اگر فروید امروز زنده بود، دانشمند علوم اعصاب می‌شد؟ دیدگاه شگفت‌انگیز اریک کندل درباره فروید، روان‌کاوی و مغز

اگر فروید امروز زنده بود، دانشمند علوم اعصاب می‌شد؟ دیدگاه اریک کندل درباره فروید، روان‌کاوی و مغز

آیا زیگموند فروید، اگر در قرن بیست‌ویکم زندگی می‌کرد، همچنان روان‌کاو باقی می‌ماند یا به یکی از برجسته‌ترین دانشمندان علوم اعصاب تبدیل می‌شد؟

این پرسش در نگاه نخست شاید یک فرض تاریخی ساده به نظر برسد؛ اما در عمق خود، یکی از جذاب‌ترین پرسش‌های تاریخ علم درباره رابطه‌ی مغز، ذهن، رفتار و ناخودآگاه است.

اریک کندل، پزشک، روان‌پزشک و دانشمند برجسته علوم اعصاب که در سال ۲۰۰۰ جایزه نوبل فیزیولوژی یا پزشکی را برای کشفیاتش درباره مبانی مولکولی و سلولی حافظه دریافت کرد، مسیر فکری بسیار جالبی را طی کرد: او ابتدا به روان‌کاوی و فروید علاقه‌مند شد، اما بعدها به این نتیجه رسید که برای فهم عمیق فرایندهای ذهنی باید به سراغ زیست‌شناسی مغز رفت. (جایزه نوبل)

از همین‌جا، داستان فروید و علوم اعصاب به یکدیگر گره می‌خورند.

فروید؛ پزشکی که می‌خواست ذهن را علمی بفهمد

زیگموند فروید معمولاً در تاریخ به‌عنوان بنیان‌گذار روان‌کاوی (Psychoanalysis) شناخته می‌شود؛ اما تصویر فروید به‌عنوان فردی که صرفاً به تفسیر رویاها، تعارض‌های روانی و تجربه‌های ناخودآگاه علاقه‌مند بود، تصویری ناقص است.

فروید در آغاز فعالیت علمی خود، پزشک و عصب‌شناس بود و به سازوکارهای عصبی علاقه داشت. او در دوره‌ای زندگی می‌کرد که دانش بشر درباره نورون، سیناپس، شبکه‌های عصبی، انتقال‌دهنده‌های عصبی، ژنتیک، پلاستیسیته عصبی و مدارهای مغزی هنوز در مراحل بسیار ابتدایی قرار داشت.

در واقع، یکی از بزرگ‌ترین محدودیت‌های تاریخی فروید نه الزاماً کمبود قدرت فکری، بلکه محدودیت ابزارهای علمی زمان او بود.

امروز ما می‌توانیم فعالیت مغز را با MRI، fMRI، PET، EEG، MEG، تصویربرداری عصبی، الکتروفیزیولوژی و روش‌های مولکولی بررسی کنیم. می‌توانیم درباره نقش هیپوکامپ در حافظه، قشر پیش‌پیشانی در کنترل شناختی، آمیگدال در پردازش هیجانی، شبکه حالت پیش‌فرض در فرایندهای درونی ذهن و مدارهای پاداش در انگیزش صحبت کنیم.

اما فروید در دوره‌ای می‌زیست که بسیاری از این مفاهیم اساساً وجود نداشتند.

بنابراین پرسش تاریخی بسیار مهم این است:

اگر فروید به ابزارهای علوم اعصاب قرن بیست‌ویکم دسترسی داشت، نظریه‌های او چگونه تغییر می‌کردند؟

چرا اریک کندل چنین پرسشی را جدی می‌گیرد؟

اهمیت دیدگاه کندل از این جهت است که او صرفاً یک مفسر فروید نیست؛ بلکه خود یکی از چهره‌های مهم علوم اعصاب مدرن است.

