شناسایی ناقضان قراردادهای اجتماعی: علم مغز و روانشناسی تکاملی رفتار متقلبان

دعای مطالعه [ نمایش ]
بِسْمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
اَللّهُمَّ اَخْرِجْنى مِنْ ظُلُماتِ الْوَهْمِ
خدايا مرا بيرون آور از تاريكىهاى وهم،
وَ اَكْرِمْنى بِنُورِ الْفَهْمِ
و به نور فهم گرامى ام بدار،
اَللّهُمَّ افْتَحْ عَلَيْنا اَبْوابَ رَحْمَتِكَ
خدايا درهاى رحمتت را به روى ما بگشا،
وَانْشُرْ عَلَيْنا خَزائِنَ عُلُومِكَ بِرَحْمَتِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ
و خزانههاى علومت را بر ما باز كن به امید رحمتت اى مهربانترين مهربانان.
کتاب «علوم اعصاب شناختی: زیستشناسی ذهن» اثر مایکل گازانیگا و همکاران، همچنان مرجع طلایی این حوزه است که با ترکیب تازهترین پژوهشها و کاربردهای بالینی، پلی میان دانش پایه و عمل پزشکی میسازد.
تلاش علمی و تدریس ارزشمند استاد محترم آقای دکتر محمدعلی نظری الهامبخش نگارش و ترجمه این اثر بوده است.
ترجمه دقیق این اثر توسط برند علمی آیندهنگاران مغز به مدیریت داریوش طاهری، دسترسی فارسیزبانان به مرزهای نوین علوم اعصاب را ممکن ساخته و رسالتی علمی برای شناخت عمیقتر مغز و ساختن آیندهای روشنتر فراهم آورده است.
»» فصل ۱۳: فصل شناخت اجتماعی؛ قسمت آخر
»» CHAPTER 13: Social Cognition
شناسایی متخلفان قراردادهای اجتماعی
(Identifying Violators of Social Contracts)
این مسئله منطق شرطی (Conditional Logic) را در نظر بگیرید: چهار کارت روی یک میز قرار دارند. هر کارت یک حرف (Letter) در یک طرف و یک عدد (Number) در طرف دیگر دارد. در حال حاضر میتوانید R، Q، 4 و 9 را ببینید. تنها کارتهایی را بچرخانید که برای اثبات نادرست بودن قانون زیر لازم هستند: «اگر کارتی در یک طرف R داشته باشد، در طرف دیگر 4 دارد». پاسخ شما چیست؟ [پاسخ مترجم: R و 9. برای سنجش صحت قانون شرطی، تنها کارتهایی که میتوانند قانون را نقض کنند R و 9 هستند؛ دیگر کارتها اهمیتی برای نقض قانون ندارند.]

شکل 13.32 نقش vmPFC (ventromedial prefrontal cortex) در قضاوتهای اجتماعی (social judgments). آتروفی قشر مغز (cortical atrophy) در بیماران FTLD (frontotemporal lobar degeneration) با اختلال اجتماعی (social disorder) که با رنگ آبی نشان داده شده است، با مناطقی از مغز (brain regions) همپوشانی دارد که در مطالعات fMRI (functional magnetic resonance imaging) در بزرگسالان سالم (healthy adults) هنگام انجام قضاوت درباره سناریوهای منفی اجتماعی (negative social scenarios) فعال میشوند و با رنگ نارنجی مشخص شدهاند.
اکنون این موقعیت (situation) را امتحان کنید که شامل یک قرارداد اجتماعی (social contract) است: چهار کارت نشاندهنده افرادی (people) هستند که پشت میز (table) نشستهاند. یک طرف هر کارت سن فرد (age) را نشان میدهد و طرف دیگر نوشیدنی فرد (drink) را مشخص میکند. شما کارتهای 16، 21، نوشابه (soda)، آبجو (beer) را میبینید. فقط کارتهای مورد نیاز (necessary cards) را برگردانید تا ثابت شود آیا کسی قانون زیر (rule) را نقض میکند یا خیر: «اگر کمتر از 21 سال دارید، نمیتوانید آبجو بنوشید.»
کدام سؤال برای شما آسانتر بود؟ روانشناس تکاملی (evolutionary psychologist)، لِدا کاسمیدِز (Leda Cosmides) دریافت که افراد با سؤال منطقی اولیه (logic question) بیشتر مشکل دارند؛ تنها ۵ تا ۳۰ درصد از مردم پاسخ درست را ارائه میکنند (پاسخ صحیح R و 9 است؛ در حالی که بیشتر افراد فقط R را انتخاب میکنند). با این حال، هنگام شناسایی ناقضان یک قرارداد اجتماعی (violators of a social contract)، داستان کاملاً متفاوت است: وقتی نسخهای از سؤال دوم مطرح میشود، ۶۵ تا ۸۰ درصد از مردم به پاسخ درست میرسند (پاسخ صحیح 16 و آبجو (beer) است). این الگو در میان افراد از دانشگاه استنفورد (Stanford University)، فرانسه و آمازون اکوادور (Ecuadorian Amazon) مشاهده شده است؛ و نه فقط در بزرگسالان، بلکه حتی در کودکان سهساله نیز صدق میکند. افراد در همه سنین و از فرهنگهای مختلف جهان توانایی بالایی در تشخیص متقلبان (cheaters) در یک موقعیت تبادل اجتماعی (social exchange situation) دارند، اما در حل مسائلی که از نظر منطقی ساختار یکسانی دارند ـــ یعنی همان شکل «اگر P، آنگاه Q (if P, then Q)» ـــ مشکل دارند (Cosmides & Tooby, 2004).
کازمیدز (Cosmides) و جان توبی (John Tooby) پیشنهاد میکنند که انسانها دارای یک الگوریتم تطبیقی (adaptive algorithm) خاص در مغز (brain) هستند که ذاتی (innate) است و یاد گرفته نشده و بهطور خودکار در موقعیتهای قرارداد اجتماعی (social contract) فعال میشود، زمانی که نقضها احتمالاً وجود فردی را آشکار میکند که قصد تقلب (cheating) دارد. آنها نشان دادهاند که این الگوریتم (algorithm) در شرایطی فعال نمیشود که نقض قوانین مبادله اجتماعی (social exchange rules) تصادفی باشد، تقلب بسیار دشوار باشد، یا فرد متقلب از انجام تقلب سودی نبرد (Cosmides et al., 2010).
ینس ون لیر و همکاران (Jens Van Lier et al., 2013) این پیشنهاد را بررسی کردند و تأیید نمودند که نتایج عملکرد (performance results) مستقل از ظرفیت شناختی (cognitive capacity) یا سن (age) هستند. آنها همچنین نشان دادند که افزایش بار شناختی (cognitive load) هیچ تأثیری بر عملکرد در قراردادهای اجتماعی (social contract performance) ندارد، در حالی که عملکرد در قراردادهای غیر اجتماعی (nonsocial contracts) وابسته به ظرفیت شناختی موجود (available cognitive capacity) است. این یافتهها (findings) از این ایده پشتیبانی میکنند که مغز (brain) فرآیندهای شناختی خاصی (specific cognitive processes) دارد که به شناسایی متقلبان (detecting cheaters) در موقعیتهای قرارداد اجتماعی (social contract situations) اختصاص یافته است، و اینکه شناسایی متقلبان (detecting cheaters) یک توانایی یادگیری عمومی (domain-general learning ability) نیست.
حمایت عصبی-آناتومیک (neuroanatomical) اضافی از بیمار R.M. (patient R.M.) حاصل شد که آسیب دوطرفه گسترده (extensive bilateral damage) داشت که قشر اوربیتوفرونتال (orbitofrontal cortex)، قطب گیجگاهی (temporal pole) و آمیگدال (amygdala) او را تحت تأثیر قرار داده بود. کازمیدز و همکاران (Cosmides et al.) عملکرد او را در دو زمینه مقایسه کردند:
(الف) مسائل قرارداد اجتماعی (social contract problems) به شکل “اگر از منفعت B (benefit B) استفاده کنید، پس باید شرط R (requirement R) را برآورده کنید”، با مثال “اگر ماشین من را قرض بگیرید، پس باید باک را با گاز پر کنید”؛
(ب) قوانین احتیاطی (precautionary rules) به فرم “اگر در فعالیت خطرناک H (hazardous activity H) شرکت میکنید، پس باید اقدام احتیاطی P (precaution P) را انجام دهید”، با مثال “اگر عمل ذوزنقهای (trapeze act) انجام میدهید، باید از یک شبکه ایمنی (safety net) استفاده کنید.”
در وظایف احتیاطی (precautionary tasks)، R.M. عملکردی مشابه شرکتکنندگان کنترل (control participants) و دو بیمار دیگر با ضایعات مغزی مشابه اما غیرهمپوشان (similar but nonoverlapping brain lesions) داشت؛ اما او در استدلال قرارداد اجتماعی (social contract reasoning) ۳۱ درصد بدتر عمل کرد. این تفکیک در عملکرد استدلال (dissociation in reasoning performance) شواهد بیشتری ارائه میدهد که استدلال درباره تبادل اجتماعی (reasoning about social exchange) یک جزء تخصصی و قابل تفکیک (specialized and separable component) از هوش اجتماعی انسان (human social intelligence) است (استون و همکاران، ۲۰۰۲).
وقتی ناقضان قراردادهای اجتماعی (violators of social contracts) شناسایی میشوند، چه رخ میدهد؟ تبادل اجتماعی (social exchange) تنها زمانی میتواند تکامل یابد (evolve) که متقلبان (cheaters)، که به عنوان سواران آزاد (free riders) نیز شناخته میشوند، شناسایی و مجازات (punished) یا طرد (ostracized) شوند. اگر تقلب (cheating) هیچ مجازاتی (penalty) نداشته باشد، آن دسته از متقلبان (cheaters) که بدون مشارکت سود میبرند، در نهایت غلبه خواهند کرد (take over). زمانی که اکثریت جامعه را متقلبان (cheaters) تشکیل دهند، مبادله متقابل (reciprocal exchange) نمیتواند ادامه یابد (sustain itself).
بازیهای مالی (Financial games) اغلب برای درک تصمیمگیری اجتماعی (social decision making)، مانند تصمیم به تنبیه (punish)، به کار میروند. به عنوان مثال، در بازی اولتیماتوم (Ultimatum Game) یک بازیکن (P1) باید مبلغ پول (sum of money) را با بازیکن دیگر (P2) تقسیم کند. P1 بخشی از مبلغ (sum) را به P2 پیشنهاد میدهد و P2 باید آن را بپذیرد یا رد کند (accept or reject the offer). این پیشنهاد (offer) ممکن است منصفانه (fair) باشد، مثلاً تقریباً ۵۰٪ برای هر فرد، یا ناعادلانه (unfair)، مانند ۸۰٪ برای P1 و ۲۰٪ برای P2. با این حال، اگر P2 پیشنهاد را رد کند (reject the offer)، هیچیک از بازیکنان پولی دریافت نمیکنند (no money).
در یک مطالعه با استفاده از بازی اولتیماتوم (Ultimatum Game)، بررسی پیشنهادات ناعادلانه (unfair offers) با فعالیت در قشر پیشپیشانی پشتی-جانبی (dorsolateral prefrontal cortex) و اینسولا (insula) مرتبط بود (سانفی و همکاران، 2003). همانطور که مشاهده شد، فعالیت اینسولا (insula activity) اغلب با احساسات منفی (negative emotions) مانند انزجار (disgust)، خشم (anger)، درد (pain) و ناراحتی (distress) همراه است، که نشان میدهد شرکتکنندگان در بازی اولتیماتوم (Ultimatum Game) این احساسات را در حین ارزیابی پیشنهاد تجربه کردند. علاوه بر این، افزایش فعالیت اینسولا (insula activity) هنگام بررسی یک پیشنهاد ناعادلانه (unfair offer)، احتمال رد پیشنهاد (likelihood of rejection) را پیشبینی میکرد.
از منظر اقتصادی منطقی (rational economic perspective)، شرکتکنندگان نباید اجازه دهند واکنشهای احساسی منفی (negative emotional reactions) آنها را به رد پیشنهاد ناعادلانه (reject the unfair offer) سوق دهد. حتی اگر پیشنهاد ناعادلانه (unfair offer) باشد، آنها همچنان مقداری پول (some money) به جای بیپولی دریافت خواهند کرد (gain). با این حال، از منظری وسیعتر (broader perspective)، واکنش عاطفی منفی (negative emotional reaction) شرکتکنندگان را به رد پیشنهادات ناعادلانه (reject unfair offers) سوق میدهد، که در غیر این صورت ممکن است شهرت آنها (reputation) را به خطر بیندازد. اگر به طور مستمر کمتر از سهم خود (your share) را بپذیرید، خبرها منتشر میشود (word gets around) و موقعیت اجتماعی (social status) خود را از دست میدهید، و از دست دادن موقعیت (loss in status) پیامدهای دیگری به همراه دارد، از جمله اثرات منفی بر سلامت اقتصادی، جسمی و روانی (negative effects on economic, physical, and mental health). به عنوان مثال، مردانی که موقعیت اجتماعی خود را از دست میدهند (lose social status)، چهار برابر بیشتر در معرض افسردگی (depression) قرار دارند (تیفین و همکاران، 2005).
اما با رد پیشنهاد (rejecting the offer) و متحمل شدن ضرر کوچک (small loss)، میتوانید بازیکن دیگر (other player) را به دلیل نقض قرارداد اجتماعی (violating the social contract) تنبیه کنید (punish). در بازیهای مالی (financial games) با برخوردهای مکرر (repeated encounters)، بازیکنانی که با رد پیشنهادات ناعادلانه (rejecting unfair offers) حریف خود را تنبیه میکنند (punish their opponents)، اعتماد و احترام (trust and respect) به دست میآورند و به عنوان افرادی متمرکز بر گروه (group focused) و نوعدوست (altruistic) تصور میشوند (بارکلی، 2006). مزایای این افزایش موقعیت اجتماعی (increase in social status) میتواند هزینههای مجازاتکننده بودن (costs of being a punisher) را جبران کند. بنابراین، آیا مجازاتکنندگان (punishers) واقعاً نوعدوست (altruistic) هستند؟
مطالعه تانیا سینگر (Tania Singer)، که در بخش 3.6 (Section 3.6) بحث شد، نشان داد که مردم از مجازات متقلبان (punishing cheaters) لذت میبرند و پیشنهاد میکند که انگیزه تنبیه (motivation to punish) ناشی از انصاف (fairness) است. مطالعه اخیر ماکس کراسنو و همکارانش (Max Krasnow et al., 2016) این ایده را که انصاف (fairness) انگیزه مجازات (punishment) است، به چالش میکشد. اگر بازی اولتیماتوم (ultimatum game) کمی تغییر یابد، به طوری که P2 باید هر پیشنهادی (offer) که P1 ارائه میدهد بپذیرد (بازی دیکتاتور – dictator game)، رفتارها تغییر میکند. در این حالت، P1 کمتر سخاوتمند (less generous) است و دیگر نیمی از پول (half the money) را ارائه نمیدهد. علاوه بر این، اگر هویت بازیکن (player’s identity) مخفی باشد، P1 پیشنهاد کمتری (offers even less) میدهد و وقتی در بازیهای تک برخوردی ناشناس (anonymous single-encounter games) شرکت میکند، ممکن است P1 اصلاً چیزی ارائه ندهد (offer nothing at all).
با تغییرات بیشتر در بازی (tweaking the game further)، میتوان شخص ثالثی (third party) به نام مجازاتکننده (punisher) اضافه کرد که میتواند برای کاهش درآمد دیکتاتور (dictator’s earnings) پول خرج کند. محققان دریافتند که در نسخه اصلاحشده بازی دیکتاتور (modified version of the dictator game) با برخوردهای متعدد (multiple encounters)، مجازاتکنندگان (punishers) بسته به رفتار شخصی خود با دیکتاتور (personal treatment by the dictator)، رفتار متفاوتی از خود نشان میدهند. وقتی مجازاتکنندگان نمیدانستند که دیکتاتور با آنها چگونه رفتار خواهد کرد (how they would be treated by the dictator)، نتیجه گرفتند که بدرفتاری دیکتاتور با دیگران (dictator’s mistreatment of other people)، بدرفتاری با خودشان (mistreatment of themselves) را پیشبینی میکند و این استنباط (inference) میزان مجازاتی (punishment) که اعمال میکنند را تعیین میکند. با این حال، اگر خودشان رفتار خوبی از دیکتاتور دریافت کرده بودند (had been treated well by the dictator)، حتی اگر میدانستند دیگران بدرفتاری شدهاند، مجازات کمتری (punished less) انجام میدادند. این یافتهها (findings) به محققان نشان میدهد که به جای اینکه بیعدالتی (unfairness) زمینهای برای مجازات باشد، روانشناسی تنبیهی انسان (humans’ punitive psychology) برای دفاع از منافع شخصی (defend personal interests) تکامل یافته است.
تصمیمات اخلاقی
(Moral Decisions)
چگونه معضلات اخلاقی (moral dilemmas) را حل کنیم، مانند آنچه سیمون یتس (Simon Yates) در صعود سیولا گراند (Siula Grande) با آن مواجه شد؟ مشکل سایمون (Simon’s problem) نمونهای واقعی از معضل کلاسیک ترولی (classic trolley dilemma) در فلسفه بود. در این آزمایش فکری (thought experiment)، یک هادی (conductor) کنترل ماشین واگن برقی خود (trolley car) را از دست میدهد. به عنوان شاهد این رویداد (witness to this event)، میبینید که اگر هیچ کاری انجام نشود، احتمال کشته شدن پنج نفر (five people) وجود دارد، زیرا آنها مستقیماً در مسیر ترالی تندرو (speeding trolley) قرار دارند.
دو سناریو متفاوت (different scenarios) به شما پیشنهاد میشود. در سناریوی اول (first scenario, Figure 13.33a)، میتوانید یک سوئیچ (switch) را پرتاب کنید و ترولی (trolley) را به مسیر دیگری هدایت کنید. با این حال، این گزینه باعث مرگ یک کارگر ساختمانی (construction worker) میشود که در مسیر جایگزین (alternate track) قرار دارد. آیا سوئیچ را میاندازید یا نه (do you throw the switch or not)؟ در سناریوی دوم (second scenario, Figure 13.33b)، شما کنار یک غریبه (stranger) روی یک پل عابر پیاده (footbridge) ایستادهاید که از روی مسیرهای ترولی (trolley tracks) عبور میکند، وقتی میبینید واگن برقی خارج از کنترل (out-of-control trolley car) با سرعت به سمت پنج نفر (five people) میرود. این بار، تنها راه برای متوقف کردن ترولی (stop the trolley) این است که فرد کناری خود را از روی پل روی مسیرها فشار دهید (push the person next to you off the footbridge onto the tracks) تا حرکت ترولی (trolley’s movement) را متوقف کند. آیا برای نجات پنج نفر دیگر (other five people)، غریبه را روی ریل هل میدهید (push the stranger onto the tracks)؟
اکثر مردم بر این باورند که پرتاب سوئیچ (throwing the switch) قابل قبول است، اما هل دادن فرد از روی پل عابر پیاده (pushing the person off the footbridge) قابل قبول نیست. در هر دو حالت، جان یک نفر (one person’s life) برای نجات پنج نفر دیگر (five others) فدا میشود، پس چرا یک گزینه قابل قبول است و دیگری نه (one option is acceptable and not the other)؟

شکل 13.33، معضل واگن برقی (trolley car dilemma). آیا حاضرید یک زندگی (one life) را برای نجات جان پنج نفر (five lives) فدا کنید؟ آیا تصمیم شما متفاوت خواهد بود اگر نجات جان پنج نفر به این معنا باشد که:
(a) یک سوئیچ (switch) را بکشید تا واگن برقی (trolley) را به سمت یک نفر هدایت کنید، یا
(b) فردی را به صورت فیزیکی (physically) از روی پل عابر پیاده (footbridge) به مسیر واگن برقی (trolley car) فشار دهید؟ تحقیقات نشان میدهد که واکنش عاطفی قوی (strong emotional response) به هل دادن واقعی کسی (actually pushing someone) باعث میشود که در این دو سناریو تصمیم متفاوتی (decide differently) بگیرید.
معضل سایمون (Simon’s dilemma) در مورد سیولا گراند (Siula Grande) بر جنبههای هر دو سناریو (scenarios) در معضل واگن برقی (trolley car dilemma) استوار است. ما از قبل میدانیم که سایمون (Simon) نمیتوانست به سادگی از جو (Joe) دور شود و حاضر بود زندگی خود (his life) را در معرض خطر بزرگی قرار دهد تا بتواند جو را نجات دهد (save Joe). هنگامی که زندگی هر دوی آنها (both their lives) بهطور فوری در معرض تهدید قرار گرفت، سایمون طناب را قطع کرد (cut the rope)، با این هدف که به جای از دست دادن دو نفر، حداقل یک زندگی (at least one life) را نجات دهد. آیا سایمون (Simon) معضل اخلاقی خود (moral dilemma) را با استفاده از احساسات (emotion) حل کرد یا با استفاده از منطق (logic)؟ جو (Joe) بدون توجه به اقدام سایمون (whatever Simon did) سقوط میکرد: طناب قطع میشد، به دلیل خستگی چنگال خود را از دست میداد (lose his grip because of exhaustion)، یا از صخره پایین کشیده میشد (be pulled off the cliff). خودت را به جای سایمون (put yourself in Simon’s shoes) بگذار. چه کاری انجام میدادی؟ (What would you have done?)
جاشوا گرین (Joshua Greene) و همکارانش در دانشگاه پرینستون (Princeton University, 2004) استدلال میکنند که ما در سناریوهای پرتاب سوئیچ (switch-throwing) و هل دادن غریبه (stranger-pushing) در معضل واگن برقی (trolley car dilemma)، انتخابهای متفاوتی (different choices) میکنیم، زیرا سطح مشارکت شخصی (level of personal involvement) در ایجاد یک مرگ مجرد (single death) به طور متفاوتی تصمیمگیری احساسی (emotional decision making) را درگیر میکند. اگر سوئیچ را پرتاب کنید (throw a switch)، هنوز مقداری فاصله از مرگ کارگر ساختمانی (distance from the death of the construction worker) حفظ میکنید. اما وقتی در واقع غریبه را از روی پل هل میدهید (actually push the stranger off the bridge)، خود را به عنوان عامل مستقیم مرگ (directly causing the death) میبینید.
گرین (Greene) و همکارانش مجموعهای از مطالعات fMRI را انجام دادند که دوراهیهای اخلاقی (moral dilemmas) با سطوح بالای درگیری شخصی (high levels of personal engagement) را با دوراهیهای با سطوح پایین مشارکت شخصی (low levels of personal engagement) مقایسه کردند (Greene et al., 2001, 2004). همانطور که پیشبینی شده بود، دوراهیهای شخصی (personal dilemmas) و دوراهیهای غیرشخصی (impersonal dilemmas) با الگوهای متمایز فعالسازی (distinct patterns of activation) همراه بودند. در تمامی مطالعات، تصمیمات غیرشخصی (impersonal decisions) با فعال شدن بیشتر در قشر پیشپیشانی جانبی راست (right lateral prefrontal cortex) و لوب آهیانهای دوطرفه (bilateral parietal lobe) همراه بود، نواحیای که با حافظه فعال (working memory) مرتبط هستند (رجوع شود به فصل 9). در مقابل، زمانی که شرکتکنندگان گزینههایی را انتخاب کردند که به تلاش شخصی بیشتری (more personal effort) نیاز داشت، نواحیای مانند قشر پیشانی میانی (medial frontal cortex)، شکنج سینگولیت خلفی (posterior cingulate gyrus) و آمیگدال (amygdala) بهطور قابل توجهی فعال شدند — مناطقی که ما میدانیم با فرآیندهای شناختی اجتماعی و عاطفی (emotional and social cognitive processes) مرتبط هستند. این مطالعات به طور جمعی نشان میدهند که تفاوتها در تصمیمات اخلاقی ما (differences in moral decisions) با میزان تأثیر احساسات بر تصمیمات ما درباره آنچه از نظر اخلاقی قابل قبول است (extent that we permit emotions to influence our decisions about what is morally acceptable) مرتبط است.
پیامهای کلیدی
TAKE-HOME MESSAGES
▪️مدلهای فعلی (current models) نقش قشر اوربیتوفرونتال (orbitofrontal cortex) در تصمیمگیری اجتماعی (social decision making) را چنین پیشنهاد میکنند که این ناحیه به افراد کمک میکند تا تشخیص دهند کدام قوانین اجتماعی (identify which social rules) برای یک موقعیت خاص (given situation) مناسب است، تا بتوانند رفتار خود را بهطور انعطافپذیر تغییر دهند (flexibly change their behavior).
▪️آسیب (damage) به لوب فرونتال شکمی (ventromedial frontal lobe) توانایی یادگیری از بازخورد منفی (learning from negative feedback) را مختل میکند، اما توانایی یادگیری از بازخورد مثبت (learning from positive feedback) را تحت تأثیر قرار نمیدهد.
▪️قشر اوربیتوفرونتال (orbitofrontal cortex) هم برای یادگیری دانش اجتماعی (learning social knowledge) و هم برای بهکارگیری آن دانش در موقعیتهای مرتبط (using that knowledge in relevant situations) اهمیت دارد.
▪️به نظر میرسد انسانها توانایی ذاتی (innate ability) برای شناسایی ناقضان قراردادهای اجتماعی (spot violators of social contracts) دارند.
خلاصه
Summary
در بیش از 100 سال فاصله بین موارد فینیاس گیج (Phineas Gage) و بیمار M.R. (M.R.)، محققان اطلاعات بسیار کمی در مورد رابطه بین عملکرد مغز (brain function) و شناخت اجتماعی (social cognition) کسب کردهاند. با این حال، با توسعه ابزارهای تحقیقاتی جدید (new research tools) و نظریههای نوین (new theories)، حوزه علوم اعصاب شناختی اجتماعی (social cognitive neuroscience) شکوفا شده است. بینشهای هیجانانگیزی درباره اینکه چگونه مغز (brain) از توانایی ما برای شناخت خود (self-knowledge)، شناخت دیگران (understanding others) و تصمیمگیری در جهان اجتماعیمان (decision-making in our social worlds) پشتیبانی میکند، تاکنون به دست آمده است، هرچند هنوز مسیر طولانی در پیش داریم.
ما از تحقیقات رفتاری (behavioral research) میدانیم که ادراک از خود (self-perception) از جهات بسیاری منحصر به فرد است، حتی در سطح عصبی (neural level). ما اطلاعات فوقالعاده دقیق و پیچیدهای درباره خود ذخیره میکنیم و قشر پیشپیشانی میانی (medial prefrontal cortex) از فرآیندهای عمیقی که با آن این اطلاعات را رمزگذاری (encode) میکنیم پشتیبانی میکند. افزایش متابولیسم پایه (baseline metabolism) در این ناحیه ممکن است نشان دهد که ما به طور مزمن درگیر تفکر خودارجاعی (self-referential thought) هستیم و بسیاری از فرآیندهای دیگر نشاندهنده انحرافات لحظهای منابع شناختی (momentary diversions of cognitive resources) ما از تفکر خودارجاعی هستند. اگرچه قشر اوربیتوفرونتال (orbitofrontal cortex) به ما کمک میکند تا اطلاعات زمینهای (contextual information) را در نظر بگیریم تا در ادراک خود (self-perceptions) نسبتا دقیق باقی بمانیم، سینگولیت قدامی (anterior cingulate) ممکن است به ما کمک کند با علامتگذاری اطلاعات مثبت درباره خود (marking positive information about the self)، خود را از طریق عینکهای رز رنگ (rose-colored glasses) ببینیم؛ یعنی تمایل طبیعی به درک مثبت و خوشبینانه از خود و تواناییهایمان
هنگامی که سعی میکنیم دیگران را درک کنیم (understand other people)، با کار دشواری مواجه میشویم که در آن باید درباره حالات ذهنی (mental states) آنها استدلال کنیم، حالاتی که مستقیماً در دسترس ما نیستند. این فرآیند به شدت به توانایی ما در استفاده از نشانههای غیرکلامی (nonverbal cues) مانند حالت چهره (facial expression) و جهت نگاه چشم (eye gaze direction) برای جمعآوری اطلاعات درباره حالات ذهنی احتمالی (possible mental states) متکی است. سپس باید این اطلاعات انتزاعی (abstract information) را بازنمایی (represent) کنیم و از آن برای شکل دادن به تصور (impression) از آنچه فرد ممکن است در حال فکر کردن باشد استفاده کنیم. تعدادی از ساختارهای مغزی (structures) از توانایی ما برای استنباط درباره ذهن دیگران (making inferences about other people’s minds) پشتیبانی میکنند: قشر پیشپیشانی میانی (medial prefrontal cortex)، اتصال گیجگاهی-آهیانهای راست (right temporoparietal junction)، شیار گیجگاهی فوقانی (superior temporal sulcus)، ناحیه صورت دوکی شکل (fusiform face area) و آمیگدال (amygdala). اختلال گسترده این نواحی در اختلال طیف اوتیسم (autism spectrum disorder)، یک اختلال رشدی (developmental disorder) که با نقص در ادراک فرد (deficits in person perception) و رفتار اجتماعی (social behavior) مشخص میشود، این نظریه را تقویت میکند که این مناطق با هم کار میکنند تا تواناییهای نظریه ذهن (theory-of-mind abilities) را پشتیبانی کنند.
اگرچه ما اغلب ادراک خود (self-perception) و ادراک دیگران (perception of other people) را در مقابل یکدیگر قرار میدهیم، فرآیندها همیشه کاملاً متمایز نیستند. رابطه درونی (intrinsic relation) بین این دو نوع ادراک با اشتراکات عصبی (neural commonalities) آنها بهخوبی نشان داده شده است. قشر پیشپیشانی میانی (medial prefrontal cortex) ممکن است از ادراک هم خود و هم دیگران (perception of both self and others) پشتیبانی کند، به ویژه هنگامی که از ویژگیهای ادراک خود (self-perception) برای درک دیگران استفاده میکنیم. علاوه بر این، به نظر میرسد شبکه نورونهای آینهای (mirror neuron network) از توانایی ما برای همدلی با دیگران (empathize with other people) پشتیبانی کند.
در کنار درک خود (understanding ourselves) و درک دیگران (understanding other people)، ما نیاز داریم قوانین تعاملات اجتماعی (rules for social interactions) و نحوه تصمیمگیری برای رعایت انبوه قوانین (making decisions to satisfy the multitude of rules) که بر یک تعامل اجتماعی خاص (particular social interaction) حاکم است را درک کنیم. فرآیند تصمیمگیری اجتماعی (process of making social decisions) شبکه وسیعی از ساختارهای عصبی (neural structures) را فعال میکند، از جمله قشر اوربیتوفرونتال (orbitofrontal cortex)، قشر پیشانی پشتی-جانبی (dorsolateral prefrontal cortex)، آمیگدال (amygdala)، سینگولیت قدامی (anterior cingulate)، قشر پیشپیشانی میانی (medial prefrontal cortex)، دمی (caudate) و اینسولا (insula).
برخی از همان مناطق مغز (brain regions) در ارتباط با سه فرآیند اصلی شناخت اجتماعی (main processes of social cognition) فعال میشوند: ادراک از خود (self-perception)، ادراک شخص (person perception) و دانش اجتماعی (social knowledge). ممکن است وسوسهانگیز باشد که این مناطق را به عنوان «مغز اجتماعی (social brain)» توصیف کنیم. با این حال، مهم است که به خاطر داشته باشیم تقریباً هر عملکرد مغز (brain function) برای کارکردهای اجتماعی (social functions) سازگار شده است، حتی اگر منحصراً اجتماعی نباشد. اگرچه تعامل اجتماعی (social interaction) ممکن است بر نحوه انتخاب حرکات حرکتی (motor movements) یا جایی که توجه خود (attention) را متمرکز میکنیم تأثیر بگذارد، حرکت حرکتی (motor movement) و بینایی (vision) نیز برای یافتن غذا و سایر عملکردهای غیر اجتماعی (nonsocial functions) مفید هستند. با این حال، اختلالاتی مانند اختلال طیف اوتیسم (ASD) نشان میدهد که عملکرد غیرطبیعی (abnormal function) در برخی مناطق مغز (brain regions) بیشترین تأثیر را بر عملکرد اجتماعی (social function) دارد.
