دانش اجتماعی و نقش قشر اوربیتوفرونتال (OFC) در تصمیم‌گیری‌های اجتماعی و بازنمایی رفتار مناسب


دعای مطالعه [ نمایش ]

بِسْمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

اَللّهُمَّ اَخْرِجْنى مِنْ ظُلُماتِ الْوَهْمِ

خدايا مرا بيرون آور از تاريكى‏‌هاى‏ وهم،

وَ اَكْرِمْنى بِنُورِ الْفَهْمِ

و به نور فهم گرامى ‏ام بدار،

اَللّهُمَّ افْتَحْ عَلَيْنا اَبْوابَ رَحْمَتِكَ

خدايا درهاى رحمتت را به روى ما بگشا،

وَانْشُرْ عَلَيْنا خَزائِنَ عُلُومِكَ بِرَحْمَتِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ

و خزانه‏‌هاى علومت را بر ما باز كن به امید رحمتت اى مهربان‌‏ترين مهربانان.


کتاب «علوم اعصاب شناختی: زیست‌شناسی ذهن» اثر مایکل گازانیگا و همکاران، همچنان مرجع طلایی این حوزه است که با ترکیب تازه‌ترین پژوهش‌ها و کاربردهای بالینی، پلی میان دانش پایه و عمل پزشکی می‌سازد. 

تلاش علمی و تدریس ارزشمند استاد محترم آقای دکتر محمدعلی نظری الهام‌بخش نگارش و ترجمه این اثر بوده است.

ترجمه دقیق این اثر توسط برند علمی آینده‌نگاران مغز به مدیریت داریوش طاهری، دسترسی فارسی‌زبانان به مرزهای نوین علوم اعصاب را ممکن ساخته و رسالتی علمی برای شناخت عمیق‌تر مغز و ساختن آینده‌ای روشن‌تر فراهم آورده است.


» کتاب علوم اعصاب شناختی گازانیگا

»» فصل ۱۳: فصل شناخت اجتماعی؛ قسمت آخر

در حال ویرایش


» Cognitive Neuroscience: The Biology of the Mind

»» CHAPTER 13: Social Cognition


13.9 دانش اجتماعی

(13.9 Social Knowledge) 

در سال 1985، سیمون یاتس (Simon Yates) و جو سیمپسون (Joe Simpson) اولین کوهنوردانی بودند که به قله سیولا گراند (Siula Grande)، یک قله دورافتاده در رشته‌کوه‌های آند پرو (Peruvian Andes)، دست یافتند. سیمپسون در کتاب خود با عنوان Touching the Void توضیح داد که این صعود بدون هیچ گونه پشتیبانی یا تیم کمکی (support or backup team) انجام شد. این دستاوردها به همان اندازه که قابل تحسین بودند، برای معضل اخلاقی (moral dilemma) که کوهنوردان در مسیر فرود با آن مواجه شدند نیز به یاد مانده‌اند. در اوایل مسیر فرود، جو (Joe) سقوط کرد و پایش شکست. او بعدها به یک مصاحبه‌کننده (Lloyd-Pierce, 1997) گفت که سیمون (Simon) باید به او می‌گفت:

«من می‌روم و کمی کمک می‌گیرم (I’ll go off and get some help)» که می‌توانست اصطلاحی (euphemism) برای «کار تمام شد» (You’ve had it) باشد. با این حال، او تصمیم گرفت زندگی من را نجات دهد (try and save my life) و مرا هزاران فوت پایین کوه (thousands of feet down the mountain) روی یک طناب (rope) پایین آورد، در حالی که خود را در خطر عظیم (great risk to himself) قرار می‌داد. این یک شاهکار باورنکردنی در کوهنوردی (incredible feat of mountaineering) بود و ما در این مسیر حدود ۳۰۰۰ فوت (3,000 ft) فرود آمدیم.

این دو مرد سیستمی را ابداع کردند که در آن سیمون (Simon) با استفاده از کلنگ‌های کوهنوردی خود (climbing axes) خود را محکم نگه می‌داشت و سپس جو (Joe) را با یک طناب ۳۰۰ متری (300-meter rope) پایین می‌آورد. پس از اینکه جو تا حدی که طناب اجازه می‌داد پایین رفت، و اغلب خارج از دید سیمون (out of Simon’s view) بود، با استفاده از تبرهای کوهنوردی خود روی کوه مهار می‌شد (brace himself on the mountain) و سپس طناب را می‌کشید. سیمون سپس مسیر خود را پایین می‌آمد تا به جو برسد و این روند را تکرار می‌کرد. اواخر روز طوفانی (storm) آغاز شد و دمای یخبندان کوهستان (icy mountain temperatures) حتی بیشتر کاهش یافت. در حالی که تنها یک بخش دیگر باقی مانده بود تا بتوانند شب را در یک مکان سرپناه (sheltered spot) استراحت کنند، فاجعه (disaster) برای بار دوم رخ داد.

