تحلیل عمیق شعر گاه گاهی که دلم میگیرد؛ تفسیر عرفانی، روانشناختی و فلسفی شاهکار سهراب سپهری

آیندهنگاران مغز: در مسیر شناخت مغز و جان، هیچ دیواری بلندتر از نادانی نیست مگر توهم دانایی.
گاه گاهی که دلم می گیرد به خودم میگویم:
در دیاری که پر از دیوار است
به کجا باید رفت؟
به که باید پیوست؟
به که باید دل بست؟
حس تنهای درونم میگوید:
بشکن دیواری که درونت داری
چه سوالی داری؟
تو خدا را داری
و خدا…
اول و آخر با توست.
سهراب سپهری
تأملی ژرف بر شعر سهراب سپهری؛ از فرو ریختن دیوارهای درون تا کشف حضور خداوند
سهراب سپهری از آن دسته شاعران نادری است که شعرش تنها مجموعهای از واژههای زیبا نیست؛ بلکه سفری است از ظاهر جهان به ژرفای جان انسان. او به جای آنکه مخاطب را در پیچیدگیهای فلسفی گرفتار کند، حقیقت را با زبانی ساده اما عمیق بیان میکند. شعری که با جمله «گاه گاهی که دلم میگیرد» آغاز میشود، یکی از درخشانترین نمونههای این نگاه است؛ شعری که در چند سطر کوتاه، یکی از بزرگترین مسائل بشر یعنی تنهایی، اضطراب، جستجوی معنا و یافتن خدا را به تصویر میکشد.
این شعر را میتوان گفتوگویی میان انسان و روح خویش دانست؛ مکالمهای که هر انسانی در لحظات دشوار زندگی بارها آن را تجربه کرده است.
گاه گاهی که دلم میگیرد به خودم میگویم
شعر با یک اعتراف صادقانه آغاز میشود. سهراب نمیگوید همیشه شاد است، همیشه آرام است یا همیشه به حقیقت دست یافته است. او مانند هر انسان دیگری لحظاتی از اندوه را تجربه میکند.
همین صداقت، شعر را به تجربهای جهانی تبدیل میکند. هیچ انسانی وجود ندارد که طعم دلتنگی را نچشیده باشد. گاهی انسان در میان جمع احساس تنهایی میکند؛ گاهی در اوج موفقیت، خلائی عجیب در درون خود مییابد؛ گاهی همه چیز دارد اما آرامش ندارد.
اما نکته مهم این است که شاعر هنگام اندوه به بیرون پناه نمیبرد؛ او نخست با خودش سخن میگوید.
این گفتوگوی درونی یکی از عمیقترین ویژگیهای انسان آگاه است. بسیاری از مردم هنگام بحران، فوراً به سراغ دیگران میروند، اما انسان خردمند ابتدا به درون خویش مراجعه میکند. سهراب به ما میآموزد که پاسخ بسیاری از پرسشهای بزرگ زندگی در درون خود ما نهفته است.
در دیاری که پر از دیوار است
این مصرع یکی از شاهکارهای تصویرسازی در ادبیات معاصر است.
«دیوار» در اینجا صرفاً یک سازه فیزیکی نیست؛ نمادی است از تمام جداییها و محدودیتهای جهان.
دیوار میتواند:
دیوار میان انسانها باشد.
دیوار تعصب باشد.
دیوار خودخواهی باشد.
دیوار ترس باشد.
دیوار نژاد، قومیت و مذهب باشد.
دیوارهای سیاسی و اجتماعی باشد.
و از همه مهمتر، دیوارهای ذهنی و روانی انسان باشد.
سهراب جهان معاصر را سرزمینی میبیند که انسانها بیش از آنکه پل بسازند، دیوار ساختهاند.
امروزه نیز با وجود پیشرفت فناوری و ارتباطات، بسیاری از انسانها از یکدیگر دورتر شدهاند. شبکههای ارتباطی افزایش یافتهاند اما صمیمیت کاهش یافته است. انسانها کنار هم زندگی میکنند اما گاه میان قلبهایشان دیوارهایی بلندتر از کوهها وجود دارد.
به کجا باید رفت؟
این پرسش، پرسش جاودانه بشر است.
انسان از آغاز تاریخ همواره در جستجوی مقصد بوده است.
به کجا باید رفت؟
به سوی ثروت؟
به سوی قدرت؟
به سوی شهرت؟
به سوی دانش؟
به سوی عشق؟
سهراب پرسش را مطرح میکند اما عجلهای برای پاسخ دادن ندارد.
زیرا بسیاری از انسانها تمام عمر در حال دویدن هستند بدون آنکه بدانند مقصد کجاست.
این مصرع در حقیقت نقدی لطیف بر زندگی مدرن نیز هست؛ زندگیای که در آن بسیاری از مردم با شتاب حرکت میکنند اما دلیل حرکت خود را نمیدانند.
به که باید پیوست؟
انسان موجودی اجتماعی است.
او نمیتواند کاملاً تنها زندگی کند.
اما سؤال اساسی این است که به چه کسی باید وابسته شد؟
به گروهها؟
به قدرتها؟
به ایدئولوژیها؟
به افراد؟
سهراب این پرسش را مطرح میکند تا مخاطب را به تأمل وادارد.
زیرا تاریخ نشان داده است که بسیاری از وابستگیهای بیرونی ناپایدارند.
قدرت تغییر میکند.
دوستیها گاه از بین میروند.
موقعیتها دگرگون میشوند.
اگر تمام هویت انسان بر پایه این وابستگیهای بیرونی بنا شده باشد، با فروپاشی آنها، انسان نیز فرو میریزد.
به که باید دل بست؟
این عمیقترین پرسش شعر است.