اصطلاحات کلیدی
Key Terms
شماره | کلیدواژه فارسی | معادل انگلیسی | صفحه |
|---|---|---|---|
| 1 | اختلال طیف اوتیسم | autism spectrum disorder (ASD) | 601 |
| 2 | پدیدههای اتوسکوپی | autoscopic phenomena (APs) | 581 |
| 3 | شبکه پیشفرض | default network | 576 |
| 4 | تجسم | embodiment | 580 |
| 5 | دقت همدلانه | empathic accuracy | 584 |
| 6 | همدلی | empathy | 589 |
| 7 | نظریه اشتراک تجربه | experience sharing theory | 585 |
| 8 | تکلیف باورهای غلط | false-belief task | 585 |
| 9 | رفتار تقلیدی | imitative behavior | 585 |
| 10 | توجه مشترک | joint attention | 586 |
| 11 | نظریه اسناد وضعیت روانی | mental state attribution theory | 584 |
| 12 | قشر اوربیتوفرونتال | orbitofrontal cortex (OFC) | 569 |
| 13 | قشر پیشپیشانی | prefrontal cortex (PFC) | 569 |
| 14 | یادگیری معکوس | reversal learning | 611 |
| 15 | اثر مرجع به خود | self-reference effect | 572 |
| 16 | نظریه شبیهسازی | simulation theory | 585 |
| 17 | علوم اعصاب شناختی اجتماعی | social cognitive neuroscience | 572 |
| 18 | نظریه ذهن | theory of mind (ToM) | 585 |
| 19 | نظریه نظریه | theory theory | 584 |
| 20 | زنوملیا | xenomelia | 582 |
در مورد آن فکر کنید
Think About It
۱- چرا ما مناطقی در مغز (brain) داریم که به پردازش اطلاعات مربوط به خود (self) اختصاص یافتهاند؟ چرا تمایز قائل شدن برای خود (self) اهمیت دارد؟
۲- آیا انسانها با نظریه ذهن (theory of mind) متولد میشوند یا این توانایی در طول زمان (over time) شکل میگیرد؟
۳- چه نوع رفتارهای اجتماعی (social behaviors) و هیجانی (emotional behaviors) را میتوان با مفهوم نورونهای آینهای (mirror neurons) توضیح داد؟ آیا این رفتارها بدون وجود نوعی شبکه آینهای (mirrorlike network) امکانپذیر است؟
۴- مزیت تکاملی (evolutionary advantage) که باعث توسعه همدلی (empathy) و نظریه ذهن (theory of mind) شده، چه بوده است؟
Suggested Reading
» Adolphs, R. (2003). Cognitive neuroscience of human social behaviour. Nature Reviews Neuroscience, 3, 165–178.
Ananthaswamy, A. (2015). The man who wasn’t there: Investigations into the strange new science of the self. New York: Penguin.
Baron-Cohen, S., & Belmonte, M. K. (2005). Autism: A window onto the development of the social and the analytic brain. Annual Review of Neuroscience, 28, 109–126.
Gazzaniga, M. S. (2005). The ethical brain. New York: Dana.
Gazzaniga, M. S. (2008). Human: The science behind what makes us unique. New York: Ecco.
Hutsler, J. J., & Avino, T. (2015). The relevance of subplate modifications to connectivity in the cerebral cortex of individuals with autism spectrum disorders. In M. F. Casanova & I. Opris (Eds.), Recent advances on the modular organization of the cortex (pp. 201-224). Dordrecht, Netherlands: Springer.
Hutsler, J. J., & Casanova, M. F. (2016). Cortical construction in autism spectrum disorder: Columns, connectivity and the subplate. Neuropathology and Applied Neurobiology, 42(2), 115–134.
Lieberman, M. D. (2007). Social cognitive neuroscience: A review of core processes. Annual Review of Psychology, 58,259-289.
Macmillan, M. (2002). An odd kind of fame: Stories of Phineas Gage (reprint ed.). Cambridge, MA: MIT Press.
Schurz, M., Radua, J., Aichhorn, M., Richlan, F., & Perner, J. (2014). Fractionating theory of mind: A meta-analysis of functional brain imaging studies. Neuroscience & Biobehavioral Reviews, 42, 9-34.
»» قسمت اول فصل شناخت اجتماعی
»» فصل قبل: کنترل شناختی
»» تمامی کتاب
🚀 با ما همراه شوید!
تازهترین مطالب و آموزشهای مغز و اعصاب را از دست ندهید. با فالو کردن کانال تلگرام آیندهنگاران مغز، از ما حمایت کنید!
