اگر روزی نوروساینتیست شوم؛ دوست دارم نامم با شکست یک بیماری گره بخورد، نه با یک عنوان دانشگاهی

فراتر از عنوان‌ها؛ رؤیایی به وسعت رهایی انسان از رنج

امروز در مصاحبه آزمون جامع دکتری علوم اعصاب، جناب آقای دکتر علی شهبازی از من پرسیدند:

«اگر روزی به عنوان یک نوروساینتیست فعالیت کنید، دوست دارید در چه جایگاهی باشید؟»

پرسشی کوتاه بود، اما در پس آن دنیایی از معنا نهفته بود؛ پرسشی که تنها درباره یک شغل یا یک موقعیت دانشگاهی نبود، بلکه درباره تصویری بود که انسان از آینده خویش در ذهن می‌سازد.

پاسخ دادم که پژوهشگری را دوست دارم و استادی را نیز دوست دارم.

پژوهشگری را از آن جهت که جست‌وجوی حقیقت را دوست دارم؛ سفری بی‌پایان در دل ناشناخته‌ها، سفری که هر پاسخ در آن آغازی برای پرسشی بزرگ‌تر است.

و استادی را از آن رو که باور دارم هیچ لذتی بالاتر از انتقال شعله دانایی از ذهنی به ذهن دیگر نیست. استاد بودن تنها تدریس چند واحد درسی یا حضور در یک کلاس دانشگاهی نیست؛ استاد بودن یعنی شریک شدن در تولد اندیشه‌ها، یعنی همراهی با جوانانی که رؤیاهای بزرگ در سر دارند و هنوز جهان را محدود به آنچه هست نمی‌بینند.

در جایگاه استادی، انسان از یک سو در کنار دانشجویانی پرانرژی، جست‌وجوگر و مشتاق دانستن قرار می‌گیرد و از سوی دیگر در میان همکارانی فرهیخته، اندیشمند و الهام‌بخش زندگی می‌کند. بی‌تردید چنین مسیری برای من افتخارآمیز و ارزشمند است.

اما حقیقت این است که افق آرزوهایم بسیار دورتر از یک عنوان دانشگاهی امتداد می‌یابد.

اگر روزی در علوم اعصاب به جایگاهی برسم، دوست دارم نامم نه با یک سمت اداری، نه با یک رتبه علمی و نه با شمار مقالات منتشرشده، بلکه با کاهش رنج انسان‌ها پیوند بخورد.

دوست دارم حاصل سال‌ها مطالعه، پژوهش، شکست‌ها، تلاش‌ها، شب‌بیداری‌ها و جست‌وجوهای علمی من بتواند گره‌ای از یکی از پیچیده‌ترین معماهای مغز انسان بگشاید.

دوست دارم روزی هنگامی که نامم شنیده می‌شود، یادآور گامی باشد که هرچند کوچک، اما واقعی، در مسیر شناخت یا درمان یک بیماری برداشته شده است.

برای من، بزرگ‌ترین موفقیت آن نیست که تعداد مقالاتم بیشتر شود، شاخص‌های استنادی افزایش یابند یا رتبه‌ای بالاتر در نظام‌های دانشگاهی کسب کنم.

بزرگ‌ترین موفقیت آن است که روزی بیماری در نقطه‌ای از جهان، مادری نگران، پدری خسته، کودکی چشم‌انتظار یا خانواده‌ای درگیر با درد و اضطراب، زندگی بهتری داشته باشند؛ زیرا علم توانسته است بخشی از تاریکی ناشناخته‌های مغز را روشن کند.

اگر بخواهم تمام آرزوهای حرفه‌ای خود را در یک جمله خلاصه کنم، خواهم گفت:

«دوست دارم نامم با شکست یک بیماری گره بخورد؛ زیرا هیچ افتخاری والاتر از آن نیست که دانش به امید و رهایی انسان‌ها تبدیل شود.»

شاید در نگاه نخست، استاد شدن، پژوهشگر شدن، داشتن آزمایشگاهی مجهز، انتشار مقالات متعدد یا دستیابی به کرسی‌های معتبر علمی، اهدافی بزرگ و ارزشمند به نظر برسند.