دل بستن یکی از اساسیترین نیازهای انسان است.
هیچ انسانی نمیتواند بدون عشق زندگی کند.
اما سهراب از ما میخواهد که درباره موضوع عشق و دلبستگی خود بیندیشیم.
اگر دل به امور زودگذر ببندیم، با از دست رفتن آنها دچار رنج خواهیم شد.
در واقع بخش بزرگی از رنجهای بشر از وابستگی به امور ناپایدار ناشی میشود.
این نگاه، شباهتهایی با عرفان اسلامی، حکمت شرقی و حتی برخی مکاتب فلسفی جهان دارد که سرچشمه آرامش را در وابسته نبودن به امور گذرا میدانند.
حس تنهای درونم میگوید
اکنون نقطه عطف شعر فرا میرسد.
پاسخ از بیرون نمیآید.
پاسخ از کتابی خاص یا فردی خاص نیز نمیآید.
پاسخ از «حس تنهای درون» میآید.
این همان صدای وجدان، آگاهی و حقیقت درونی انسان است.
در هیاهوی زندگی، بسیاری از ما این صدا را نمیشنویم.
سر و صدای جهان آنقدر زیاد است که نجواهای روح خاموش میشوند.
اما سهراب به سکوت درون گوش میدهد.
و این سکوت، حامل بزرگترین حقیقت شعر است.
بشکن دیواری که درونت داری
شاهبیت شعر همین جاست.
سهراب پس از مطرح کردن تمام پرسشهای بزرگ، پاسخ را در یک جمله خلاصه میکند.
مشکل اصلی جهان، دیوارهای بیرونی نیستند.
مشکل اصلی، دیوارهای درونی هستند.
تا زمانی که انسان گرفتار:
ترس
کینه
حسادت
غرور
تعصب
خودبینی
ناامیدی
باشد، حتی اگر تمام دیوارهای جهان نیز فرو بریزند، او همچنان زندانی خواهد ماند.
زیباترین نکته شعر همین است که مسئولیت را به خود انسان بازمیگرداند.
شاعر نمیگوید دنیا را تغییر بده.
نمیگوید دیگران را تغییر بده.
میگوید دیوار درون خودت را بشکن.
زیرا آزادی حقیقی از درون آغاز میشود.
بسیاری از انسانها در ظاهر آزادند اما در زندان ذهن خود زندگی میکنند.
و بسیاری دیگر حتی در سختترین شرایط بیرونی، به دلیل آزادی درونی، آرامش دارند.
چه سؤالی داری؟
پس از فرو ریختن دیوارهای درون، پرسشها نیز رنگ دیگری میگیرند.
بسیاری از سؤالهای ما محصول ترسها و محدودیتهای ذهنی ما هستند.
وقتی انسان از زندان خودساخته رها میشود، بسیاری از ابهامات زندگی نیز روشن میشوند.
این مصرع لحنی مهربان و آرام دارد؛ گویی استادی خردمند با لبخند از شاگردش میپرسد:
اکنون که حقیقت را دیدهای، دیگر چه پرسشی باقی مانده است؟
تو خدا را داری
و سرانجام پاسخ نهایی.
پاسخی کوتاه اما بینهایت عمیق.
سهراب نمیگوید خدا را پیدا کن.
نمیگوید به دنبال خدا بگرد.
نمیگوید خدا را به دست آور.
میگوید:
«تو خدا را داری.»
یعنی خدا از ابتدا همراه تو بوده است.
این نگاه، اوج عرفان سهراب است.
خدا در اندیشه او موجودی دوردست و دستنیافتنی نیست.
خدا حضوری زنده و جاری در هستی است.
در طبیعت.
در انسان.
در عشق.
در آگاهی.
در لحظه اکنون.
انسان فقط باید حجابها و دیوارهای درونی را کنار بزند تا این حضور را احساس کند.
و خدا… اول و آخر با توست
شعر با یکی از آرامشبخشترین جملات ادبیات معاصر پایان مییابد.
خدا فقط در آغاز راه نیست.
فقط در پایان راه هم نیست.
او در تمام مسیر حضور دارد.
در شادیها.
در اندوهها.
در پیروزیها.
در شکستها.
در تولد.
در مرگ.
در آغاز.
در پایان.
این نگاه، احساس امنیتی عمیق در انسان ایجاد میکند.
زیرا بزرگترین ترس بشر، تنهایی است.
اما سهراب میگوید:
تو هرگز تنها نبودهای.
آن حضوری که از آغاز جهان همراه تو بوده، اکنون نیز با توست و تا پایان نیز با تو خواهد بود.
جمعبندی
این شعر کوتاه سهراب سپهری در حقیقت نقشه راهی برای زندگی است. شاعر از دلتنگی آغاز میکند، از دیوارهای جهان سخن میگوید، پرسشهای بنیادین انسان را مطرح میکند و سپس ما را به کشف حقیقتی بزرگ رهنمون میسازد:
مشکل اصلی جهان، دیوارهای بیرونی نیستند؛ دیوارهای درونیاند.
وقتی انسان ترس، کینه، تعصب و خودبینی را کنار بگذارد، راه روشن میشود. آنگاه درمییابد که آنچه سالها در جستجویش بوده، از ابتدا در کنار او حضور داشته است.
پیام جاودانه سهراب این است که آرامش حقیقی نه در تغییر جهان، بلکه در دگرگون کردن خویشتن نهفته است. انسانی که دیوارهای درون خود را فرو میریزد، ناگهان میبیند که در پس همه تاریکیها، نوری همیشگی حضور دارد؛ نوری که نام آن خدا است؛ همان حضوری که به تعبیر شاعر، «اول و آخر با توست».
شعر از سهراب سپهری نیست
می فرمودید از کیست تا اصلاح شود.