کندل در مسیر علمی خود ابتدا به روان‌کاوی علاقه‌مند شد. او در دوران دانشکده پزشکی قصد داشت روان‌پزشک و روان‌کاو شود. اما به‌تدریج متوجه شد که پرسش‌های روان‌کاوی، به‌ویژه درباره حافظه، یادگیری و شکل‌گیری رفتار، بدون شناخت مغز نمی‌توانند به‌طور کامل پاسخ داده شوند. (جایزه نوبل)

او بعدها به مطالعه زیست‌شناسی حافظه پرداخت و نشان داد که یادگیری و حافظه را می‌توان در سطح سلولی و مولکولی نیز بررسی کرد.

این تحول فکری کندل یک پیام بسیار عمیق دارد:

ذهن در خلأ فعالیت نمی‌کند؛ ذهن محصول فعالیت مغز است.

به همین دلیل، برای فهم پدیده‌هایی مانند حافظه، هیجان، انگیزش، تصمیم‌گیری، اضطراب، ترس و حتی برخی جنبه‌های ناخودآگاه، علوم اعصاب می‌تواند لایه‌ای زیستی به پرسش‌های کلاسیک روان‌شناسی و روان‌پزشکی اضافه کند.

کندل در سخنرانی نوبل خود توضیح داده است که در دوران پزشکی، رویکرد روان‌کاوی را از این جهت محدودکننده می‌دید که مغز ــ یعنی اندامی که رفتار را تولید می‌کند ــ تا حد زیادی مانند یک «جعبه سیاه» باقی مانده بود. او سپس به این ایده رسید که پرسش‌هایی مانند ذخیره‌سازی حافظه را می‌توان با روش‌های زیست‌شناسی مدرن بررسی کرد. (جایزه نوبل)

اگر فروید امروز زندگی می‌کرد، احتمالاً «عصب‌شناسِ ناخودآگاه» می‌شد

البته باید مراقب یک ساده‌سازی تاریخی باشیم.

اینکه بگوییم «فروید قطعاً دانشمند علوم اعصاب می‌شد» از نظر تاریخی قابل اثبات نیست. هیچ‌کس نمی‌تواند با قطعیت مسیر علمی فردی را که بیش از یک قرن پیش زندگی می‌کرد پیش‌بینی کند.

اما یک فرضیه بسیار منطقی وجود دارد:

فروید احتمالاً از پرسش‌های علوم اعصاب درباره ناخودآگاه، حافظه، هیجان، انگیزش و شکل‌گیری شخصیت به‌شدت هیجان‌زده می‌شد.

چرا؟

زیرا یکی از دغدغه‌های اصلی فروید، فهم فرایندهایی بود که خارج از آگاهی هشیار انسان بر رفتار او تأثیر می‌گذارند.

امروزه علوم اعصاب شناختی نیز نشان داده است که بسیاری از پردازش‌های مغزی بدون آگاهی هشیار انجام می‌شوند.

البته این بدان معنا نیست که «ناخودآگاه فرویدی» دقیقاً همان چیزی است که علوم اعصاب امروز از پردازش‌های ناهشیار می‌فهمد. این دو مفهوم را نباید بدون دقت یکی دانست.

اما شباهت پرسش‌ها قابل توجه است.

فروید می‌پرسید:

چه چیزهایی در ذهن ما اتفاق می‌افتند، بدون آنکه از آنها آگاه باشیم؟

علوم اعصاب مدرن می‌پرسد:

کدام فرایندهای عصبی می‌توانند بدون دسترسی مستقیم به آگاهی هشیار، بر ادراک، تصمیم‌گیری، هیجان و رفتار اثر بگذارند؟

این دو پرسش از دو زبان علمی متفاوت می‌آیند، اما در یک نقطه مهم به یکدیگر نزدیک می‌شوند: مرز میان آگاهی و ناآگاهی.

از «ناخودآگاه» تا شبکه‌های مغزی

یکی از جذاب‌ترین حوزه‌های پژوهش امروز، بررسی پردازش‌های ناهشیار (Unconscious Processing) است.

مغز انسان دائماً در حال دریافت و پردازش اطلاعات است؛ اما بخش بسیار کوچکی از این پردازش‌ها وارد تجربه آگاهانه می‌شوند.

مغز باید اطلاعات حسی را تحلیل کند، الگوها را تشخیص دهد، خاطرات را بازیابی کند، ارزش محرک‌ها را ارزیابی کند، پاسخ‌های هیجانی را تنظیم کند و برای رفتار آینده آماده شود.

تمام این فرایندها الزاماً به تجربه هشیارانه نیاز ندارند.

اینجاست که گفت‌وگوی میان علوم اعصاب شناختی، روان‌شناسی شناختی، روان‌پزشکی و روان‌کاوی اهمیت پیدا می‌کند.

پژوهش‌های جدید حتی تلاش می‌کنند برخی مفاهیم کلاسیک روان‌کاوی را با سیستم‌های حافظه، شبکه‌های مغزی، هیجان و فرایندهای شناختی مقایسه کنند؛ البته چنین تطبیق‌هایی همچنان موضوع بحث علمی هستند و نباید آنها را اثبات مستقیم نظریه‌های فرویدی دانست. (PubMed Central (PMC))

حافظه؛ جایی که فروید و کندل به هم می‌رسند

شاید هیچ مفهوم دیگری به اندازه حافظه (Memory) برای اتصال تاریخ روان‌کاوی به علوم اعصاب جذاب نباشد.

بخش بزرگی از تجربه انسانی بر اساس گذشته شکل می‌گیرد.

ما چگونه خاطرات کودکی را ذخیره می‌کنیم؟

چرا بعضی خاطرات برای دهه‌ها باقی می‌مانند؟

چرا برخی تجربه‌ها از دسترس آگاهی خارج می‌شوند؟

چگونه تجربه‌های عاطفی می‌توانند رفتار آینده را تغییر دهند؟

چرا یادگیری باعث تغییر پایدار در مغز می‌شود؟

اینها پرسش‌هایی هستند که امروزه در آزمایشگاه‌های علوم اعصاب سلولی و مولکولی، علوم اعصاب شناختی و روان‌شناسی شناختی بررسی می‌شوند.

کندل بخش بزرگی از زندگی علمی خود را صرف همین مسئله کرد: اینکه تجربه چگونه می‌تواند مغز را تغییر دهد.

پژوهش‌های او روی یادگیری و حافظه در مدل‌های حیوانی نشان داد که تجربه می‌تواند در سطح اتصالات عصبی و سازوکارهای سلولی و مولکولی تغییر ایجاد کند.

بنابراین چیزی که زمانی صرفاً یک پرسش روان‌شناختی به نظر می‌رسید، اکنون می‌تواند تا سطح سیناپس، پروتئین، بیان ژن و پلاستیسیته عصبی دنبال شود.

این همان نقطه‌ای است که علوم اعصاب به یکی از عمیق‌ترین پرسش‌های تاریخ روان‌شناسی پاسخ تازه‌ای می‌دهد:

تجربه فقط ذهن را تغییر نمی‌دهد؛ تجربه می‌تواند مدارهای مغزی را نیز تغییر دهد.

فروید اگر MRI داشت چه می‌کرد؟

این شاید جذاب‌ترین بخش ماجرا باشد.

تصور کنید فروید در یک آزمایشگاه مدرن علوم اعصاب نشسته است.

در مقابل او یک دستگاه fMRI قرار دارد.

یک فرد در حال یادآوری خاطره‌ای عاطفی است.

فروید احتمالاً دیگر مجبور نبود فقط از روایت فرد درباره تجربه درونی‌اش استفاده کند؛ بلکه می‌توانست هم‌زمان تغییرات فعالیت شبکه‌های مغزی را نیز مطالعه کند.

البته fMRI «افکار» را مستقیماً نمی‌خواند و نمی‌تواند محتوای دقیق ناخودآگاه را روی صفحه نمایش دهد.

اما می‌تواند به دانشمند اجازه دهد تغییرات فعالیت و ارتباط عملکردی برخی نواحی و شبکه‌های مغزی را در شرایط مختلف بررسی کند.

فروید ممکن بود بپرسد:

کدام مدارهای مغزی با خاطرات عاطفی مرتبط‌اند؟

چگونه تجربه‌های اولیه زندگی بر تنظیم هیجان اثر می‌گذارند؟

چگونه یادگیری و حافظه رفتار بزرگسالی را شکل می‌دهند؟

چرا یک محرک می‌تواند بدون آگاهی هشیارانه واکنش هیجانی ایجاد کند؟

و شاید مهم‌تر از همه:

چگونه مغز گذشته را به حال پیوند می‌دهد؟

اینها دیگر صرفاً پرسش‌های فلسفی نیستند؛ آنها به قلب پژوهش‌های مدرن در نوروساینس، روان‌شناسی شناختی و روان‌پزشکی زیستی وارد شده‌اند.

اما علوم اعصاب قرار نیست روان‌شناسی را حذف کند

اینجا باید از یک سوءبرداشت بسیار مهم جلوگیری کرد.

اگر بگوییم «فروید امروز دانشمند علوم اعصاب می‌شد»، نباید نتیجه بگیریم که علوم اعصاب جای روان‌شناسی یا روان‌پزشکی را گرفته است.

اتفاقاً دیدگاه کندل بسیار پیچیده‌تر و ظریف‌تر از این دوگانه ساده است.

کندل تأکید کرده است که هدف او از ترجمه پرسش‌های روان‌شناسی یادگیری به زبان زیست‌شناسی، جایگزین کردن روان‌شناسی یا روان‌کاوی با زیست‌شناسی سلولی و مولکولی نبوده است؛ بلکه هدف، ایجاد نوعی ترکیب میان روان‌شناسی ذهن و زیست‌شناسی سیگنال‌دهی عصبی بوده است.

(جایزه نوبل)

این نکته برای آینده علم فوق‌العاده مهم است.

انسان را نمی‌توان فقط با نورون توضیح داد.

همان‌طور که نمی‌توان تجربه انسانی را بدون مغز به‌طور کامل فهمید.

ژن‌ها، نورون‌ها، شبکه‌های مغزی، بدن، محیط، روابط اجتماعی، فرهنگ، تجربه و تاریخچه زندگی انسان همگی در شکل‌گیری رفتار نقش دارند.

بنابراین آینده علم احتمالاً متعلق به یک رشته واحد نیست؛ بلکه متعلق به همگرایی علوم است.

روان‌پزشکی آینده؛ پلی میان مغز و ذهن

این دیدگاه برای روان‌پزشکی اهمیت ویژه‌ای دارد.

کندل در نوشته‌های خود درباره آینده روان‌پزشکی استدلال کرده است که روان‌پزشکی باید ارتباط خود را با زیست‌شناسی و علوم اعصاب تقویت کند و متخصصان آینده این حوزه به دانش عمیق‌تری درباره ساختار و عملکرد مغز نیاز خواهند داشت. (Psychiatry Online)

امروزه اختلالات روان‌پزشکی دیگر صرفاً به‌عنوان مشکلاتی در «ذهن» یا صرفاً مشکلاتی در «مغز» دیده نمی‌شوند.

افسردگی، اختلالات اضطرابی، اسکیزوفرنی، اختلال دوقطبی، PTSD و بسیاری از اختلالات دیگر حاصل تعامل پیچیده‌ای میان زیست‌شناسی، ژنتیک، رشد مغز، تجربه، محیط و عوامل روان‌شناختی هستند.

از این منظر، روان‌پزشکی مدرن بیش از هر زمان دیگری به یک علم میان‌رشته‌ای تبدیل شده است.

آیا علوم اعصاب نظریه‌های فروید را اثبات کرده است؟

خیر.

این جمله شاید مهم‌ترین جمله این مقاله باشد.

پیدا شدن شواهد علمی درباره پردازش‌های ناهشیار، حافظه، نقش تجربه‌های اولیه، هیجان یا سازوکارهای مغزی رفتار به این معنا نیست که تمام نظریه‌های فروید اثبات شده‌اند.

بسیاری از نظریه‌های کلاسیک فرویدی، از جمله برخی ادعاهای مربوط به ساختار روان، رویا، عقده ادیپ و سازوکارهای روانی، نیازمند ارزیابی مستقل و تجربی هستند و نمی‌توان آنها را صرفاً با اشاره به یافته‌های علوم اعصاب تأییدشده تلقی کرد.

خود کندل نیز در نقد روان‌کاوی بر ضرورت روش تجربی، آزمون‌پذیری و امکان تأیید یا ابطال فرضیه‌ها تأکید کرده است. (psychiatry.wisc.edu)

پس نگاه علمی نه «فروید همه‌چیز را درست گفته بود» است و نه «فروید هیچ ارزش علمی نداشت».

نگاه علمی بسیار زیباتر است:

فروید پرسش‌های بزرگی مطرح کرد؛ علم مدرن باید تعیین کند کدام پاسخ‌ها درست‌اند.

میراث واقعی فروید شاید پرسش‌های او باشد، نه همه پاسخ‌هایش

شاید بزرگ‌ترین خدمت فروید به مطالعه ذهن این نبود که برای همه پرسش‌ها پاسخ نهایی پیدا کرد.

ارزش تاریخی او در این بود که توجه را به پرسش‌هایی جلب کرد که هنوز هم برای علم جذاب‌اند:

آیا همه فرایندهای ذهنی آگاهانه‌اند؟

چگونه تجربه‌های گذشته بر رفتار امروز اثر می‌گذارند؟

نقش هیجان در تفکر چیست؟

چرا انسان گاهی برخلاف آگاهی و منطق خود رفتار می‌کند؟

چگونه خاطرات بر شخصیت و رفتار تأثیر می‌گذارند؟

و مهم‌تر از همه:

رابطه مغز و ذهن چیست؟

بخش قابل توجهی از علوم اعصاب مدرن دقیقاً در حال بازتعریف علمی همین پرسش‌هاست.

شاید فروید امروز چه می‌کرد؟

اگر بخواهیم این آزمایش ذهنی را تا انتها ادامه دهیم، شاید پاسخ جذاب‌تر از این باشد که فروید را «روان‌شناس» یا «دانشمند علوم اعصاب» بنامیم.

شاید فروید امروز یک دانشمند میان‌رشته‌ای می‌شد.

شاید صبح در کلینیک با یک بیمار گفت‌وگو می‌کرد و بعدازظهر در آزمایشگاه، سازوکارهای عصبی حافظه و هیجان را بررسی می‌کرد.

شاید درباره شبکه‌های مغزی، پلاستیسیته عصبی، پردازش ناهشیار، حافظه اپیزودیک، تنظیم هیجان، یادگیری، مدارهای پاداش، محور استرس و تعامل ژن و محیط تحقیق می‌کرد.

و شاید بزرگ‌ترین تفاوت او با فروید تاریخی این بود که اکنون می‌توانست برخی فرضیه‌های خود را نه فقط از طریق تفسیر بالینی، بلکه با آزمایش، تصویربرداری عصبی، الکتروفیزیولوژی، ژنتیک، علوم اعصاب محاسباتی و تحلیل داده‌های مغزی مورد آزمون قرار دهد.

و این دقیقاً همان چیزی است که اریک کندل به ما یادآوری می‌کند

داستان فروید و کندل در نهایت داستان جنگ میان روان‌شناسی و علوم اعصاب نیست.

داستان، تکامل یک پرسش علمی است.

روان‌کاوی پرسید:

ذهن انسان چگونه کار می‌کند؟

روان‌شناسی شناختی پرسید:

فرایندهای ذهنی چگونه سازمان می‌یابند؟

علوم اعصاب پرسید:

این فرایندها چگونه در مغز انجام می‌شوند؟

زیست‌شناسی سلولی و مولکولی پرسید:

تغییرات ذهنی و رفتاری چگونه در سطح نورون، سیناپس، پروتئین و ژن شکل می‌گیرند؟

و علم امروز قدمی فراتر می‌رود:

چگونه می‌توان تمام این سطوح را در یک چارچوب واحد برای فهم انسان به هم پیوند داد؟

شاید اگر فروید امروز زنده بود، دقیقاً در مرکز همین گفت‌وگو قرار می‌گرفت.

نه برای دفاع از تمام نظریه‌های گذشته؛

بلکه برای طرح پرسش‌های تازه.

و شاید این، زیباترین تعبیر از میراث او باشد:

فروید به ما یاد داد که پشت رفتار آشکار انسان، جهانی پنهان از فرایندهای ذهنی وجود دارد؛ علوم اعصاب مدرن اکنون تلاش می‌کند بفهمد این جهان پنهان چگونه در مغز ساخته، ذخیره، تغییر و بازسازی می‌شود.

از این منظر، آینده نه متعلق به «روان‌شناسی در برابر علوم اعصاب» است و نه به «علوم اعصاب در برابر روان‌کاوی».

آینده متعلق به علمی است که بتواند ذهن را از منظر روان‌شناختی، مغز را از منظر زیستی و انسان را در تمام پیچیدگی اجتماعی و تجربی‌اش هم‌زمان مطالعه کند.

و شاید اگر فروید امروز در آزمایشگاه قدم می‌گذاشت، نخستین سؤال او چیزی شبیه همان پرسش تاریخی خودش بود؛ اما این بار با ابزارهایی که یک قرن پیش در اختیارش نبود:

«ناخودآگاه در مغز کجاست و چگونه ساخته می‌شود؟»

پرسشی که هنوز پاسخ نهایی ندارد؛ اما درست به همین دلیل، یکی از شگفت‌انگیزترین مرزهای مشترک میان علوم اعصاب، روان‌شناسی، روان‌پزشکی، علوم شناختی و مطالعه ذهن انسان باقی مانده است.

امتیاز شما به این مطلب:

★ اول از راست = ۱ امتیاز | ★ پنجم از راست = ۵ امتیاز

میانگین امتیازها: 5 / 5. تعداد آراء: 1

اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می‌دهید.

داریوش طاهری

نه اولین، اما در تلاش برای بهترین بودن؛ نه پیشرو در آغاز، اما ممتاز در پایان. ---- ما شاید آغازگر راه نباشیم، اما با ایمان به شایستگی و تعالی، قدم برمی‌داریم تا در قله‌ی ممتاز بودن بایستیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
ورود | ثبت نام
شماره موبایل یا پست الکترونیک خود را وارد کنید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید برای شماره موبایل شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد تا دیگر
برگشت
رمز عبور را وارد کنید
رمز عبور حساب کاربری خود را وارد کنید
برگشت
رمز عبور را وارد کنید
رمز عبور حساب کاربری خود را وارد کنید
برگشت
درخواست بازیابی رمز عبور
لطفاً پست الکترونیک یا موبایل خود را وارد نمایید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید برای شماره موبایل شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد تا دیگر
ایمیل بازیابی ارسال شد!
لطفاً به صندوق الکترونیکی خود مراجعه کرده و بر روی لینک ارسال شده کلیک نمایید.
تغییر رمز عبور
یک رمز عبور برای اکانت خود تنظیم کنید
تغییر رمز با موفقیت انجام شد