در تاریکی، سیمون (Simon) به طور ناخواسته جو (Joe) را روی چیزی پایین آورد که مشخص شد یک برآمدگی یخی (ice overhang) است. سیمون ناگهان تمام وزن جو را حس کرد که او را می‌کشد (felt all of Joe’s weight tugging him) و دانست که جو در هوا معلق است (dangling in the air). متأسفانه، دستان جو چنان یخ‌زده بودند (frostbitten) که قادر نبود گره‌های لازم برای بالا رفتن از طناب (knots required to climb back up the rope) را ببندد. آن‌ها حدود یک ساعت (about an hour) در این وضعیت ماندند. جو تلاش کرد به سیمون فریاد بزند (tried to yell to Simon)، اما صدای او در طوفان (storm) شنیده نشد. جو گفت:

من داشتم او را با خودم پایین می‌کشیدم (I was dragging him down with me). برای اینکه سیمون (he) جلوی سقوط خود از لبه (plummeting over the edge) را بگیرد، تنها کاری که می‌توانست انجام دهد این بود که طناب را قطع کند (cut the rope) و اجازه دهد من بروم (let me go) – تا از کشیده شدن هر دوی ما به سمت مرگ (being dragged to our deaths) جلوگیری کند. او آشکارا می‌دانست (obviously knew) که این می‌تواند من را بکشد (kill me)، اما چاره‌ای نداشت (had no choice).

دست‌های سیمون (Simon) نیز بی‌حس شده بود (numb) و دیگر قدرت و توانایی چنگ زدن خود (strength and grip) را نداشت. او نتوانست جو را به عقب بکشد (pull Joe back). سیمون به یاد آورد:

من نیز به سمت لبه صخره کشیده می‌شدم (pulled towards the edge of the cliff). بریدن طناب (cutting the rope) تنها انتخابی بود که داشتم، حتی اگر واضح بود که به احتمال زیاد می‌توانست جو (Joe) را بکشد. زمان زیادی برای فکر کردن وجود نداشت (There wasn’t much time to think)؛ این فقط کاری بود که باید به سرعت انجام می‌شد (had to be done quickly)، وگرنه من هم به سمت مرگ (dragged to my death) کشیده می‌شدم.

او طناب را برید (He cut the rope).

بزرگ‌ترین تابو (taboo) در جامعه کوهنوردی (mountaineering community) این است که طنابی را که شما را به هم‌تیمی‌تان متصل می‌کند (rope attaching you to your partner) ببرید. به طور کنایه‌آمیز (ironically)، تصمیم سیمون (Simon) برای زیر پا گذاشتن قوانین اخلاقی کوهنوردی (violate the moral code of mountaineering) ممکن است تنها دلیلی بوده باشد که هر دوی آن‌ها زنده ماندند (survived). با این حال، این نتیجه (result) مانع از آن نمی‌شود که دیگران به اخلاق‌گرایی (moralizing) بپردازند. سیمون خاطرنشان کرد:

گاهی اوقات، کسی که فکر می‌کند کاری که من انجام دادم غیرقابل قبول (unacceptable) بوده است، جلو می‌آید و به من حمله لفظی (verbally assault) می‌کند. طناب (rope) بین دو کوهنورد (climbers) نماد اعتماد (trust) است و قطع آن (to cut it) به عنوان یک عمل خودخواهانه (selfish act) دیده می‌شود. آنچه مهم است این است که جو (Joe) این فکر را نکرد و اولین کاری که وقتی به کمپ برگشت (first thing he did when he crawled back into camp) انجام داد، تشکر از من بود برای تلاش در پایین آوردنش (thank me for trying to get him down).

اگرچه جو (Joe) نوشت که سیمون (Simon) کاری را انجام داد که خود جو (Joe) در همان موقعیت انجام می‌داد، سیمون (Simon) توسط بخش بزرگی از جامعه کوهنوردی (mountaineering community) طرد شد (ostracized).

داستان یتس و سیمپسون (Yates and Simpson) مطمئناً یک مورد افراطی (extreme case) است، اما نشان می‌دهد که رفتار اجتماعی (social behavior) تحت تأثیر عوامل متعدد (multiple influences) شکل می‌گیرد. برای موفقیت در تعاملات اجتماعی خود (negotiate our social worlds successfully)، نه تنها باید قوانین رفتار مناسب (rules for appropriate behavior) را درک کنیم، بلکه باید انتخاب‌هایی مطابق با آن قوانین (choices consistent with those rules) داشته باشیم. در این بخش، به سوالاتی درباره دانش اجتماعی (social knowledge) و کاربرد آن در تصمیم‌گیری (use in decision making) می‌پردازیم. چگونه می‌دانیم که کدام جنبه‌های دانش (aspects of knowledge) را در یک موقعیت خاص (particular situation) به کار ببریم؟ اگر منافع شخصی ما (our own interests) با هنجارهای اجتماعی (societal norms) تضاد داشته باشد، تصمیم‌گیری درباره چگونگی ادامه کار (deciding how to proceed) می‌تواند دشوار باشد. سیستم‌های مغزی (brain systems) که برای اتخاذ این نوع تصمیم‌ها استفاده می‌شوند، چه چیزهایی می‌توانند درباره این فرآیند روانی (psychological process) به ما بیاموزند؟

بازنمایی دانش اجتماعی

(Representations of Social Knowledge) 

یکی از پیچیده‌ترین جنبه‌های رفتار اجتماعی (Social Behavior) این است که قواعد سرراست (Straightforward Rules) برای آن وجود ندارد. رفتاری (Behavior) که در یک بافتار (Context) کاملاً مناسب به‌نظر می‌رسد، ممکن است در بافتاری (Context) دیگر به‌شدت نامناسب (Inappropriate) باشد. برای نمونه، آداب دست‌دادن (Handshake Etiquette) از کشوری به کشوری دیگر متفاوت است. در استرالیا باید دست را محکم و سریع (Firm and Fast) فشرد و هرگز از دو دست (Both Hands) استفاده نکرد. در ترکیه دست دادن باید طولانی و ملایم (Long and Light) باشد. در تایلند اصلاً نباید دست‌دادن (Handshake) انجام داد. یا رفتار بغل‌کردن (Hugging Behavior) را در نظر بگیرید.

در ایالات متحده، احوالپرسی با دوست صمیمی (Close Friend) از طریق در آغوش گرفتن (Hug) کاملاً پذیرفته‌شده است، اما احوالپرسی با یک غریبه (Stranger) به همین شیوه مناسب نیست. آیا باید فردی را که می‌شناسید اما دوست صمیمی (Close Friend) محسوب نمی‌شود، در آغوش بگیرید؟ چه زمانی در آغوش گرفتن (Hugging Behavior) شیوه‌ای مناسب برای سلام‌کردن است؟ دانشمندان علوم اعصاب شناختی اجتماعی (Social Cognitive Neuroscientists) به‌تازگی بررسی سامانه‌های عصبی (Neural Systems) را آغاز کرده‌اند که به ما کمک می‌کنند چنین تصمیم‌هایی بگیریم. یافته‌های کنونی نشان می‌دهد که قشر اوربیتوفرونتال (Orbitofrontal Cortex; OFC) برای در نظر گرفتن یک موقعیت خاص (Specific Situation/Context) و به‌کارگیری قواعد مناسب (Appropriate Rules) نقش مهمی ایفا می‌کند.

بیمارانی که دچار آسیب در قشر اوربیتوفرونتال (Orbitofrontal Cortex; OFC) هستند، زمانی که باید از دانش اجتماعی خود (Social Knowledge) برای فهمیدن تعاملات اجتماعی (Social Interactions) استفاده کنند، بیشترین دشواری را تجربه می‌کنند. در یک تکلیف بسیار جالب که والری استون (Valerie Stone) و همکارانش برای سنجش این توانایی طراحی کردند، به شرکت‌کنندگان مجموعه‌ای از سناریوها (Scenarios) ارائه شد که در آن یک شخصیت به‌طور اتفاقی با گفتن جمله‌ای غیرمحترمانه (Impolite Remark) مرتکب لغزش اجتماعی (Social Faux Pas) می‌شود. در یکی از این سناریوها، داستان ژانت (Jeanette) و آن (Anne) روایت می‌شود. آن یک گلدان (Vase) را به‌عنوان هدیه عروسی (Wedding Gift) از ژانت دریافت می‌کند. یک سال بعد، آن فراموش می‌کند که گلدان را ژانت به او داده است. ژانت هنگام حضور در خانهٔ آن، به‌طور تصادفی گلدان را می‌شکند. آن به ژانت می‌گوید که نگران نباشد، زیرا آن گلدان هدیهٔ عروسی‌ای بود که هرگز دوستش نداشت (Didn’t Like Anyway).

محققان استدلال اجتماعی (Social Reasoning) را با این روش سنجیدند که از شرکت‌کنندگان خواستند مشخص کنند آیا فردی در یک سناریو دچار خطای اجتماعی (Social Mistake) شده است یا نه، و در صورت وقوع، علت آن چه بوده است. استون و همکارانش این آزمون را به سه گروه ارائه کردند: بیماران دارای آسیب در قشر اوربیتوفرونتال (Orbitofrontal Cortex؛ OFC)، بیماران دارای آسیب در قشر جلوی پیشانی جانبی (Lateral Prefrontal Cortex)، و شرکت‌کنندگان سالمِ کنترل (Healthy Controls) (Stone et al., 1998). در مقایسه با سایر گروه‌ها، بیماران مبتلا به آسیب OFC عملکرد ضعیف‌تری در آزمون نشان دادند، و این موضوع حاکی از کاهش توانایی آن‌ها در به‌کارگیری دانش اجتماعی (Social Knowledge) خود در موقعیت‌های ارائه‌شده بود.

بیماران مبتلا به آسیب در قشر اوربیتوفرونتال (Orbitofrontal Cortex؛ OFC) می‌دانستند که شخصیتی مانند ژانت از شکستن گلدان احساس ناراحتی خواهد کرد؛ با این حال، آن‌ها متوجه نمی‌شدند که اظهار نظر اَن درباره اینکه گلدان را دوست نداشته، در واقع با هدف دلگرمی و اطمینان‌بخشی به ژانت بیان شده بود. در عوض، این بیماران غالباً چنین برداشت می‌کردند که اَن قصد داشته احساسات ژانت را جریحه‌دار کند. افراد دارای آسیب OFC در هنگام استدلال درباره خطاهای اجتماعی (Social Faux Pas) توانایی کمتری برای در نظر گرفتن زمینه (Context) نشان می‌دادند. پس از آن مشخص شده است که تنها آسیب‌های وارد بر قطب پیشانی (Frontal Pole) در ناحیه OFC هستند که منجر به ناتوانی در آزمون خطای اجتماعی (Faux Pas Test) می‌شوند (Roca et al., 2010, 2011). این یافته‌ها نشان می‌دهند که آسیب به نواحی خاصی از OFC توانایی فرد را در استفاده از دانش اجتماعی (Social Knowledge) برای استدلال درباره تعاملات اجتماعی مختل می‌کند.

در آغاز این فصل دیدیم که هرچند بیماران مبتلا به آسیب در قشر اوربیتوفرونتال (Orbitofrontal Cortex؛ OFC) می‌دانستند که برخی موضوعاتِ گفت‌وگو غیرمحترمانه هستند، با این حال آن‌ها را مطرح می‌کردند و از اینکه قواعد اجتماعی (Social Rules) را نقض کرده‌اند بی‌خبر بودند. این فقدان آگاهی (Lack of Awareness) می‌تواند به‌ویژه مشکل‌ساز باشد، زیرا باعث می‌شود افراد مبتلا به آسیب OFC نتوانند احساس شرمندگی (Embarrassment) را تجربه کنند؛ احساسی که معمولاً افراد را برمی‌انگیزد تا در آینده رفتار خود را اصلاح یا متفاوت عمل کنند.

در مطالعه‌ای دیگر، بیماران مبتلا به آسیب در قشر اوربیتوفرونتال (Orbitofrontal Cortex؛ OFC) و شرکت‌کنندگان کنترلِ سالم (Healthy Controls) در یک وظیفهٔ شوخی‌کردن (Teasing Task) شرکت کردند که در آن از آنان خواسته می‌شد برای آزمایشگری که او را به‌خوبی نمی‌شناختند نام مستعار بسازند (Beer et al., 2003). شرکت‌کنندگان سالم معمولاً نام‌های خوشایند و ملایم ارائه می‌کردند و بعدها نیز بابت اینکه مجبور شده بودند فردی ناآشنا را دست بیندازند، عذرخواهی می‌کردند. در مقابل، بیماران دارای آسیب OFC نام‌های مستعار زننده و ناخوشایند پیشنهاد می‌دادند و اغلب آن را با لحن آوازگونهٔ صمیمانه‌ای بیان می‌کردند؛ لحنی که معمولاً فقط هنگام شوخی‌کردن با فردی که رابطهٔ نزدیکی با او دارید به‌کار می‌رود. این بیماران نه‌تنها از شوخی‌های نامناسب خود احساس شرمندگی (Embarrassment) نمی‌کردند، بلکه گزارش می‌دادند که نسبت به رفتار اجتماعی (Social Behavior) خود احساس غرور ویژه‌ای دارند.

