ایران در آستانه تصمیم‌های بزرگ؛ چرا دلواپسی امروز نشانه بی‌آیندگی نیست و می‌تواند آغاز سپیده تحول باشد

گاهی پیش از آن‌که واژه‌ای بر زبان بیاید، پیش از آن‌که تحلیلی نوشته شود یا اعتراضی شکل بگیرد، چیزی در فضا جریان دارد؛
حسی مشترک، سنگین و نامرئی، که در نگاه‌ها دیده می‌شود و در سکوت‌ها شنیده می‌شود.
حسی که نه از نفرت می‌آید و نه از بی‌اعتنایی، بلکه از دلِ دلبستگی عمیق برمی‌خیزد.

وقتی مردمی آینده را با نگرانی دنبال می‌کنند، وقتی هر خبر را با اضطراب می‌خوانند، وقتی درباره فردا بحث می‌کنند، انتقاد می‌کنند و دلواپس می‌شوند، آنچه جاری است نشانه‌ی بریدگی نیست؛ نشانه‌ی پیوند است.
زیرا تنها کسی نگران می‌شود که هنوز دوست می‌دارد.

و در چنین لحظه‌ای است که باید دقیق‌تر گوش سپرد—
نه به هیاهو، بلکه به آن صدای زیرین، به آن طنین آرام اما مداوم در جان جامعه.

این صدا، صدای خستگی است-
اما خستگی همیشه نشانه پایان نیست؛
گاهی نشانه‌ی راهی است که طولانی بوده، نه بی‌سرانجام.

ملت‌ها نیز مانند انسان‌ها، دوره‌های فرسودگی دارند.
وقتی فشار اقتصادی، تنش‌های خارجی، بی‌اعتمادی داخلی و ابهام آینده هم‌زمان می‌شوند، ذهن جمعی دچار نوعی «انسداد ادراکی» می‌شود؛ همان جایی که انسان حس می‌کند «نه راه پیش دارد نه پس».
اما تاریخ نشان داده که این جمله، بیشتر توصیف حالِ روان است تا واقعیتِ ساختار تاریخ.

ایران، آن‌گونه که گفتید، «تخته‌پاره بر موج» نیست.
ایران، یک تمدن است.
تمدن‌ها سقوط می‌کنند وقتی حافظه‌ی تاریخی خود را از دست بدهند.
و ایران هنوز حافظه دارد.

کشوری که هزاران سال تاریخ مکتوب، شعر، حکمت، فلسفه، عرفان، علم و تجربه‌ی زیسته دارد، صرفاً یک ساختار سیاسی نیست که با یک بحران فروبریزد.
او لایه‌های عمیق‌تری دارد؛
ریشه‌هایی که در خاکِ زمان فرو رفته‌اند.

وقتی از «درخت کهن‌سال» سخن می‌گوییم، استعاره‌ای دقیق به کار می‌بریم.
درخت کهن‌سال، به دلیل طوفان‌ها قوی شده است.
هر زخم روی تنه‌اش، گواه بقاست، نه ضعف.
ریشه‌هایش در تاریکی‌اند، اما همین تاریکی به او امکان ایستادگی داده است.

ایران نیز چنین است.
این سرزمین از حمله‌های سهمگین، از فروپاشی‌های سیاسی، از جنگ‌های طولانی، از تحریم‌های سخت، از اختلاف‌های داخلی عبور کرده است.
هر بار زخمی شده، اما هر بار شکلی تازه یافته است.
هویت ایرانی، یک هویت ایستا نیست؛
یک هویت بازتعریف‌شونده است.

وقتی می‌گوییم «در مرحله‌ای حساس از بازتعریف خود ایستاده است»، دقیقاً به همین فرآیند اشاره می‌کنیم.
بازتعریف، همیشه در بحران رخ می‌دهد.
راحتی، تحول نمی‌آورد؛
فشار است که ساختارها را وادار به تغییر می‌کند.

