مرزهای علم و حکمت انسان؛ روایت پروفسور سوسومو موری از محدودیت دادههای مغزی تا معنای زندگی و مرگ

در یکی از آن لحظههای نادر که پرسش، واقعاً از سر فهمیدن زاده میشود، نه از سر اثبات، پرسیدم:
چرا دادههای تصویربرداری مغزی من، اینهمه ناهمگوناند؟ چرا تغییرات، یکپارچه و همراستا دیده نمیشوند؟ چرا مغز، با همهی پیشرفت ابزارها، از تن دادن کامل به تفسیر میگریزد؟
پاسخ را پروفسور سوسومو موری (Susumu Mori) داد؛
دانشمندی که نامش با تصویربرداری انتشار (Diffusion MRI)، DTI و نقشهبرداری مسیرهای ماده سفید مغز گره خورده است؛ استادی از دانشگاه جان هاپکینز که دههها در مرزِ دقیقترین لایههای مغز ایستاده و میداند داده کجا سخن میگوید و کجا باید سکوت کند.
او نگفت مدلات ناقص است،
نگفت نرمافزارت ضعیف است،
نگفت حجم نمونهات کم است.
گفت:
«نمیشود با دو مگابایت داده، دربارهی میلیاردها نورون حرف زد.»
این جمله، ساده بود؛ اما سادهلوحانه نبود.
فنی نبود؛ اما ژرف بود.
و از همه مهمتر، از زبان کسی بیان شد که اگر کسی حق اغراق داشت، او بود؛ اما اغراق نکرد.
این جمله، نه فقط دربارهی تصویربرداری مغزی، بلکه دربارهی توهم فهم در عصر داده است. ما در جهانی زندگی میکنیم که هرچه بیشتر اندازه میگیریم، بیشتر گمان میکنیم فهمیدهایم. دادهها زیاد شدهاند، تصاویر رنگینتر شدهاند، الگوریتمها هوشمندتر شدهاند؛ اما آیا نسبت ما با حقیقت، به همان اندازه عمیقتر شده است؟
مغز را اسکن میکنیم.
سیگنالها را به نقشه تبدیل میکنیم.
شبکهها را رسم میکنیم.
و بعد، وسوسه میشویم که بگوییم: «این همان انسان است.»
اما جمله موری، درست در برابر این وسوسه میایستد.
دو مگابایت داده، حتی اگر دقیق، حتی اگر پالایششده، حتی اگر تکرارپذیر باشد، جانِ میلیاردها نورون نیست. نه از حیث تعداد، نه از حیث پویایی، نه از حیث معنا.
علم، وقتی بهدرستی فهم شود، ابزار فروتنی است.
هرچه عمیقتر میشود، مرزهای ندانستن را روشنتر میکند.
علم، اگر صادق باشد، انسان را کوچکتر میکند، نه بزرگتر.
تو میتوانی ستارهشناسی بدانی؛
میتوانی بدانی که نور، میلیونها سال در راه است تا به چشمان ما برسد؛
میتوانی تولد ستارگان و مرگ ابرنواخترها را محاسبه کنی؛
میتوانی نقشهی کهکشانها را ترسیم کنی.
میتوانی نوروساینس بدانی؛
پتانسیل عمل را بشناسی،
سیناپسها را بشماری،
شبکههای عملکردی مغز را نامگذاری کنی.
میتوانی روانشناسی بدانی؛
از دوران کودکی بگویی،
از تروما،
از دفاعها،
از حافظه و هویت.
میتوانی فیزیک بدانی؛
از کوانتوم تا نسبیت،
از ذره تا میدان،
از عدم قطعیت تا انحنای فضا-زمان.
و با همهی این دانستنها، هنوز به نقطهای میرسی که زبان علم، ناگهان آهسته میشود.
نه از سر ضعف، بلکه از سر صدق.
در آن نقطه، علم نمیگوید «نیست»؛
میگوید: «نمیدانم.»
و این «نمیدانم»، شریفترین جملهای است که یک دانشمند میتواند بر زبان آورد.
اما این اعتراف، به معنای رها کردن علم نیست.
برعکس؛ علم، تنها راهی است که انسان برای رسیدن به مقصود در اختیار دارد.
و هر راهی جز آن، انحراف است و بس.
این جمله، نه نفی معناست و نه ستایش شکگرایی.
این جمله، نفی میانبُر است.
نفی آن خیال کودکانه که میتوان بدون رنج فهم، بدون انضباط عقل، بدون آزمون و خطا، به حقیقت رسید.
علم، راه است؛
اما مقصد نیست.
و شاید بزرگترین خطای انسان معاصر این باشد که راه را با مقصد اشتباه گرفته است.
اما روایت، ناگهان از آزمایشگاه بیرون میآید.
از صفحهی مانیتور فاصله میگیرد.
از رنگهای نقشههای مغزی عبور میکند.
و به جایی میرسد که علم، ناچار است کنار بایستد.
دنیای پس از مرگ را آن روز دیدم.
نه در مقالهای.
نه در اسکن مغزی.
نه در دادهای آماری.
دیدم آنگاه که پیرمردی، در بستر مرگ، در آخرین لحظههای عمرش، سراغ دوستان از دنیا رفتهاش را میگرفت.
او نمیپرسید «کجا هستند؟»
میپرسید «چرا نیامدند؟»
این صحنه، نیازی به اغراق ندارد.
نیازی به تزئین ندارد.
نیازی به تفسیرهای شتابزده ندارد.
هر تلاشی برای فروکاستن این تجربه به «توهم»، «فعالیت غیرطبیعی لوب تمپورال»، یا «بازخوانی حافظه در شرایط هیپوکسی»، چیزی را توضیح نمیدهد؛ فقط چیزی را از ما میگیرد.
علم میتواند همبستگیها را نشان دهد؛
اما نمیتواند معنا را مصادره کند.
آن پیرمرد، نظریه نداشت.
ادعا نداشت.
او شاهد بود.
شاهدِ پیوستگیای که از مرز بدن عبور میکرد.
شاهدِ حضوری که با هیچ واحد اندازهگیری سازگار نیست.
در آن لحظه، علم شکست نخورده بود.
علم، کار خود را کرده بود و حالا، کنار رفته بود.
همانگونه که نقشه، وقتی به مقصد میرسی، دیگر به دستت نمیآید؛ آن را تا میکنی و در جیب میگذاری.
بزرگترین بلوغ فکری انسان، آن است که بداند:
همهچیزِ واقعی، قابل اندازهگیری نیست.
و همهچیزِ قابل اندازهگیری، الزاماً واقعیترین چیز نیست.
پروفسور سوسومو موری، با یک جمله، همین را گفت.
نه با زبان دین.
نه با زبان فلسفه.
بلکه با زبان علمِ ناب.
او گفت: مراقب باش؛ داده، جای هستی ننشیند.
نقشه، جای سرزمین ننشیند.
و تصویر، جای حقیقت.
این متن، در ستایش نادانی نیست.
در ستایش علمپرستی هم نیست.
در ستایش تواضع معرفت است.
در ستایش انسانی که میداند، میپرسد، میسنجد، و آنگاه که به مرز میرسد، با شجاعت میایستد.
شاید حقیقت، دقیقاً از همین ایستادن آغاز شود.