فاز پنجم: تمرین جملهسازی واژگان کتاب 504 واژه
در این بخش از تمرینهای واژگان کتاب 504 Absolutely Essential Words، به تمرین جملهسازی برای سه درس متوالی از کتاب میپردازیم.
برای هر واژه، مثالی دقیق و کاربردی به زبان انگلیسی همراه با ترجمه فارسی روان ارائه شده است. این جملهها به شیوهای تعاملی و در قالب باکسهای بازشونده طراحی شدهاند تا یادگیری شما لذتبخش، منظم، و هدفمند باشد.
این تمرینها بخشی از آموزش گامبهگام تیم آیندهنگران مغز به سرپرستی داریوش طاهری هستند و با هدف تقویت حافظه معنایی، جملهسازی سریع، و فهم کاربردی واژگان طراحی شدهاند.
یادگیری را با عمق و معنا تجربه کنید، همراه با آیندهنگاران مغز.
مثالهایی برای واژگان درس سی و یک
Exercise
Now make up your own sentences, one for each of the new words you have just been taught.
«مثالی برای واژهٔ commuter بهمعنای مسافر روزانه.»
Example: The train was packed with commuters heading to the city.
قطار پر از مسافران روزانهای بود که به سمت شهر میرفتند.
«مثالی برای واژهٔ confine بهمعنای محدود کردن.»
Example: Please confine your comments to the topic at hand.
لطفاً نظرات خود را به موضوع مورد نظر محدود کنید.
«مثالی برای واژهٔ idle بهمعنای بیکار یا تنبل.»
Example: The machines lay idle during the factory shutdown.
ماشینها در زمان تعطیلی کارخانه بهصورت بیکار باقی مانده بودند.
«مثالی برای واژهٔ idol بهمعنای بُت یا شخص مورد پرستش.»
Example: The young singer quickly became a teenage idol.
آن خواننده جوان بهسرعت به بت نوجوانان تبدیل شد.
«مثالی برای واژهٔ jest بهمعنای شوخی.»
Example: He said it in jest, but she took it seriously.
او این حرف را از روی شوخی گفت، اما او آن را جدی گرفت.
«مثالی برای واژهٔ patriotic بهمعنای میهنپرست.»
Example: The crowd sang patriotic songs during the celebration.
جمعیت در طول جشن، سرودهای میهنپرستانه خواندند.
«مثالی برای واژهٔ dispute بهمعنای اختلاف یا مشاجره.»
Example: The neighbors had a dispute over the property line.
همسایگان بر سر مرز ملک خود اختلاف داشتند.
«مثالی برای واژهٔ valor بهمعنای دلاوری یا شجاعت.»
Example: The soldier received a medal for his valor in battle.
سرباز برای دلاوریاش در نبرد، مدال دریافت کرد.
«مثالی برای واژهٔ lunatic بهمعنای دیوانه.»
Example: He was acting like a lunatic during the argument.
او در طول مشاجره مانند یک دیوانه رفتار میکرد.
«مثالی برای واژهٔ vein بهمعنای رگ.»
Example: The nurse found a vein in his arm for the injection.
پرستار برای تزریق، یک رگ در بازوی او پیدا کرد.
«مثالی برای واژهٔ uneventful بهمعنای بدون حادثه یا معمولی.»
Example: Thankfully, the surgery was uneventful and he recovered quickly.
خوشبختانه، عمل جراحی بدون حادثه بود و او بهسرعت بهبود یافت.
«مثالی برای واژهٔ fertile بهمعنای حاصلخیز.»
Example: The fertile soil helped the crops grow faster.
خاک حاصلخیز باعث شد محصولات سریعتر رشد کنند.
مثالهایی برای واژگان درس سی و دو
Exercise
Now make up your own sentences, one for each of the new words you have just been taught.
«مثالی برای واژهٔ refer بهمعنای اشاره کردن.»
Example: She didn’t refer to the incident in her speech.
او در سخنرانی خود به آن حادثه اشاره نکرد.
«مثالی برای واژهٔ distress بهمعنای اندوه یا ناراحتی.»
Example: The news of the accident caused him great distress.
خبر آن تصادف باعث اندوه زیادی برای او شد.
«مثالی برای واژهٔ diminish بهمعنای کاهش دادن.»
Example: His influence has diminished over the years.
نفوذ او در طول سالها کاهش یافته است.
«مثالی برای واژهٔ maximum بهمعنای حداکثر.»
Example: The speed limit on this road is maximum 100 km/h.
حداکثر سرعت در این جاده ۱۰۰ کیلومتر در ساعت است.
«مثالی برای واژهٔ flee بهمعنای فرار کردن.»
Example: Many people had to flee their homes due to the war.
بسیاری از مردم به دلیل جنگ مجبور شدند از خانههای خود فرار کنند.
«مثالی برای واژهٔ vulnerable بهمعنای آسیبپذیر.»
Example: The elderly are especially vulnerable to cold weather.
سالمندان بهویژه در برابر هوای سرد آسیبپذیر هستند.
«مثالی برای واژهٔ signify بهمعنای دلالت کردن یا نشان دادن.»
Example: A red flag usually signifies danger.
پرچم قرمز معمولاً نشانهٔ خطر است.
«مثالی برای واژهٔ mythology بهمعنای اسطورهشناسی.»
Example: In Greek mythology, Zeus is the king of the gods.
در اسطورهشناسی یونانی، زئوس پادشاه خدایان است.
«مثالی برای واژهٔ colleague بهمعنای همکار.»
Example: I’m having lunch with a colleague from work.
دارم با یکی از همکاران محل کارم ناهار میخورم.
«مثالی برای واژهٔ torment بهمعنای عذاب دادن یا رنج دادن.»
Example: He was tormented by painful memories of the war.
او با خاطرات دردناک جنگ عذاب میکشید.
«مثالی برای واژهٔ provide بهمعنای فراهم کردن یا ارائه دادن.»
Example: The hotel provides free breakfast for all guests.
هتل برای همه مهمانان صبحانه رایگان فراهم میکند.
«مثالی برای واژهٔ loyalty بهمعنای وفاداری.»
Example: Her loyalty to her friends never changed.
او همیشه نسبت به دوستانش وفادار ماند.
مثالهایی برای واژگان درس سی و سه
Exercise
Now make up your own sentences, one for each of the new words you have just been taught.
«مثالی برای واژهٔ volunteer بهمعنای داوطلب شدن.»
Example: She decided to volunteer at the animal shelter during summer.
او تصمیم گرفت در تابستان بهصورت داوطلبانه در پناهگاه حیوانات کمک کند.
«مثالی برای واژهٔ prejudice بهمعنای تعصب.»
Example: We must fight against prejudice in all forms.
ما باید با همه اشکال تعصب مبارزه کنیم.
«مثالی برای واژهٔ shrill بهمعنای گوشخراش.»
Example: The baby’s shrill cry echoed through the room.
گریه گوشخراش نوزاد در سراسر اتاق پیچید.
«مثالی برای واژهٔ jolly بهمعنای خوشحال و سرحال.»
Example: He is always jolly and full of energy.
او همیشه خوشحال و پرانرژی است.
«مثالی برای واژهٔ witty بهمعنای بذلهگو.»
Example: Her witty remarks always make people laugh.
اظهارنظرهای بذلهگویانه او همیشه باعث خنده دیگران میشود.
«مثالی برای واژهٔ hinder بهمعنای مانع شدن.»
Example: Heavy traffic can hinder emergency response times.
ترافیک سنگین میتواند باعث مانع شدن در زمان پاسخدهی اورژانس شود.
«مثالی برای واژهٔ lecture بهمعنای سخنرانی.»
Example: He gave an interesting lecture on climate change.
او یک سخنرانی جالب درباره تغییرات اقلیمی ارائه داد.
«مثالی برای واژهٔ abuse بهمعنای سوءاستفاده یا بدرفتاری.»
Example: He was arrested for abuse of his position.
او به دلیل سوءاستفاده از موقعیتش دستگیر شد.
«مثالی برای واژهٔ mumble بهمعنای منمن کردن.»
Example: He mumbled something under his breath and walked away.
او چیزی را با منمن زیر لب گفت و رفت.
«مثالی برای واژهٔ mute بهمعنای لال یا بیصدا.»
Example: Please mute your microphone during the meeting.
لطفاً در طول جلسه میکروفون خود را بیصدا کنید.
«مثالی برای واژهٔ wad بهمعنای کپه یا گلوله کاغذ.»
Example: He threw a wad of paper into the trash.
او یک کپه کاغذ را به داخل سطل زباله انداخت.
«مثالی برای واژهٔ retain بهمعنای حفظ کردن.»
Example: It’s important to retain what you learn in class.
مهم است که آنچه را در کلاس میآموزید حفظ کنید.