در طول تاریخ، ملت‌هایی که خود را در آستانه فروپاشی می‌دیدند، دقیقاً از همان نقطه مسیر تازه‌ای ساختند.
اروپا پس از جنگ‌های ویرانگر جهانی، خود را بازساخت.
کشورهایی که زمانی مستعمره بودند، دولت‌های مدرن ساختند.
ملت‌هایی که اقتصادشان فروپاشیده بود، به قطب‌های فناوری تبدیل شدند.

چرا؟
زیرا بحران، اگر با خرد همراه شود، تبدیل به فرصت می‌شود.
اما اگر با ترس و انکار همراه گردد، به فاجعه بدل می‌شود.

و این همان نقطه‌ی ظریف سخن شماست:
فاجعه، سرنوشت محتوم نیست.
فاجعه زمانی قطعی می‌شود که امید کنار گذاشته شود، خرد تعطیل گردد و گفت‌وگو خاموش شود.

هیچ توافقی ذاتاً نجات‌بخش نیست، همان‌طور که هیچ عدم توافقی ذاتاً فاجعه‌آمیز نیست.
هیچ جنگی صرفاً به دلیل وقوعش پایان یک ملت نیست، و هیچ صلحی فقط به دلیل امضایش تضمین‌کننده شکوفایی نیست.
آنچه تعیین‌کننده است، کیفیت عقلانیت در تصمیم‌گیری است.

اگر مدیریت امروز بر پایه شفافیت، صداقت و شنیدن صدای مردم باشد، حتی شرایط سخت نیز قابل عبور است.
اما اگر اعتماد اجتماعی فرسوده شود، حتی بهترین منابع نیز کارآمد نخواهند بود.

شما به نکته‌ای عمیق اشاره کرده‌اید:
«آنچه فاجعه می‌آفریند، فقدان عقلانیت، فقدان اعتماد اجتماعی و ناتوانی در شنیدن صدای مردم است.»

اعتماد اجتماعی، سرمایه‌ای است که در حساب‌های بانکی ثبت نمی‌شود اما تعیین‌کننده‌ترین عامل بقاست.
کشوری که میان مردم و حاکمیتش دیوار بی‌اعتمادی کشیده شود، در برابر کوچک‌ترین بحران‌ها شکننده می‌شود.
اما کشوری که حتی در سختی‌ها حس مشارکت و شنیده شدن داشته باشد، ظرفیت مقاومت پیدا می‌کند.

رابطه حکومت و مردم، اگر زخمی است، درمان آن با انکار ممکن نیست.
اعتراف به خطا، نشانه ضعف نیست؛
نشانه بلوغ است.
بازسازی اعتماد، فرآیندی زمان‌بر است، اما شدنی است—
به شرطی که اراده برای آن وجود داشته باشد.

در سیاست خارجی نیز همین‌گونه است.
تعریف منافع ملی بر اساس واقع‌بینی، نه احساسات لحظه‌ای، لازمه بقاست.
ملتی که منافع خود را دقیق بشناسد، می‌تواند در پیچیده‌ترین معادلات جهانی نیز مسیر خود را بیابد.

اما شاید مهم‌ترین بخش سخن شما، این جمله باشد:
«ملتی که هنوز اندوهگین و نگران است، هنوز زنده است.»

بی‌تفاوتی، مرگ خاموش ملت‌هاست.
خشم و ترس، اگرچه آزاردهنده‌اند، اما نشانه حساسیت‌اند.
وقتی مردم برای آینده می‌سوزند، یعنی هنوز امید دارند چیزی ارزشمند وجود دارد که باید حفظ شود.

تاریخ ایران نشان داده که فشار بیرونی و نارضایتی درونی، وقتی همزمان می‌شوند، اغلب به تحول انجامیده‌اند.
این تحول همیشه ساده و بی‌هزینه نبوده، اما ایستایی نیز نبوده است.
ایران در بزنگاه‌های تاریخی خود، انتخاب کرده است-
و همین انتخاب‌ها او را ادامه داده‌اند.

امروز نیز در آستانه تصمیم‌های بزرگ ایستاده‌ایم.
تصمیم‌های بزرگ، در روزهای آسان گرفته نمی‌شوند.
در تاریکی است که انسان به نور فکر می‌کند.
در فشار است که اراده شکل می‌گیرد.

شاید افق تار باشد.
اما تاریکی همیشه نشانه پایان نیست؛
گاه نشانه نزدیک شدن سپیده است.

سپیده، ناگهانی نمی‌آید.
پیش از آن، هوا سردتر می‌شود، سکوت عمیق‌تر می‌شود، و آسمان تیره‌تر.
اما درست در همان لحظه است که نور در حال زایش است.

ایران، بی‌آینده نیست.
ایران در مرحله‌ای است که باید خود را دوباره تعریف کند؛
تعریفی مبتنی بر عقلانیت، مشارکت، اعتماد و واقع‌بینی.

ملتی که هنوز شعر می‌گوید، هنوز نقد می‌کند، هنوز می‌نویسد، هنوز می‌پرسد، هنوز نگران است-
ملتی که هنوز دلواپس است-
توان ساختن دارد.

این سرزمین، بارها از دل شکست‌ها برخاسته است.
بارها از دل تحقیرها، شکوفایی ساخته است.
بارها از دل تاریکی، نظمی تازه زاده است.

شاید اکنون در یکی از همان لحظه‌های تاریخی ایستاده باشیم؛
لحظه‌ای که آینده، هنوز نوشته نشده است.
و آینده، همیشه محصول تصمیم‌های امروز است.

ایران تخته‌پاره نیست.
ایران درختی است که اگر شاخه‌ای خشک شود، ریشه هنوز زنده است.
و ریشه‌های زنده، دوباره شاخه خواهند داد.

دلواپسی، اگر با خرد همراه شود، تبدیل به انرژی اصلاح می‌شود.
خشم، اگر به گفت‌وگو تبدیل شود، به تحول می‌انجامد.
ترس، اگر به واقع‌بینی بدل گردد، مسیر احتیاط عاقلانه را می‌سازد.

هیچ ملتی بدون عبور از روزهای سخت، بالغ نشده است.
هیچ تاریخی بدون فصل‌های تیره، کامل نشده است.

و ایران، تاریخی کامل دارد-
نه به معنای بی‌نقص، بلکه به معنای تجربه‌مند.

امروز، بیش از هر زمان، نیاز به عقلانیت، گفت‌وگو و بازسازی اعتماد است.
اگر این سه عنصر حفظ شوند، حتی دشوارترین شرایط نیز گذرا خواهد بود.

زیرا سرنوشت ملت‌ها را فقط حوادث تعیین نمی‌کند؛
واکنش آن‌ها به حوادث تعیین می‌کند.

و ملتی که هنوز می‌اندیشد، هنوز می‌پرسد، هنوز می‌نویسد، هنوز می‌سوزد-
ملتی که هنوز عاشق سرزمینش است-
هرگز بی‌آینده نیست.

ایران در آستانه تصمیم‌های بزرگ است.
و تصمیم‌های بزرگ، در روزهای سخت گرفته می‌شوند.

شاید امروز سخت باشد.
اما تاریخ بارها نشان داده است:
از دل همین سختی‌ها، سپیده برمی‌آید.

امتیاز شما به این مطلب:

★ اول از راست = ۱ امتیاز | ★ پنجم از راست = ۵ امتیاز

میانگین امتیازها: ۵ / ۵. تعداد آراء: ۲

اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می‌دهید.

داریوش طاهری

نه اولین، اما در تلاش برای بهترین بودن؛ نه پیشرو در آغاز، اما ممتاز در پایان. ---- ما شاید آغازگر راه نباشیم، اما با ایمان به شایستگی و تعالی، قدم برمی‌داریم تا در قله‌ی ممتاز بودن بایستیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا