تحلیل مرثیه سیاوش در شاهنامه فردوسی؛ تبیین فلسفه بی‌عدالتی جهان و حکمت امید در اندیشه حکیم توس

ابوالقاسم فردوسی و سوگ سیاوش؛ وقتی حکیم نیز از بی‌عدالتی جهان می‌لرزد

در سراسر تاریخ ادبیات فارسی، کمتر صحنه‌ای به تلخی و تأثیرگذاری مرگ سیاوش در شاهنامه است. سیاوش، آن شاهزاده پاک‌نهاد، آن نماد بی‌گناهی و نجابت، آن که از آتش گذشت و بی‌لکّه بیرون آمد، سرانجام قربانی نیرنگ و تهمت و سیاست شد. اما آنچه این واقعه را به اوج تراژدی می‌رساند، تنها مرگ یک قهرمان نیست؛ بلکه لرزش صدای خود فردوسی است. گویی این‌بار، نه فقط سیاوش که خود حکیم نیز زخمی می‌شود.

فردوسی رسم دارد: هرگاه قهرمانی بزرگ فرو می‌افتد، چند بیتی در سوگ او می‌سراید. اما پس از کشته شدن سیاوش، مرثیه او رنگ دیگری دارد. این‌بار شاعر فقط روایتگر نیست؛ شریک اندوه است. فقط گزارشگر مرگ نیست؛ معترض به جهان است.

چپ و راست هر سو بتابم همی
سر و پای گیتی نیابم همی

این سخن، فریاد حیرت است. حیرت مردی که عمرش را صرف نظم دادن به تاریخ و اسطوره کرده، حال در برابر بی‌نظمی جهان می‌ایستد و می‌گوید: هر چه می‌نگرم، سر و تهی نمی‌یابم. جهانی که در آن پاک‌ترین انسان کشته می‌شود و ناپاکان بر تخت می‌نشینند، چگونه جهانی است؟ آیا این همان نظمی است که باید باشد؟

این بیت، پرسشی فلسفی است. فردوسی به بحران معنا رسیده است. وقتی نیکی نتیجه‌ای جز رنج ندارد و بدی پاداش می‌گیرد، انسان در کجای عدالت بایستد؟

یکی بد کند نیک پیش آیدش
جهان بنده و بخت خویش آیدش
یکی جز به نیکی جهان نسپرد
همی از نژندی فرو پژمرد

در اینجا حکیم، تلخ‌ترین تجربه بشری را بیان می‌کند: وارونگی عدالت. آن که بد می‌کند، کامیاب است. جهان، گویی در خدمت اوست. بخت، همراه اوست. اما آن که سراسر نیکی است، پژمرده می‌شود. رنج می‌کشد. فرو می‌ریزد.

این تصویر، تنها شکایت شاعرانه نیست؛ تجربه تاریخی بشر است. در هر دوره‌ای، سیاوش‌هایی بوده‌اند که پاک زیسته‌اند و به ناحق قربانی شده‌اند. و در هر دوره‌ای، سودابه‌ها و گرسیوزهایی بوده‌اند که با نیرنگ به کامیابی رسیده‌اند.

اما نکته در اینجاست: فردوسی در این تاریکی متوقف نمی‌شود.

مدار ایچ تیمار با او به هم
به گیتی مکن جان و دل را دژم

درست در اوج یأس، حکیم ما را بازمی‌گرداند. گویی خودش از گرداب اندوه بیرون می‌آید و دست ما را نیز می‌گیرد. می‌گوید: جانت را با اندوه جهان درهم مپیچ. قانون دنیا را با جان خودت یکی مکن. اگر جهان بی‌سامان است، تو بی‌سامان مشو.

این بیت، دعوت به نوعی بلوغ است. بلوغی که می‌فهمد جهان همیشه عادلانه رفتار نمی‌کند، اما انسان می‌تواند عادل بماند. دنیا ممکن است بی‌سر و ته باشد، اما روح انسان می‌تواند استوار باشد.

و سپس آن بیت عمیق:

یکی دان از او هرچه آید همی
که جاوید با تو نپاید همی

این، کلید فهم نگاه فردوسی است. بد و خوب این جهان، هر دو ناپایدارند. نه رنج جاودانه است، نه کامیابی. نه ظلم باقی می‌ماند، نه قدرت. آنچه جاودانه است، نام نیک است؛ و سیاوش، با مرگ خود، جاودانه شد.

اینجا حکیم به ما می‌آموزد که ارزش زندگی، در نتیجه‌های کوتاه‌مدت نیست. سیاوش شاید کشته شد، اما پاکی او به اسطوره بدل شد. قاتلانش شاید مدتی زیستند، اما در تاریخ، با ننگ ماندند.

فردوسی جهان را انکار نمی‌کند؛ آن را می‌فهمد. می‌پذیرد که گاه بدکار کامیاب می‌شود و نیک‌مرد می‌شکند. اما از این واقعیت، نتیجه ناامیدی نمی‌گیرد؛ بلکه نتیجه رهایی می‌گیرد. اگر جهان ناپایدار است، پس چرا دل به آن ببندیم؟ اگر بدی و خوبیِ بیرونی هر دو گذرا هستند، پس چرا جان را به آن‌ها گره بزنیم؟

این نگاه، نوعی حکمت است؛ حکمت مردی که تاریخ را دیده، سقوط شاهان را دیده، و می‌داند که هیچ قدرتی پایدار نیست.

مرگ سیاوش، فقط یک رویداد داستانی نیست؛ نماد سرنوشت پاکی در جهانی آلوده است. اما واکنش فردوسی، نماد بلوغ انسانی است. او از بی‌عدالتی جهان می‌نالد، اما به ورطه پوچی نمی‌افتد. او می‌پرسد، اعتراض می‌کند، اما در نهایت به تعادل می‌رسد.

در حقیقت، فردوسی سه مرحله را طی می‌کند:

نخست، حیرت از بی‌نظمی جهان.
دوم، شکایت از وارونگی عدالت.
سوم، رسیدن به آرامشی برآمده از درک ناپایداری دنیا.

این سیر، سیر هر انسان اندیشمند است. همه ما روزی سیاوشی را در زندگی خود از دست می‌دهیم؛ رؤیایی، عزیزی، امیدی. در آن لحظه، جهان بی‌سر و ته می‌نماید. اما اگر از آن مرحله عبور کنیم، به همان نقطه‌ای می‌رسیم که فردوسی رسید: فهم گذرا بودن همه چیز.

در این نگاه، حتی مرگ نیز شکست نیست. زیرا مرگ، پایان جسم است، نه پایان معنا. سیاوش کشته شد، اما فرهنگ ایرانی، با یاد او زنده‌تر شد. اشک فردوسی، به شعر بدل شد. و شعر، از مرگ قوی‌تر است.

چه زیباست که حکیم، پس از آن همه تلخی، ما را به نوعی رهایی دعوت می‌کند: نه مغرور باش اگر نیکی دیدی، نه مأیوس باش اگر بدی دیدی. این جهان، اقامتگاه موقت است. نه شادی‌اش جاودانه است، نه رنجش.

درود بر روان پاک فردوسی، که در دل تراژدی، حکمت آفرید. که در سوگ، معنا یافت. که از مرگ سیاوش، درس زندگی ساخت.

او به ما آموخت که اگر جهان گاه بی‌سر و ته می‌نماید، ما می‌توانیم سر و سامان درون خود را حفظ کنیم. اگر بخت با بدکار یار است، ما بخت را معیار اخلاق نکنیم. اگر نیکی همیشه پاداش نمی‌گیرد، باز هم نیک بمانیم.

زیرا آنچه می‌ماند، نه بخت است، نه قدرت، نه پیروزی ظاهری؛ آنچه می‌ماند، نام است. و نام سیاوش، با پاکی پیوند خورده است.

فردوسی با این مرثیه، تنها بر یک قهرمان نمی‌گرید؛ بر بی‌عدالتی تاریخ می‌گرید. اما در همان حال، امید را زنده نگه می‌دارد. امیدی که نه ساده‌لوحانه است و نه سطحی؛ امیدی که از شناخت تلخی‌ها زاده شده است.

و شاید راز عظمت او همین باشد: او جهان را همان‌گونه که هست می‌بیند، نه آن‌گونه که آرزو می‌کند. اما در همان جهان، راهی برای استواری روح می‌یابد.

پس اگر روزی احساس کردیم که «سر و پای گیتی» را نمی‌یابیم، اگر دیدیم که بدکار کامیاب است و نیک‌مرد پژمرده، به یاد بیاوریم که این نیز خواهد گذشت. به یاد بیاوریم که جاوید با ما نپاید همی.

و آنگاه، با آرامشی ژرف‌تر، به راه خود ادامه دهیم.

درود بر حکیم توس. درود بر آن که از دل اندوه، چراغ حکمت برافروخت.

ادامه این تبیین، در حقیقت ادامه همان سفری است که حکیم توس آغاز کرد؛ سفری از حیرت به حکمت، از اعتراض به تعادل، از اندوه به آگاهی.

فردوسی وقتی می‌گوید:

چپ و راست هر سو بتابم همی
سر و پای گیتی نیابم همی

در واقع وضعیت روانی انسانِ آگاه را توصیف می‌کند؛ انسانی که ساده‌دل نیست، خوش‌باور نیست، و چشم بسته به «نظم ظاهری» دنیا ایمان ندارد. او می‌بیند که تناقض در جهان وجود دارد. می‌بیند که گاه بدی نتیجه می‌دهد و نیکی قربانی می‌شود. این دیدن، درد دارد. اما همین درد، آغاز بلوغ است.

در مرحله دوم، فردوسی بی‌پرده می‌گوید:

یکی بد کند نیک پیش آیدش
جهان بنده و بخت خویش آیدش

این اعتراف به واقعیت است، نه تسلیم شدن در برابر آن. حکیم نمی‌گوید دنیا عادل است؛ می‌گوید گاه چنین نیست. اما نکته در همین‌جاست: او میان «واقعیت بیرونی» و «انتخاب درونی» تمایز می‌گذارد.

جهان ممکن است بی‌قاعده رفتار کند، اما انسان می‌تواند قاعده‌مند بماند.

