، عاقلتر شدیم و زندگی بهتری یافتیم؟ این همان میراثی است که هرگز از میان نمیرود.
بسیاری از مردم گمان میکنند بزرگی در ثروت است. برخی تصور میکنند عظمت در قدرت سیاسی است. عدهای نیز شهرت را معیار موفقیت میدانند. اما این متن معیار دیگری ارائه میکند؛ معیار روشن کردن جان انسانها.
در همین راستا، مقایسهای بسیار عمیق میان سیر کردن شکم مردم و سیر کردن روح مردم مطرح میشود. بدون تردید کمک به نیازمندان ارزشمند است. دستگیری از فقرا، اطعام گرسنگان و یاری درماندگان از فضایل بزرگ انسانی است. اما انسان تنها بدن نیست. در کنار گرسنگی جسم، گرسنگی عقل نیز وجود دارد. در کنار فقر مالی، فقر فکری نیز وجود دارد.
گاهی جامعهای از نظر اقتصادی ثروتمند است، اما از نظر فکری فقیر است. چنین جامعهای دیر یا زود گرفتار بحران میشود. زیرا ریشه بسیاری از انحرافات، خشونتها، تبعیضها و نابسامانیها در جهل و ناآگاهی نهفته است.
کسی که بتواند اندیشهای درست را گسترش دهد، حقیقتی را روشن سازد، دانشی را منتقل کند و افقی تازه پیش روی مردم بگشاید، در حقیقت جان انسانها را تغذیه کرده است. اثر چنین خدمتی گاه از هزاران کمک مادی ماندگارتر و عمیقتر است.
تمدنها زمانی شکوفا میشوند که خلأهای فکری آنها پر شود. هرجا اندیشه رشد کند، اخلاق نیز رشد میکند. هرجا آگاهی گسترش یابد، عدالت نیز تقویت میشود. هرجا عقلانیت حاکم شود، خشونت و تعصب عقبنشینی میکنند.
جامعهای که گرفتار خلأ فکری نباشد، نه راه دیگران را میبندد و نه خود به بیراهه میرود. زیرا انسان آگاه، حقیقت را دشمن خود نمیبیند. او از رشد دیگران نمیترسد. او موفقیت دیگران را تهدید تلقی نمیکند. او میداند که پیشرفت یک انسان میتواند به پیشرفت جامعه کمک کند.
بسیاری از مشکلات بشری نه از کمبود منابع، بلکه از کمبود بینش ناشی میشوند. جهان امروز بیش از هر زمان دیگری به انسانهایی نیاز دارد که بتوانند نور بیافرینند؛ انسانهایی که بتوانند امید، آگاهی، خرد و اخلاق را در جامعه گسترش دهند.
پیام نهایی این متن، دعوتی عظیم به مسئولیتپذیری است. این سخن به ما یادآوری میکند که نباید خود را قربانی زمانه بدانیم. نباید تمام ناکامیهای خویش را به شرایط نسبت دهیم. نباید تصور کنیم که یک فرد نمیتواند تغییری ایجاد کند.
هر چراغی که در جهان روشن شده، ابتدا تنها یک شعله کوچک بوده است. هر تحول بزرگی با یک اندیشه آغاز شده است. هر تمدن عظیمی روزی تنها رؤیایی در ذهن یک انسان بوده است.
پس چرا ما آن انسان نباشیم؟
چرا ما از کسانی نباشیم که حضورشان محیط اطراف را روشنتر میکند؟
چرا ما از کسانی نباشیم که جامعه پس از سالها هنوز از آثار اندیشه و عملشان بهره میبرد؟
چرا ما از کسانی نباشیم که به جای گلایه از تاریکی، شمعی روشن میکنند؟
انسان برای بیش از زیستن آفریده شده است. او برای روشن کردن، ساختن، برافراشتن و هدایت کردن آفریده شده است. هرکس که بتواند اندکی بر آگاهی، عقلانیت، اخلاق و امید جهان بیفزاید، در حقیقت رسالت بزرگ انسانی خویش را انجام داده است.
و چه زیباست انسانی که نه تنها خود روشن است، بلکه هر جا قدم میگذارد، بخشی از تاریکی جهان را نیز روشن میکند؛ انسانی که نه اسیر زمان است و نه زندانی مکان، بلکه خود به خورشیدی تبدیل میشود که زمان و زمین را از پرتو خویش نورانی میسازد.