اما هرچه بیشتر در مسیر علم پیش رفته‌ام، بیشتر به این باور رسیده‌ام که این‌ها مقصد نیستند؛ بلکه ابزارند.

عنوان‌ها وسیله‌اند، نه هدف.

مقالات ابزارند، نه مقصد.

مدارک و درجات علمی نردبان‌اند، نه قله.

در همین مسیر، سال‌هاست به این باور رسیده‌ام که واژه «فارغ‌التحصیلی» برای من معنای کاملی ندارد. شاید یکی از ظریف‌ترین خطاهای ذهن انسان آن باشد که گمان کند روزی از آموختن فارغ می‌شود. لحظه‌ای که فرد تصور کند به پایان راه دانش رسیده است، در حقیقت آغاز فاصله گرفتن او از روح علم است.

دانش، اقیانوسی بی‌کران است و آنچه هر یک از ما می‌آموزیم، تنها قطره‌ای از آن است. از همین رو، هرچه بیشتر آموخته‌ام، بیشتر به گستره نادانسته‌های خویش آگاه شده‌ام. به همین دلیل، خود را نه فارغ‌التحصیل، بلکه همواره دانشجو می‌دانم؛ دانشجویی که شاید مدرکی دریافت کند، اما هرگز از آموختن فارغ نخواهد شد.

برای من، مدرک پایان یک دوره آموزشی است، نه پایان یادگیری. دانشگاه ممکن است روزی به پایان برسد، اما دانشگاه بزرگ زندگی هرگز تعطیل نمی‌شود. هر کتاب، هر پژوهش، هر تجربه، هر شکست و هر گفت‌وگو می‌تواند کلاسی تازه برای آموختن باشد.

از همین رو، هنگامی که از علم سخن می‌گویم، خود را وابسته به هیچ مرز جغرافیایی، مکتب فکری یا جهت‌گیری تعصب‌آلود نمی‌بینم. شعار و باور من در عرصه دانش همواره این بوده است: «چه شرقی و چه غربی». حقیقت علمی نه تابع جغرافیاست و نه تابع پرچم‌ها. نور دانش هر جا که بدرخشد، ارزش آموختن دارد.

اندیشه‌ای که در شرق متولد شده باشد، اگر حقیقتی را روشن کند، ارزشمند است؛ و نظریه‌ای که در غرب شکل گرفته باشد، اگر گرهی از فهم جهان بگشاید، شایسته توجه است. دانشمند واقعی پیش از آنکه به مبدأ اندیشه‌ها بنگرد، به اعتبار و استحکام آن‌ها می‌اندیشد.

به گمان من، علم زمانی به بلوغ می‌رسد که انسان بتواند حقیقت را از هر کجا که پدیدار می‌شود بپذیرد و در عین حال، همواره فروتنی شاگردی را حفظ کند. زیرا بزرگ‌ترین دشمن دانایی، نادانی نیست؛ توهم دانایی است. و شاید زیباترین هویت یک پژوهشگر آن باشد که پس از سال‌ها مطالعه و تحقیق، همچنان با شوق روز نخست بگوید: «من هنوز دانشجو هستم.»

ارزش واقعی علم در جایی آشکار می‌شود که بتواند از دیوارهای دانشگاه عبور کند، از قفسه‌های کتابخانه فراتر رود، از صفحات مجلات علمی بیرون بیاید و در زندگی واقعی انسان‌ها اثر بگذارد.

سال‌هاست به این باور رسیده‌ام که کشکول اطلاعات، علم نیست.

انباشتن داده‌ها، حفظ کردن هزاران مقاله، دانستن صدها نظریه و به خاطر سپردن بی‌شمار حقیقت علمی، لزوماً انسان را عالم نمی‌کند.

دانایی زمانی معنا پیدا می‌کند که به توانایی تبدیل شود.

علم از لحظه‌ای آغاز می‌شود که دانسته‌ای بتواند مسئله‌ای را حل کند.

از لحظه‌ای که یک ایده بتواند رنجی را کاهش دهد.

از لحظه‌ای که یک کشف بتواند کیفیت زندگی انسانی را بهبود بخشد.

از لحظه‌ای که دانش از ذهن دانشمند خارج شود و به زندگی مردم راه پیدا کند.

تاریخ علم، گاه در میان هزاران مقاله و هزاران آزمایش، لحظاتی را ثبت می‌کند که معنای واقعی دانش را آشکار می‌سازند. یکی از آن لحظات، زندگی یوناس سالک، کاشف واکسن فلج اطفال بود؛ دانشمندی که روزی درباره خود گفته بود:

«کرم تحقیق در خون من افتاده است.»

این جمله تنها یک توصیف شخصی نبود؛ گویی اعترافی بود به عطشی سیری‌ناپذیر برای فهمیدن، کشف کردن و خدمت کردن. برای او پژوهش نه یک شغل، بلکه رسالتی بود که در رگ‌هایش جریان داشت.

اما آنچه سالک را به یکی از ماندگارترین چهره‌های تاریخ علم تبدیل کرد، تنها ساخت واکسن فلج اطفال نبود؛ بلکه نگرش او به دانش بود. هنگامی که از او پرسیدند حق ثبت اختراع واکسن متعلق به چه کسی است، پاسخی داد که هنوز پس از دهه‌ها درخشان و الهام‌بخش باقی مانده است:

«هیچ ثبت اختراعی وجود ندارد. آیا می‌توانید خورشید را ثبت اختراع کنید؟»

هر بار که این جمله را می‌خوانم، احساس می‌کنم جوهره واقعی علم در همین چند واژه نهفته است. دانش در والاترین شکل خود، ابزاری برای خدمت است، نه وسیله‌ای برای تملک. ارزش یک کشف علمی نه در آن چیزی است که برای دانشمند به ارمغان می‌آورد، بلکه در رنجی است که از دوش انسان‌ها برمی‌دارد.

شاید به همین دلیل است که وقتی به آینده خود در علم می‌اندیشم، بیش از هر عنوان، جایگاه یا افتخار علمی، به تأثیری فکر می‌کنم که دانش می‌تواند بر زندگی انسان‌ها بگذارد. زیرا در نهایت، علم آنجا معنا پیدا می‌کند که از صفحات مقالات فراتر رود و به امید، درمان و رهایی تبدیل شود.

علوم اعصاب شاید یکی از شگفت‌انگیزترین عرصه‌های دانش بشری باشد.

ما در این حوزه با ساختاری روبه‌رو هستیم که تنها حدود یک و نیم کیلوگرم وزن دارد، اما تمام جهان انسانی در درون آن شکل می‌گیرد.

عشق در آن متولد می‌شود.

خاطره در آن ذخیره می‌شود.

خلاقیت در آن شکوفا می‌گردد.

امید در آن جان می‌گیرد.

هویت در آن ساخته می‌شود.

و آگاهی، این راز بزرگ هستی، در آن تجلی می‌یابد.

مغز صرفاً عضوی از بدن نیست.

مغز همان جایی است که انسان بودن معنا پیدا می‌کند.

تمام آنچه ما «من» می‌نامیم، در نهایت به فعالیت همین شبکه شگفت‌انگیز نورونی بازمی‌گردد.

شاید به همین دلیل است که پژوهش در علوم اعصاب با بسیاری از شاخه‌های دیگر دانش تفاوت دارد. در بسیاری از علوم، موضوع مطالعه ما بخشی از جهان بیرونی است؛ اما در علوم اعصاب، ابزار شناخت و موضوع شناخت در نقطه‌ای شگفت‌انگیز به یکدیگر می‌رسند. مغز در حال مطالعه مغز است؛ آگاهی در تلاش است آگاهی را بشناسد؛ و انسان می‌کوشد راز انسان بودن خویش را کشف کند.

از این رو، آنان که به کاوش این ساختار شکوهمند قدم می‌گذارند، تنها پژوهشگر نیستند. آنان معماران فردای بشریت‌اند. هر کشف کوچک در علوم اعصاب می‌تواند بر آموزش نسل‌های آینده اثر بگذارد، شیوه درمان بیماری‌ها را دگرگون کند، کیفیت زندگی میلیون‌ها انسان را بهبود بخشد و حتی برداشت ما از هویت، اختیار، یادگیری، خلاقیت و آگاهی را بازتعریف نماید.

نوروساینتیست‌ها صرفاً در پی شناخت چند میلیارد نورون یا چند تریلیون اتصال سیناپسی نیستند؛ آنان در جست‌وجوی فهم سرچشمه اندیشه، عشق، حافظه، امید، تصمیم‌گیری و تمام ویژگی‌هایی هستند که انسان را انسان می‌سازد. هر گامی که در این مسیر برداشته می‌شود، نه تنها مرزهای دانش را گسترش می‌دهد، بلکه مرزهای توانایی بشر برای ساختن جهانی بهتر را نیز جابه‌جا می‌کند.

شاید به همین دلیل باشد که آینده بسیاری از بزرگ‌ترین تحولات بشری از دل علوم اعصاب عبور خواهد کرد؛ از درمان بیماری‌های عصبی و روان‌پزشکی گرفته تا ارتقای یادگیری، افزایش کیفیت زندگی، توسعه فناوری‌های نوین و فهم عمیق‌تر ماهیت آگاهی. در حقیقت، مطالعه مغز تنها مطالعه یک اندام نیست؛ مطالعه سرچشمه تمام دستاوردهای تمدن انسانی است.

و چه افتخاری می‌تواند بالاتر از آن باشد که انسان بخشی از این سفر بزرگ باشد؛ سفری برای شناخت پیچیده‌ترین ساختار شناخته‌شده در عالم، با این امید که هر کشف تازه، چراغی دیگر در مسیر رهایی انسان از رنج و نادانی بیفروزد.

از همین رو، هر گامی که در شناخت مغز برداشته می‌شود، تنها یک پیشرفت علمی نیست؛ بلکه خدمتی به تمام بشریت است.

وقتی دانشمندی راز کوچکی از عملکرد مغز را کشف می‌کند، در واقع پنجره‌ای تازه به سوی فهم انسان می‌گشاید.

وقتی پژوهشگری راهی برای کاهش علائم آلزایمر پیدا می‌کند، تنها یک بیماری را هدف قرار نداده است؛ بلکه بخشی از حافظه، هویت و تاریخ زندگی انسان‌ها را حفظ کرده است.

وقتی درمانی برای افسردگی کشف می‌شود، تنها یک اختلال درمان نمی‌شود؛ بلکه امید به زندگی دوباره در قلب هزاران انسان زنده می‌گردد.

وقتی گامی در درمان پارکینسون برداشته می‌شود، استقلال و کرامت انسانی به زندگی افراد بازمی‌گردد.

وقتی راهی برای کنترل صرع پیدا می‌شود، امنیت و آرامش به خانواده‌ها هدیه داده می‌شود.

به همین دلیل است که باور دارم رؤیای واقعی یک نوروساینتیست نباید صرفاً انتشار مقاله‌ای بیشتر یا دستیابی به جایگاهی بالاتر باشد.

مقاله‌ها ارزشمندند، اما هدف نهایی نیستند.

رتبه‌ها مهم‌اند، اما جاودانه نیستند.

عنوان‌ها محترم‌اند، اما ماندگارترین میراث یک دانشمند نخواهند بود.

آنچه در حافظه تاریخ باقی می‌ماند، تأثیری است که علم بر زندگی انسان‌ها گذاشته است.

تاریخ علم نام بسیاری از صاحبان قدرت را فراموش کرده است.

نام بسیاری از ثروتمندان به دست فراموشی سپرده شده است.

اما هنوز نام دانشمندانی را به خاطر می‌آورد که رنجی را از دوش بشریت برداشتند.

زیرا ارزش حقیقی یک کشف علمی را نه تعداد ارجاعات آن، بلکه تعداد لبخندهایی تعیین می‌کند که به زندگی انسان‌ها بازگردانده است.

اگر روزی نام یک دانشمند با نام یک بیماری گره بخورد، ارزش آن نه در شهرت آن دانشمند، بلکه در تعداد انسان‌هایی است که به واسطه آن کشف، فرصت زندگی بهتر یافته‌اند.

افتخار حقیقی در آن نیست که جهان نام ما را به خاطر بسپارد.

افتخار حقیقی در آن است که جهان اندکی کمتر رنج بکشد.

افتخار حقیقی در آن است که اشکی کمتر بر گونه‌ای جاری شود.

افتخار حقیقی در آن است که امیدی بیشتر در دل انسانی جوانه بزند.

شاید به همین دلیل باشد که بزرگ‌ترین آرزوی علمی من نه یک عنوان دانشگاهی است، نه یک جایزه بین‌المللی و نه حتی شهرت علمی.

بزرگ‌ترین آرزوی من آن است که روزی بتوانم سهمی هرچند کوچک در گشودن یکی از گره‌های پیچیده مغز انسان داشته باشم.

زیرا در نهایت، ارزش دانش به آنچه در ذهن ما انباشته می‌شود نیست؛ بلکه به آن چیزی است که به زندگی انسان‌ها می‌بخشد.

دانش زمانی مقدس می‌شود که به درمان تبدیل گردد.

پژوهش زمانی ارزش می‌یابد که به امید بدل شود.

نوآوری زمانی معنا پیدا می‌کند که به رهایی انسان از رنج بینجامد.

و نام یک دانشمند زمانی ماندگار می‌شود که با بهبود زندگی انسان‌ها پیوند بخورد.

شاید روزی هیچ‌کس تعداد مقالات ما را به یاد نیاورد.

شاید رتبه‌ها و عناوین علمی در گذر زمان تغییر کنند.

شاید نام دانشگاه‌ها، آزمایشگاه‌ها و مراکز پژوهشی دگرگون شوند.

اما اگر دانشی بتواند انسانی را از رنج برهاند، اثر آن در حافظه بشریت باقی خواهد ماند.

و من، اگر روزی در علوم اعصاب به موفقیتی دست یابم، آرزو دارم آن موفقیت نه در رزومه‌ام، بلکه در لبخند بیماری دیده شود که توانسته است دوباره زندگی کند.

زیرا باور دارم زیباترین تعریف علم این است:

علم، هنری برای تبدیل دانایی به رهایی است.

و والاترین رسالت یک دانشمند آن است که چراغی بیفروزد؛ چراغی که روشنایی آن نه بر صفحات کتاب‌ها، بلکه بر زندگی انسان‌ها بتابد.

آینده‌نگاران مغز؛ «از فهم مغز تا رهایی انسان؛ زیرا دانش، آنگاه مقدس می‌شود که به رهایی انسان بینجامد.» 

امتیاز شما به این مطلب:

★ اول از راست = ۱ امتیاز | ★ پنجم از راست = ۵ امتیاز

میانگین امتیازها: 5 / 5. تعداد آراء: 5

اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می‌دهید.

داریوش طاهری

نه اولین، اما در تلاش برای بهترین بودن؛ نه پیشرو در آغاز، اما ممتاز در پایان. ---- ما شاید آغازگر راه نباشیم، اما با ایمان به شایستگی و تعالی، قدم برمی‌داریم تا در قله‌ی ممتاز بودن بایستیم.

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
ورود | ثبت نام
شماره موبایل یا پست الکترونیک خود را وارد کنید

ورود/ ثبت نام با جیمیل

برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید برای شماره موبایل شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد تا دیگر

ورود/ ثبت نام با جیمیل

برگشت
رمز عبور را وارد کنید
رمز عبور حساب کاربری خود را وارد کنید

ورود/ ثبت نام با جیمیل

برگشت
رمز عبور را وارد کنید
رمز عبور حساب کاربری خود را وارد کنید

ورود/ ثبت نام با جیمیل

برگشت
درخواست بازیابی رمز عبور
لطفاً پست الکترونیک یا موبایل خود را وارد نمایید

ورود/ ثبت نام با جیمیل

برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید برای شماره موبایل شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد تا دیگر

ورود/ ثبت نام با جیمیل

ایمیل بازیابی ارسال شد!
لطفاً به صندوق الکترونیکی خود مراجعه کرده و بر روی لینک ارسال شده کلیک نمایید.

ورود/ ثبت نام با جیمیل

تغییر رمز عبور
یک رمز عبور برای اکانت خود تنظیم کنید

ورود/ ثبت نام با جیمیل

تغییر رمز با موفقیت انجام شد

ورود/ ثبت نام با جیمیل