دعوت به مشارکت در یک پژوهش دانشگاهی

اطلاعات پژوهش

چرا تغییر عقیده افراد متعصب تقریباً غیرممکن است؟ راز مغز انسان در ماجرای واقعی دوروتی مارتین

شبی که دنیا قرار بود به پایان برسد؛ اما چیزی بسیار مهم‌تر آشکار شد…

زمستان ۱۹۴۵ بود.

برف آرام‌آرام بر خیابان‌های شیکاگو می‌نشست و سرمای دسامبر پنجره‌ها را می‌لرزاند. در خانه‌ای معمولی، گروهی از انسان‌ها گرد هم آمده بودند؛ نه برای جشن، نه برای مهمانی و نه برای مراسمی مذهبی.

آن‌ها منتظر پایان جهان بودند.

در میان آن جمع، پزشک دیده می‌شد، مهندس دیده می‌شد، دانشجویان باهوش حضور داشتند و انسان‌هایی که هرکدام روزی زندگی عادی خود را داشتند. اما اکنون همه چیز را پشت سر گذاشته بودند؛ برخی شغلشان را ترک کرده بودند، بعضی خانه‌هایشان را فروخته بودند و عده‌ای روابط خانوادگی خود را قربانی کرده بودند.

دلیلش عجیب بود.

زنی به نام «دوروتی مارتین» ادعا می‌کرد از موجودات فضایی سیاره‌ای به نام «کلاریون» پیام دریافت می‌کند. او به پیروانش اطمینان داده بود که در نیمه‌شب، سیلی عظیم سراسر زمین را فرا خواهد گرفت و تمدن بشری را نابود خواهد کرد. اما برای مؤمنان واقعی جای نگرانی وجود نداشت؛ زیرا بشقاب‌پرنده‌ای از راه می‌رسید و آن‌ها را پیش از وقوع فاجعه نجات می‌داد.

ساعت‌ها می‌گذشت.

ده شب…

یازده شب…

یازده و نیم…

ضربان قلب‌ها تندتر می‌شد.

نگاه‌ها مدام به ساعت دوخته می‌شد.

و سرانجام…

دوازده شب.

لحظه موعود فرا رسید.

اما هیچ اتفاقی نیفتاد.

نه آسمان شکافته شد.

نه سیلی آمد.

نه بشقاب‌پرنده‌ای ظاهر شد.

و نه جهان به پایان رسید.

زمین همچنان آرام به گردش خود ادامه می‌داد.

در چنین لحظه‌ای انتظار داریم همه چیز فروبپاشد. انتظار داریم افراد حاضر از شدت شرمندگی به اشتباه خود اعتراف کنند. انتظار داریم حقیقت همچون نوری خیره‌کننده تمام توهمات را نابود کند.

اما آنچه رخ داد، یکی از شگفت‌انگیزترین و در عین حال هراس‌انگیزترین پدیده‌های روان‌شناسی انسان بود.

چند ساعت بعد، دوروتی مارتین اعلام کرد که پیام تازه‌ای دریافت کرده است:

«قدرت ایمان این گروه کوچک چنان بزرگ بود که خداوند تصمیم گرفت بشریت را ببخشد و وقوع سیل را لغو کند.»

و ناگهان اتفاقی باورنکردنی رخ داد.

افرادی که باید ناامید و سرخورده می‌شدند، سرشار از شادی شدند.

کسانی که باید اعتراف می‌کردند فریب خورده‌اند، بیش از گذشته به باور خود ایمان آوردند.

و کسانی که باید گروه را ترک می‌کردند، به مبلغانی پرشور تبدیل شدند.

آن‌ها نه‌تنها عقیده خود را کنار نگذاشتند، بلکه متعصب‌تر از گذشته شدند.

چرا؟

چگونه ممکن است انسان در برابر حقیقتی که درست مقابل چشمانش ایستاده، باز هم به باور اشتباه خود بچسبد؟

چگونه مغز می‌تواند واقعیت را ببیند اما آن را نپذیرد؟

و مهم‌تر از همه…

آیا این داستان فقط درباره آن فرقه کوچک در شیکاگو است، یا درباره همه ما؟

پاسخ این پرسش، ما را به یکی از عمیق‌ترین اسرار مغز انسان، ماهیت هویت، سازوکار تعصب و کشفی می‌رساند که بعدها لئون فستینگر آن را «ناهمخوانی شناختی» (Cognitive Dissonance) نامید؛ پدیده‌ای که شاید بیش از هر نیروی دیگری تاریخ، سیاست، مذهب، جنگ‌ها و حتی زندگی روزمره ما را شکل داده است.

چرا تغییر دادن عقیدهٔ آدم‌های متعصب تقریباً غیرممکن است؟
سفر به اعماق مغز، هویت و بزرگ‌ترین خطای شناختی انسان

داستان دوروتی مارتین فقط یک روایت عجیب از یک فرقه آخرالزمانی در شیکاگوی سال ۱۹۴۵ نیست؛ این داستان در حقیقت یکی از عریان‌ترین پنجره‌هایی است که بشر تاکنون به درون ذهن خود گشوده است. ما معمولاً وقتی این ماجرا را می‌خوانیم، ناخودآگاه لبخندی از سر تعجب می‌زنیم و با خود می‌گوییم: «چطور ممکن است آدم‌های تحصیل‌کرده چنین چیزی را باور کنند؟»

اما حقیقتی که لئون فستینگر (Leon Festinger) کشف کرد بسیار هولناک‌تر از این است؛ او نشان داد مشکل اصلی آن افراد نبودند، بلکه مشکل بخشی از معماری ذهن انسان است؛ همان معماری‌ای که در همه ما وجود دارد.

آن شب در شیکاگو فقط یک پیشگویی شکست نخورد؛ آن شب یکی از بنیادی‌ترین رازهای روان انسان آشکار شد:

انسان‌ها حقیقت را آن‌گونه که هست نمی‌بینند؛ بلکه آن‌گونه که هویتشان اجازه می‌دهد می‌بینند.

در نگاه نخست تصور می‌کنیم مغز برای کشف حقیقت تکامل یافته است؛ اما علوم اعصاب مدرن نشان می‌دهد که مغز پیش از آنکه یک ماشین حقیقت‌یاب باشد، یک ماشین بقا است.

هدف اولیه مغز این نیست که همیشه درست فکر کند؛ هدفش این است که ما را زنده نگه دارد.

در طول میلیون‌ها سال تکامل، اجداد ما در محیطی زندگی می‌کردند که طرد شدن از گروه تقریباً مساوی با مرگ بود. انسانی که از قبیله رانده می‌شد، غذای کمتر، امنیت کمتر و شانس بقای کمتری داشت.

به همین دلیل مغز انسان به گونه‌ای تکامل یافت که تعلق به گروه را گاه حتی از حقیقت مهم‌تر بداند.

امروزه شاید دیگر در جنگل‌های آفریقا زندگی نکنیم، اما همان مدارهای عصبی هنوز در جمجمه ما فعال‌اند.

وقتی کسی به یک عقیده عمیقاً وابسته می‌شود، آن عقیده دیگر فقط یک فکر نیست؛ بخشی از هویت او می‌شود.

و هویت برای مغز چیزی بسیار مقدس‌تر از یک ایده است.

از دیدگاه نوروساینس، زمانی که شواهدی برخلاف باورهای ریشه‌دار ما ارائه می‌شود، مغز آن را صرفاً به عنوان «اطلاعات جدید» پردازش نمی‌کند.

اسکن‌های fMRI نشان داده‌اند که هنگام مواجهه با اطلاعات تهدیدکننده باورهای بنیادین، نواحی مرتبط با پردازش تهدید فعال می‌شوند؛ گویی فرد با یک حمله فیزیکی مواجه شده است.

در چنین شرایطی، آمیگدالا (Amygdala) که مرکز پردازش تهدیدهای هیجانی است، فعال می‌شود.

سیستم Fight or Flight آغاز به کار می‌کند.

کورتیزول افزایش می‌یابد.

و قشر پیش‌پیشانی (Prefrontal Cortex) که مسئول تفکر منطقی است، به تدریج نفوذ خود را از دست می‌دهد.

به همین دلیل است که افراد متعصب اغلب در برابر شواهد بیشتر، منطقی‌تر نمی‌شوند؛ بلکه دفاعی‌تر می‌شوند.

برای مغز آنها مسئله دیگر «درست یا غلط بودن» نیست.

مسئله «بقا» است.

اما شاهکار فستینگر در کشف پدیده‌ای بود که بعدها با نام ناهمخوانی شناختی (Cognitive Dissonance) شناخته شد.

ناهمخوانی شناختی یکی از دردناک‌ترین تجربه‌های ذهنی انسان است.

فرض کنید سال‌ها باوری را تبلیغ کرده‌اید.

برای آن جنگیده‌اید.

آبرویتان را خرجش کرده‌اید.

پولتان را صرفش کرده‌اید.

دوستانتان را از دست داده‌اید.

و ناگهان متوجه می‌شوید که تمام این مدت اشتباه کرده‌اید.

در این لحظه مغز با یک بحران عظیم روبه‌رو می‌شود.

اگر اشتباه را بپذیرد، باید اعتراف کند که سال‌ها از زندگی بر پایه یک توهم بنا شده است.

اما اگر واقعیت را انکار کند، می‌تواند تصویر ذهنی خود را حفظ نماید.

عجیب است اما در بسیاری از موارد، مغز راه دوم را انتخاب می‌کند.

چرا؟

زیرا از دیدگاه مصرف انرژی، تغییر یک نظام اعتقادی عظیم بسیار پرهزینه‌تر از تحریف واقعیت است.

در واقع مغز گاهی ترجیح می‌دهد جهان را بازنویسی کند تا اینکه خود را بازنویسی کند.

این دقیقاً همان اتفاقی بود که در آن شب تاریخی رخ داد.

پیشگویی شکست خورد.

اما باور باقی ماند.

زیرا پذیرش اشتباه، برای آن افراد از نظر روانی گران‌تر از انکار واقعیت بود.

در علوم اعصاب شناختی مفهومی وجود دارد که می‌توان آن را «اقتصاد انرژی ذهن» نامید.

مغز تنها حدود دو درصد وزن بدن را تشکیل می‌دهد، اما نزدیک به بیست درصد انرژی بدن را مصرف می‌کند.

بنابراین همواره به دنبال میانبرهاست.

باورها در حقیقت میانبرهای شناختی هستند.

هرچه باوری قدیمی‌تر و تکرارشده‌تر باشد، مسیرهای عصبی مرتبط با آن مستحکم‌تر می‌شوند.

در زبان نوروبیولوژی، نورون‌هایی که با هم فعال می‌شوند، با هم سیم‌کشی می‌شوند.

اصل معروف:

“Neurons that fire together wire together.”

به همین دلیل یک عقیده پس از سال‌ها تکرار، به بزرگراهی عصبی تبدیل می‌شود.

در مقابل، تغییر آن باور به معنای ساخت مسیرهای جدید عصبی است؛ فرآیندی که به انرژی، زمان و انعطاف‌پذیری شناختی نیاز دارد.

به همین علت بسیاری از افراد ترجیح می‌دهند در یک اشتباه آشنا زندگی کنند تا وارد حقیقتی ناشناخته شوند.

اما موضوع حتی عمیق‌تر از این است.

در بسیاری از موارد، آنچه افراد از آن دفاع می‌کنند خود عقیده نیست؛ بلکه «داستانی» است که درباره خودشان ساخته‌اند.

اگر کسی سال‌ها خود را وطن‌پرست‌ترین فرد بداند، هر اطلاعاتی که این تصویر را تهدید کند دردناک خواهد بود.

اگر کسی سال‌ها خود را روشنفکرترین فرد جمع بداند، پذیرش اشتباه به معنای ترک برداشتن این تصویر است.

اگر کسی سال‌ها خود را مؤمن‌ترین فرد بداند، زیر سؤال رفتن باورهایش فقط یک بحث فکری نیست؛ یک زلزله هویتی است.

از این منظر، تعصب صرفاً یک مشکل فکری نیست.

تعصب یک مکانیزم دفاعی برای محافظت از هویت است.

به همین دلیل است که بسیاری از بحث‌های سیاسی، مذهبی، اجتماعی و حتی علمی به بن‌بست می‌رسند.

زیرا دو طرف درباره داده‌ها صحبت نمی‌کنند.

آنها از هویت‌های خود دفاع می‌کنند.

و هویت، زبان منطق را به خوبی نمی‌فهمد.

جاناتان هایت، روان‌شناس مشهور، جمله‌ای دارد که به زیبایی این واقعیت را توصیف می‌کند:

«ذهن انسان شبیه دانشمند نیست که به دنبال حقیقت باشد؛ بیشتر شبیه وکیلی است که به دنبال دفاع از موکل خود است.»

بیشتر اوقات ما ابتدا نتیجه را انتخاب می‌کنیم و سپس برای آن استدلال می‌سازیم.

به همین علت است که افراد مختلف می‌توانند به یک واقعیت واحد نگاه کنند و تفسیرهایی کاملاً متضاد ارائه دهند.

واقعیت تغییر نکرده است.

این فیلترهای شناختی هستند که متفاوت‌اند.

اما شاید مهم‌ترین درس این داستان، درباره آن فرقه نباشد.

درباره ما باشد.

هر بار که می‌گوییم:

«من صددرصد مطمئنم.»

«امکان ندارد اشتباه کنم.»

«همه چیز را می‌دانم.»

در حقیقت به همان لبه خطرناکی نزدیک می‌شویم که دوروتی مارتین و پیروانش بر آن ایستاده بودند.

تفاوت میان دانشمند و متعصب در میزان دانش نیست.

تفاوت در رابطه آنها با اشتباه است.

متعصب اشتباه را دشمن می‌بیند.

دانشمند اشتباه را معلم می‌داند.

متعصب از تغییر عقیده می‌ترسد.

دانشمند از تغییر نکردن عقیده می‌ترسد.

متعصب به دنبال تأیید باورهایش است.

دانشمند به دنبال ابطال آنهاست.

به همین دلیل بزرگ‌ترین جهش‌های علمی تاریخ زمانی رخ داده‌اند که انسان‌ها شجاعت گفتن یک جمله کوتاه را داشته‌اند:

«شاید اشتباه می‌کنم.»

این جمله کوچک، یکی از پیچیده‌ترین دستاوردهای تکامل مغز انسان است.

زیرا نیازمند غلبه بر غرور، ترس، تعصب، فشار اجتماعی و هزاران سال برنامه‌ریزی زیستی است.

در قرن بیست و یکم، حجم اطلاعات به حدی رسیده که دیگر دانستن، مزیت رقابتی اصلی نیست.

هوش مصنوعی می‌تواند اطلاعات را ذخیره کند.

موتورهای جستجو می‌توانند آنها را بازیابی کنند.

اما چیزی که همچنان کمیاب باقی مانده، انعطاف‌پذیری شناختی (Cognitive Flexibility) است؛ یعنی توانایی تغییر ذهن در مواجهه با شواهد جدید.

شاید معیار واقعی سواد در عصر جدید تعداد کتاب‌هایی که خوانده‌ایم نباشد؛ بلکه تعداد باورهایی باشد که جرئت کرده‌ایم بازنگری کنیم.

زیرا تمدن‌ها زمانی سقوط نمی‌کنند که پاسخ همه پرسش‌ها را نمی‌دانند.

تمدن‌ها زمانی سقوط می‌کنند که تصور می‌کنند پاسخ همه پرسش‌ها را از قبل یافته‌اند.

و شاید عمیق‌ترین پیام داستان آن شب برفی در شیکاگو همین باشد:

انسان زمانی به حقیقت نزدیک نمی‌شود که باورهای بیشتری جمع‌آوری کند؛ بلکه زمانی به حقیقت نزدیک می‌شود که بتواند با شجاعت، بخشی از باورهای عزیز خود را رها کند.

این همان نقطه‌ای است که علم، فلسفه، نوروساینس و حکمت به یکدیگر می‌رسند؛ جایی که بزرگ‌ترین نشانه بلوغ ذهنی نه اطمینان مطلق، بلکه توانایی تجدیدنظر است.

زیرا ذهنی که توان تغییر ندارد، هرچقدر هم مملو از اطلاعات باشد، در نهایت به زندانی تبدیل می‌شود که زندانبان و زندانی آن، هر دو یک نفرند.

امتیاز شما به این مطلب:

★ اول از راست = ۱ امتیاز | ★ پنجم از راست = ۵ امتیاز

میانگین امتیازها: 5 / 5. تعداد آراء: 1

اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می‌دهید.

داریوش طاهری

نه اولین، اما در تلاش برای بهترین بودن؛ نه پیشرو در آغاز، اما ممتاز در پایان. ---- ما شاید آغازگر راه نباشیم، اما با ایمان به شایستگی و تعالی، قدم برمی‌داریم تا در قله‌ی ممتاز بودن بایستیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
ورود | ثبت نام
شماره موبایل یا پست الکترونیک خود را وارد کنید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید برای شماره موبایل شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد تا دیگر
برگشت
رمز عبور را وارد کنید
رمز عبور حساب کاربری خود را وارد کنید
برگشت
رمز عبور را وارد کنید
رمز عبور حساب کاربری خود را وارد کنید
برگشت
درخواست بازیابی رمز عبور
لطفاً پست الکترونیک یا موبایل خود را وارد نمایید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید برای شماره موبایل شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد تا دیگر
ایمیل بازیابی ارسال شد!
لطفاً به صندوق الکترونیکی خود مراجعه کرده و بر روی لینک ارسال شده کلیک نمایید.
تغییر رمز عبور
یک رمز عبور برای اکانت خود تنظیم کنید
تغییر رمز با موفقیت انجام شد