و سپس نقطه عطف اندیشه:

مدارایچ تیمار با جان به هم
به گیتی مکن جان و دل را دژم

این بیت، یک مکتب تربیتی است. یعنی جانت را قربانی بی‌عدالتی جهان نکن. تو مسئول کیفیت درون خویشی، نه مسئول سامان دادن به همه جهان. اگر قرار باشد هر بی‌عدالتی، روح تو را ویران کند، آن‌گاه جهان دو بار پیروز شده است: یک بار با ظلم، و بار دوم با شکستن تو.

و بعد آن حکمت جاودانه:

یکی دان از او هرچه آید همی
که جاوید با تو نپاید همی

این نگاه، نگاه انسانِ استراتژیک است؛ انسانی که به «پایداری» می‌اندیشد، نه به نوسانات لحظه‌ای. بد و خوب این جهان، موج‌اند. موج می‌آید و می‌رود. اما ساحلِ درون اگر استوار باشد، با هر موج فرو نمی‌ریزد.

در اینجاست که پیوندی عمیق میان حکمت فردوسی و رسالت انسان امروز شکل می‌گیرد. اگر جهان گاه بی‌سامان است، راه اصلاح آن از بیرون آغاز نمی‌شود؛ از درون آغاز می‌شود. از تربیت ذهن. از ساختن مغزهایی که بتوانند در برابر بی‌عدالتی فرو نریزند، در برابر وارونگی ارزش‌ها تسلیم نشوند، و در برابر سختی‌ها به پوچی نرسند.

سیاوش، نماد پاکی است. اما آنچه او را جاودانه کرد، فقط پاکی نبود؛ «معنا» بود. او در برابر بی‌عدالتی ایستاد، حتی اگر هزینه‌اش جانش بود. و فردوسی با مرثیه خود نشان داد که حقیقت، هرچند شکست بخورد، نابود نمی‌شود.

امروز جهان نیز همان جهان است. تناقض‌ها باقی‌اند. وارونگی‌ها وجود دارند. اما پرسش اساسی این است: ما چگونه ذهن‌هایی تربیت می‌کنیم؟ ذهن‌هایی که با نخستین بی‌عدالتی فروبریزند؟ یا ذهن‌هایی که همچون فردوسی، از دل بحران، حکمت استخراج کنند؟

آینده را نه ثروت‌های زیرزمینی می‌سازند، نه قدرت‌های گذرا. آینده را «ذهن‌ها» می‌سازند. ذهن‌هایی که بیاموزند:

بی‌عدالتی را ببینند، اما ناامید نشوند.
سختی را تجربه کنند، اما فرو نریزند.
تناقض را درک کنند، اما معنا را رها نکنند.

اگر فردوسی در اوج یأس، به آرامش رسید، به این دلیل بود که نگاهش از سطح رویدادها عبور کرده بود و به عمق ناپایداری دنیا رسیده بود. او فهمیده بود که بد و خوب جهان، هر دو گذرا هستند؛ اما اندیشه، ماندگار است.

پس رسالت امروز، پرورش همین اندیشه‌هاست. ساختن مغزهایی که بتوانند پیچیدگی را بفهمند، هیجان را مدیریت کنند، و در میان آشوب، تعادل بیافرینند. مغزهایی که نه با موفقیت مغرور شوند و نه با شکست افسرده؛ زیرا می‌دانند «جاوید با تو نپاید همی».

اگر قرار است سیاوش‌های آینده قربانی نشوند، باید مغزهای آینده تربیت شوند. مغزهایی که فریب نیرنگ را نخورند، اسیر هیجان نشوند، و در برابر موج‌های مقطعی، تصمیم‌های پایدار بگیرند.

و اینجاست که از دل حکمت فردوسی، رسالت امروز متولد می‌شود: آینده را باید در مغزها ساخت. آینده، محصول اندیشه‌های پرورش‌یافته است، نه تصادف‌های تاریخی.

فردوسی به ما آموخت که جهان گاه بی‌سر و ته می‌نماید؛ اما انسان می‌تواند سر و سامان درون خود را بسازد. اگر مغزها سامان یابند، جهان نیز سامان خواهد یافت. اگر اندیشه‌ها قوی شوند، بی‌عدالتی پایدار نخواهد ماند.

پس از سوگ سیاوش، به یک حقیقت می‌رسیم: نجات جهان، از تربیت ذهن آغاز می‌شود.

آینده‌نگاران مغز؛ «ما اندیشه می‌پروریم تا جهان، سامان گیرد.»

امتیاز شما به این مطلب:

★ اول از راست = ۱ امتیاز | ★ پنجم از راست = ۵ امتیاز

میانگین امتیازها: ۵ / ۵. تعداد آراء: ۱

اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می‌دهید.

داریوش طاهری

نه اولین، اما در تلاش برای بهترین بودن؛ نه پیشرو در آغاز، اما ممتاز در پایان. ---- ما شاید آغازگر راه نباشیم، اما با ایمان به شایستگی و تعالی، قدم برمی‌داریم تا در قله‌ی ممتاز بودن بایستیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا