قشر پیش‌پیشانی (PFC): آخرین شاهکار تکامل و راز شکل‌گیری خودآگاهی، شخصیت و تمدن انسانی

قشر پیش‌پیشانی (PFC)؛ آخرین شاهکار تکامل و تاج پادشاهی مغز انسان

در تاریخ حیات بر روی زمین، رویدادهای عظیمی رخ داده‌اند. پیدایش نخستین مولکول‌های خودتکثیرشونده، ظهور سلول‌ها، شکل‌گیری دستگاه عصبی، خروج موجودات زنده از اقیانوس‌ها، پیدایش پستانداران و سرانجام ظهور انسان، هر یک فصلی از داستان باشکوه تکامل بوده‌اند. اما در میان همه این رویدادها، شاید هیچ رخدادی به اندازه ظهور قشر پیش‌پیشانی (Prefrontal Cortex; PFC) سرنوشت حیات را دگرگون نکرده باشد.

اگر آمیگدال میراث ترس‌های اجداد ماست، اگر هیپوتالاموس نگهبان بقای زیستی ماست، و اگر هیپوکامپ حافظ خاطرات ماست، قشر پیش‌پیشانی چیزی فراتر از همه این‌هاست؛ این ناحیه محل تلاقی گذشته، حال و آینده است. جایی که خاطره به برنامه تبدیل می‌شود، هیجان به خرد بدل می‌گردد و تجربه به حکمت ارتقا می‌یابد.

طبیعت میلیون‌ها سال مغز را ساخت تا موجودات زنده بتوانند زنده بمانند. اما زمانی فرا رسید که بقا دیگر کافی نبود. موجودی که تنها به محرک‌های محیط پاسخ می‌داد، نمی‌توانست در جهانی پیچیده و اجتماعی به موفقیت برسد. جهان به مغزی نیاز داشت که نه فقط واکنش نشان دهد، بلکه پیش‌بینی کند؛ نه فقط احساس کند، بلکه بیندیشد؛ نه فقط زندگی کند، بلکه زندگی خویش را مورد تأمل قرار دهد.

پاسخ تکامل به این نیاز، قشر پیش‌پیشانی بود.

این ناحیه آخرین افزوده بزرگ مغز انسان است؛ ساختاری که در مقایسه با بسیاری از گونه‌های جانوری به شکل شگفت‌انگیزی گسترش یافته و سهم عظیمی از قشر مخ را به خود اختصاص داده است. گویی طبیعت پس از صدها میلیون سال آزمون و خطا، سرانجام تصمیم گرفت شاهکار نهایی خود را خلق کند.

اما چرا؟

چرا تکامل چنین هزینه عظیمی را برای ساختن این ناحیه پرداخت؟

پاسخ را باید در بزرگ‌ترین چالش زندگی جست‌وجو کرد: آینده.

تقریباً تمام ساختارهای قدیمی مغز برای پاسخ به اکنون طراحی شده‌اند. گرسنگی، تشنگی، ترس و میل جنسی همگی بر نیازهای فوری تمرکز دارند. اما انسان تنها موجودی است که می‌تواند سال‌ها پیش از وقوع یک رویداد برای آن برنامه‌ریزی کند. دانشجویی که امروز درس می‌خواند تا سال‌ها بعد دانشمند شود، کشاورزی که بذر می‌کارد تا ماه‌ها بعد محصول برداشت کند و پژوهشگری که دهه‌ها برای کشف حقیقت تلاش می‌کند، همگی از قابلیتی بهره می‌برند که محصول فعالیت قشر پیش‌پیشانی است.

قشر پیش‌پیشانی در حقیقت ماشین سفر به آینده است.

این ناحیه به انسان اجازه می‌دهد پیامدهای احتمالی یک تصمیم را شبیه‌سازی کند، خطرات را بسنجد، منافع را مقایسه کند و میان لذت فوری و منفعت بلندمدت انتخاب نماید. به همین دلیل است که آسیب به این ناحیه می‌تواند فرد را از موجودی دوراندیش به انسانی تکانشی و بی‌محابا تبدیل کند.

اما اهمیت PFC تنها در آینده‌نگری خلاصه نمی‌شود.

شاید عمیق‌ترین نقش این ناحیه در شکل‌گیری چیزی باشد که ما آن را «خود» می‌نامیم.

خود چیست؟

آیا خود صرفاً مجموعه‌ای از خاطرات است؟

آیا خود نتیجه فعالیت نورون‌هاست؟

آیا خود یک توهم عصبی است یا واقعیتی زیستی؟

علوم اعصاب مدرن نشان می‌دهد آنچه ما به عنوان «من» تجربه می‌کنیم، حاصل همکاری شبکه‌ای گسترده از نواحی مغزی است؛ اما قشر پیش‌پیشانی در مرکز این ارکستر قرار دارد. این ناحیه به ما اجازه می‌دهد درباره خودمان فکر کنیم، اشتباهاتمان را ارزیابی کنیم، ارزش‌هایمان را بازبینی کنیم و برای تبدیل شدن به نسخه‌ای بهتر از خویش تلاش نماییم.

در حقیقت، یکی از شگفت‌انگیزترین دستاوردهای PFC این است که مغز را قادر ساخته است خود را مطالعه کند.

جهان میلیاردها سال وجود داشت، اما تنها زمانی توانست به خویشتن بنگرد که مغزی دارای قشر پیش‌پیشانی پدید آمد. از این منظر، PFC صرفاً یک ساختار عصبی نیست؛ بلکه آینه‌ای است که جهان از طریق آن به تماشای خود نشسته است.

شاید به همین دلیل باشد که بزرگ‌ترین دستاوردهای بشر—علم، فلسفه، هنر، اخلاق، ادبیات و تمدن—همگی به درجات مختلف به عملکرد این ناحیه وابسته‌اند.

هر کتابی که نوشته شده، هر نظریه‌ای که ارائه شده، هر قانون اخلاقی که تدوین شده و هر تمدنی که بنا گردیده است، در نهایت ریشه در فعالیت شبکه‌هایی دارد که قشر پیش‌پیشانی در قلب آن‌ها قرار گرفته است.

تمدن، محصول نورون‌هایی است که یاد گرفتند فراتر از اکنون بیندیشند.

اخلاق، محصول مغزی است که توانست خود را جای دیگری بگذارد.

عدالت، محصول شبکه‌هایی است که توانستند منافع فردی را با منافع جمعی مقایسه کنند.

و فرهنگ، محصول مغزی است که توانست تجربیات خود را به نسل‌های بعد منتقل نماید.

به همین علت، اگر بخواهیم تنها یک ساختار را به عنوان زیربنای عصبی انسانیت معرفی کنیم، شاید هیچ نامی شایسته‌تر از قشر پیش‌پیشانی نباشد.

این ناحیه صرفاً بخشی از لوب فرونتال نیست.

PFC مرز میان واکنش و تفکر است.

مرز میان غریزه و خرد است.

مرز میان حیوان بودن و انسان شدن است.

و شاید بتوان گفت آخرین شاهکار تکامل، نه اختراع زبان، نه پیدایش تمدن و نه حتی ظهور انسان، بلکه ظهور ساختاری بود که همه این‌ها را ممکن ساخت: قشر پیش‌پیشانی.

چرا تکامل به قشر پیش‌پیشانی نیاز داشت؟

اگر بتوانیم به ۵۰۰ میلیون سال قبل بازگردیم و نخستین سیستم‌های عصبی را مشاهده کنیم، با شبکه‌هایی روبه‌رو خواهیم شد که تقریباً تمام مأموریت آنها به بقا محدود بود.

نورون‌ها برای پاسخ دادن به خطر شکل گرفته بودند.

برای یافتن غذا تکامل یافته بودند.

برای فرار از شکارچیان توسعه یافته بودند.

در آن دوران هیچ نیازی به فلسفه، اخلاق، هنر، فیزیک کوانتوم یا نگارش شاهنامه وجود نداشت.

طبیعت تنها یک پرسش داشت:

«آیا زنده خواهی ماند؟»

اما هرچه موجودات زنده پیچیده‌تر شدند، پرسش‌های طبیعت نیز پیچیده‌تر شد.

دیگر کافی نبود که یک موجود صرفاً به تهدیدهای موجود پاسخ دهد.

او باید تهدیدهای آینده را نیز پیش‌بینی می‌کرد.

باید رفتار دیگران را حدس می‌زد.

باید اتحاد تشکیل می‌داد.

باید فریب را تشخیص می‌داد.

باید در یک شبکه اجتماعی پیچیده زندگی می‌کرد.

در چنین شرایطی، مغزهای قدیمی دیگر پاسخگو نبودند.

اینجا بود که تکامل یکی از جسورانه‌ترین سرمایه‌گذاری‌های خود را آغاز کرد:

خلق قشر پیش‌پیشانی.

از دیدگاه زیست‌شناسی تکاملی، PFC یک ساختار بسیار گران‌قیمت است.

این ناحیه انرژی عظیمی مصرف می‌کند.

رشد آن سال‌ها زمان می‌برد.

بلوغ کامل آن تا حدود دهه سوم زندگی ادامه می‌یابد.

آسیب‌پذیر است.

و نگهداری آن هزینه متابولیکی بالایی دارد.

در طبیعت هیچ ساختار پرهزینه‌ای بدون دلیل باقی نمی‌ماند.

اگر PFC حفظ شده است، به این دلیل است که مزایای آن بسیار بیشتر از هزینه‌هایش بوده است.

در واقع، این ناحیه به انسان قدرتی اعطا کرد که هیچ چنگال، دندان یا عضله‌ای قادر به ایجاد آن نبود:

قدرت پیش‌بینی.

انسان با قدرت پیش‌بینی توانست آینده را به بخشی از زمان حال تبدیل کند.

او توانست زمستان را پیش از رسیدنش ببیند.

قحطی را پیش از وقوعش تصور کند.

برای فرزندانش برنامه‌ریزی نماید.

و تمدن‌هایی بسازد که قرن‌ها پس از مرگ او پابرجا بمانند.

به همین دلیل برخی دانشمندان PFC را «موتور شبیه‌سازی آینده» نامیده‌اند.

این ناحیه دائماً سناریوهای احتمالی را محاسبه می‌کند.

اگر چنین کنم چه می‌شود؟

اگر چنین نکنم چه اتفاقی خواهد افتاد؟

کدام انتخاب خطر کمتری دارد؟

کدام مسیر سود بیشتری خواهد داشت؟

چنین توانایی‌ای در تاریخ حیات بی‌سابقه بود.

اما شگفتی بزرگ‌تر هنوز در راه بود.

قشر پیش‌پیشانی و تولد خودآگاهی

یکی از اسرار بزرگ علوم اعصاب این است که چگونه مجموعه‌ای از نورون‌ها توانسته‌اند پدیده‌ای به نام «من» را ایجاد کنند.

وقتی می‌گویید:

«من فکر می‌کنم»

«من احساس می‌کنم»

«من تصمیم گرفتم»

دقیقاً به چه چیزی اشاره می‌کنید؟

هیچ نورونی به تنهایی «من» نیست.

هیچ ناحیه‌ای به تنهایی «خود» را نمی‌سازد.

اما در میان تمام ساختارهای مغزی، قشر پیش‌پیشانی نقشی مرکزی در سازماندهی این تجربه ایفا می‌کند.

این ناحیه به شما اجازه می‌دهد نه تنها جهان را مشاهده کنید، بلکه خود مشاهده‌گر را نیز مشاهده نمایید.

به بیان دیگر، PFC بستری را فراهم می‌کند که ذهن بتواند درباره ذهن فکر کند.

این همان ویژگی‌ای است که انسان را از بسیاری از موجودات دیگر متمایز می‌کند.

انسان نه تنها آگاه است؛ بلکه از آگاه بودن خود نیز آگاه است.

او می‌تواند زندگی خود را روایت کند.

می‌تواند درباره گذشته تأمل کند.

می‌تواند آینده‌ای را که هنوز وجود ندارد تصور نماید.

و می‌تواند هویتی بسازد که از لحظه حال فراتر رود.

از این منظر، قشر پیش‌پیشانی صرفاً یک ساختار عصبی نیست.

این ناحیه کارگاه ساختن خویشتن است.

از خودآگاهی تا تمدن

اما شاید بزرگ‌ترین دستاورد PFC در سطح فردی نباشد؛ بلکه در سطح اجتماعی باشد.

انسان به تنهایی موجودی نسبتاً ضعیف است.

سرعت یوزپلنگ را ندارد.

قدرت فیل را ندارد.

چشم عقاب را ندارد.

اما چیزی دارد که بسیاری از گونه‌های دیگر فاقد آن هستند:

توانایی همکاری در مقیاس عظیم.

همکاری نیازمند اعتماد است.

اعتماد نیازمند درک ذهن دیگران است.

و درک ذهن دیگران نیازمند شبکه‌های پیچیده قشر پیش‌پیشانی است.

زمانی که شما نیت فردی را حدس می‌زنید، احساسات او را درک می‌کنید، رفتار او را پیش‌بینی می‌کنید یا خود را جای او می‌گذارید، مجموعه‌ای از شبکه‌های اجتماعی مغز فعال می‌شوند که PFC در مرکز آنها قرار دارد.

تمام تمدن بشری بر این توانایی بنا شده است.

قانون، اخلاق، مذهب، آموزش، اقتصاد، سیاست و علم همگی در نهایت به توانایی انسان برای هماهنگ شدن با دیگران وابسته‌اند.

بدون قشر پیش‌پیشانی، شاید جوامع انسانی هرگز از گروه‌های کوچک شکارچی-گردآورنده فراتر نمی‌رفتند.

بدون PFC احتمالاً نه شهری وجود داشت، نه دانشگاهی، نه کتابخانه‌ای و نه تمدنی.

در حقیقت، هر آجر از ساختمان تمدن انسانی را می‌توان محصول غیرمستقیم فعالیت نورون‌های قشر پیش‌پیشانی دانست.

چرا PFC آخرین شاهکار تکامل است؟

زیرا این ناحیه صرفاً یک ابزار زیستی برای بقا نیست.

این ساختار نقطه‌ای است که در آن تکامل از مرز بقا عبور کرد و وارد قلمرو معنا شد.

در این ناحیه، طبیعت موجودی را خلق کرد که می‌تواند درباره منشأ خود بیندیشد.

می‌تواند قوانین جهان را کشف کند.

می‌تواند اخلاق را تعریف کند.

می‌تواند هنر بیافریند.

می‌تواند برای آینده‌ای که هرگز نخواهد دید برنامه‌ریزی کند.

و حتی می‌تواند درباره خود تکامل مطالعه نماید.

شاید زیباترین توصیف برای قشر پیش‌پیشانی این باشد:

این ناحیه جایی است که جهان برای نخستین بار توانست درباره خویش پرسش کند.

از دل میلیاردها نورون، میلیاردها سال تکامل و میلیاردها تجربه زیستی، ساختاری پدید آمد که توانست سر به آسمان بلند کند و بپرسد:

«من کیستم؟»

و شاید همین پرسش، بزرگ‌ترین پیروزی تکامل باشد.

قشر پیش‌پیشانی؛ جایی که شخصیت انسان ساخته می‌شود

در اغلب بخش‌های مغز، آسیب موجب از دست رفتن یک توانایی مشخص می‌شود.

اگر قشر بینایی آسیب ببیند، بینایی مختل می‌شود.

اگر قشر شنوایی آسیب ببیند، شنوایی آسیب می‌بیند.

اگر هیپوکامپ تخریب شود، حافظه دچار اختلال می‌شود.

اما آسیب به قشر پیش‌پیشانی داستان متفاوتی دارد.

در اینجا فرد ممکن است همچنان ببیند.

بشنود.

صحبت کند.

راه برود.

و حتی ضریب هوشی نسبتاً طبیعی داشته باشد.

اما اطرافیان با حیرت بگویند:

«او دیگر آن آدم سابق نیست.»

این جمله شاید عمیق‌ترین کشف تاریخ نوروساینس درباره PFC باشد.

قشر پیش‌پیشانی صرفاً یک عملکرد را کنترل نمی‌کند؛ بلکه هماهنگ‌کننده کل شخصیت است.

این ناحیه همانند رهبر یک ارکستر بزرگ عمل می‌کند.

هر ساز هنوز وجود دارد.

هر نوازنده هنوز می‌نوازد.

اما بدون رهبر، هماهنگی از بین می‌رود.

نتیجه، موسیقی نیست؛ بلکه آشفتگی است.

به همین دلیل است که مطالعه موردی مشهور فینیاس گیج، بیش از یک قرن و نیم است که ذهن دانشمندان را به خود مشغول کرده است.

او نه حافظه خود را از دست داد.

نه زبانش را.

نه هوشش را.

اما چیزی بنیادی‌تر تغییر کرد:

شخصیتش.

گویی بخشی از «خود» او از میان رفته بود.

این مشاهده نشان داد که بسیاری از ویژگی‌هایی که ما آنها را مفاهیمی انتزاعی می‌پنداریم—مانند قضاوت، مسئولیت‌پذیری، خویشتنداری، آینده‌نگری و اخلاق—در واقع دارای بنیان‌های عصبی مشخص هستند.

از غریزه تا خرد

شاید بتوان تاریخ تکامل مغز را نبردی میان دو نیرو دانست.

نیروی نخست، سیستم‌های قدیمی‌تر مغز هستند.

این سیستم‌ها سریع‌اند.

هیجانی‌اند.

فوری‌اند.

و برای بقا طراحی شده‌اند.

نیروی دوم، قشر پیش‌پیشانی است.

این سیستم آهسته‌تر است.

تحلیل‌گر است.

و برای خردورزی طراحی شده است.

وقتی فردی در اوج خشم تصمیم به حمله نمی‌گیرد، PFC فعال است.

وقتی دانشجویی به جای تفریح، مطالعه را انتخاب می‌کند، PFC فعال است.

وقتی پژوهشگری سال‌ها برای دستیابی به حقیقت تلاش می‌کند، PFC فعال است.

وقتی انسانی منافع کوتاه‌مدت خود را برای آینده‌ای بهتر قربانی می‌کند، PFC فعال است.

به همین دلیل برخی عصب‌شناسان معتقدند که تمدن را می‌توان محصول گسترش تدریجی کنترل قشر پیش‌پیشانی بر سیستم‌های هیجانی دانست.

تمدن زمانی آغاز شد که مغز توانست به امیال آنی خود «نه» بگوید.

dlPFC؛ معمار اندیشه

در میان بخش‌های مختلف قشر پیش‌پیشانی، قشر پیش‌پیشانی پشتی‌جانبی (dlPFC) جایگاه ویژه‌ای دارد.

این ناحیه را می‌توان دفتر طراحی ذهن نامید.

حل مسائل پیچیده.

استدلال منطقی.

برنامه‌ریزی.

تصمیم‌گیری.

حافظه کاری.

و تفکر انتزاعی.

همگی تا حد زیادی به این بخش وابسته‌اند.

هر زمان که یک دانشمند نظریه‌ای را ارزیابی می‌کند، یک پزشک تشخیص افتراقی انجام می‌دهد یا یک فیلسوف درباره حقیقت تأمل می‌کند، شبکه‌های dlPFC در حال فعالیت هستند.

اگر مغز را یک شهر بزرگ تصور کنیم، dlPFC مرکز برنامه‌ریزی راهبردی آن است.

vmPFC و OFC؛ جایی که احساس و خرد به هم می‌رسند

اما انسان صرفاً موجودی منطقی نیست.

تصمیم‌های ما تنها بر پایه محاسبات ریاضی شکل نمی‌گیرند.

احساسات نیز نقش مهمی دارند.

اینجاست که قشر پیش‌پیشانی شکمی‌میانی (vmPFC) و قشر اوربیتوفرونتال (OFC) وارد میدان می‌شوند.

این نواحی پلی میان هیجان و شناخت ایجاد می‌کنند.

آنها به مغز کمک می‌کنند ارزش گزینه‌های مختلف را ارزیابی کند.

در واقع، بسیاری از تصمیم‌های زندگی نه صرفاً منطقی‌اند و نه صرفاً هیجانی؛ بلکه حاصل گفت‌وگوی دائمی میان dlPFC و vmPFC هستند.

خرد واقعی زمانی شکل می‌گیرد که این دو جهان با یکدیگر هماهنگ شوند.

مغز اجتماعی؛ بزرگ‌ترین دلیل گسترش PFC

شاید مهم‌ترین علت گسترش قشر پیش‌پیشانی نه ابزارسازی بوده باشد و نه زبان.

بلکه دیگر انسان‌ها بوده‌اند.

در طبیعت، هیچ چیز به اندازه یک انسان دیگر پیچیده نیست.

یک سنگ رفتار خود را تغییر نمی‌دهد.

یک درخت نیت پنهان ندارد.

اما انسان‌ها دائماً در حال فکر کردن، برنامه‌ریزی، پنهان‌کاری، همکاری و رقابت هستند.

برای زندگی در چنین جهانی، مغز باید بتواند ذهن دیگران را مدل‌سازی کند.

باید بتواند حدس بزند دیگران چه می‌اندیشند.

چه احساسی دارند.

و در آینده چه خواهند کرد.

این توانایی که «نظریه ذهن» نامیده می‌شود، یکی از ستون‌های اصلی تمدن انسانی است.

بدون آن، نه دوستی معنا داشت.

نه عشق.

نه آموزش.

نه سیاست.

نه اخلاق.

و نه حتی فرهنگ.

از این منظر، PFC را می‌توان اندامی دانست که جامعه انسانی را ممکن ساخته است.

بزرگ‌ترین معجزه تکامل

اما شاید بزرگ‌ترین دستاورد قشر پیش‌پیشانی چیز دیگری باشد.

این ناحیه به انسان اجازه داد درباره مرگ بیندیشد.

درباره بی‌نهایت فکر کند.

درباره منشأ جهان پرسش نماید.

به دنبال معنا بگردد.

و حتی درباره خود آگاهی مطالعه کند.

در هیچ نقطه‌ای از تاریخ طبیعت، ماده چنین سطحی از خودبازتابی را تجربه نکرده بود.

اتم‌ها ستارگان را ساختند.

ستارگان عناصر سنگین را پدید آوردند.

عناصر، سیارات را شکل دادند.

حیات از دل شیمی زاده شد.

مغز از دل حیات پدید آمد.

و سرانجام در قشر پیش‌پیشانی، جهان به مرحله‌ای رسید که توانست از خود بپرسد:

«چرا وجود دارم؟»

شاید به همین دلیل باشد که قشر پیش‌پیشانی را نمی‌توان صرفاً یک ناحیه مغزی نامید.

این ساختار را می‌توان نقطه‌ای دانست که در آن تکامل از بقا فراتر رفت و به آگاهی رسید.

جایی که نورون‌ها به اندیشه تبدیل شدند.

اندیشه به دانش تبدیل شد.

دانش به تمدن تبدیل شد.

و تمدن به تلاشی بی‌پایان برای فهم جهان و فهم خویشتن بدل گشت.

از این رو، هنگامی که به قشر پیش‌پیشانی می‌نگریم، در حقیقت به آخرین شاهکار شناخته‌شده تکامل می‌نگریم؛ شاهکاری که نه تنها انسان را ساخت، بلکه به انسان امکان داد خودِ انسان را بشناسد.

امتیاز شما به این مطلب:

★ اول از راست = ۱ امتیاز | ★ پنجم از راست = ۵ امتیاز

میانگین امتیازها: 0 / 5. تعداد آراء: 0

اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می‌دهید.

داریوش طاهری

نه اولین، اما در تلاش برای بهترین بودن؛ نه پیشرو در آغاز، اما ممتاز در پایان. ---- ما شاید آغازگر راه نباشیم، اما با ایمان به شایستگی و تعالی، قدم برمی‌داریم تا در قله‌ی ممتاز بودن بایستیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
ورود | ثبت نام
شماره موبایل یا پست الکترونیک خود را وارد کنید

ورود/ ثبت نام با جیمیل

برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید برای شماره موبایل شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد تا دیگر

ورود/ ثبت نام با جیمیل

برگشت
رمز عبور را وارد کنید
رمز عبور حساب کاربری خود را وارد کنید

ورود/ ثبت نام با جیمیل

برگشت
رمز عبور را وارد کنید
رمز عبور حساب کاربری خود را وارد کنید

ورود/ ثبت نام با جیمیل

برگشت
درخواست بازیابی رمز عبور
لطفاً پست الکترونیک یا موبایل خود را وارد نمایید

ورود/ ثبت نام با جیمیل

برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید برای شماره موبایل شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد تا دیگر

ورود/ ثبت نام با جیمیل

ایمیل بازیابی ارسال شد!
لطفاً به صندوق الکترونیکی خود مراجعه کرده و بر روی لینک ارسال شده کلیک نمایید.

ورود/ ثبت نام با جیمیل

تغییر رمز عبور
یک رمز عبور برای اکانت خود تنظیم کنید

ورود/ ثبت نام با جیمیل

تغییر رمز با موفقیت انجام شد

ورود/ ثبت نام با جیمیل