بدون آگاهی (Awareness) از خطاهای اجتماعی (Social Mistakes) خود، بیماران مبتلا به آسیب در قشر اوربیتوفرونتال (Orbitofrontal Cortex؛ OFC) هرگز بازخورد احساسی (Emotional Feedback) مورد نیاز برای اصلاح رفتارهای آینده خود را تجربه نمی‌کنند. زمانی که کاری انجام می‌دهیم که باعث احساس شرمندگی (Embarrassment) می‌شود، این احساس ناخوشایند ما را به شدت برمی‌انگیزد تا از تکرار آن رفتار جلوگیری کنیم. در مقابل، وقتی عملی باعث احساس غرور (Pride) می‌شود، تمایل داریم آن عمل را تکرار کنیم تا احساس مثبت خود را ادامه دهیم. این یافته‌ها نشان می‌دهند که حتی اگر بیماران دارای آسیب OFC ادعا کنند که قواعد اجتماعی (Social Rules) را درک می‌کنند، در واقع این دانش را در تعاملات اجتماعی (Social Interactions) خود به‌کار نمی‌برند (شکل 13.31).

شکل 13.31 بازسازی ضایعات اوربیتوفرونتال در بیماران با رفتار نامناسب اجتماعی

شکل 13.31 بازسازی ضایعات قشر اوربیتوفرونتال در بیماران با رفتار اجتماعی نامناسب

بیماران مبتلا به آسیب در قشر اوربیتوفرونتال (Orbitofrontal Cortex؛ OFC) ممکن است در لحظهٔ وقوع رفتار، درک از رفتار خود (Insight into Behavior) نداشته باشند، در حالی که همچنان قادرند خلاصه‌ای دقیق از ویژگی‌های شخصیتی (Personality Traits) خود را حفظ کنند. (a) قشر اوربیتوفرونتال (زرد) درست زیر ناحیهٔ قشر پیش‌پیشانی میانی (Medial Prefrontal Cortex؛ mPFC) قرار دارد، ناحیه‌ای که با خلاصه‌سازی ویژگی‌های شخصیتی مرتبط است. (b) آسیب معمولی OFC. مناطق آسیب‌دیده با رنگ قرمز مشخص شده‌اند. هر یک از چهار ردیف اول، برش‌های مغزی (Brain Slices) یک بیمار منفرد را به ترتیب صعودی از چپ به راست نشان می‌دهند، به‌طوری که بالاترین برش در سمت راست قرار دارد. ردیف پنجم (پایین) ترکیبی از یافته‌های تمامی بیماران است و میزان همپوشانی ضایعات (Lesion Overlap) در محل آسیب‌ها را نشان می‌دهد: قرمز = 100%-75%، سبز = 75%-50%، آبی = 50%-25%، صورتی = 25%-0%.

بیماران بزرگسالی که دچار آسیب در قشر اوربیتوفرونتال (Orbitofrontal Cortex؛ OFC) شده‌اند و رفتارهای اجتماعی نامناسب از خود نشان می‌دهند، می‌توانند دانش اجتماعی دست‌نخورده (Intact Social Knowledge) درباره آنچه مناسب است—یعنی قواعد اجتماعی (Social Rules)—را حفظ کنند، اما به نظر می‌رسد در یادگیری دانش اجتماعی جدید (Acquisition of New Social Knowledge) مشکل داشته باشند. این دیدگاه توسط مطالعات موردی (Case Studies) بیماران دارای آسیب OFC در دوران کودکی پشتیبانی می‌شود. این بیماران نیز رفتار اجتماعی نامناسب نشان می‌دهند، اما برخلاف افرادی که این آسیب را در بزرگسالی تجربه کرده‌اند، قواعد اجتماعی را درک نمی‌کنند؛ چرا که قبل از آسیب دیدگی این قواعد را نیاموخته بودند و پس از آن نیز قادر به یادگیری آنها نبودند (S. W. Anderson et al., 1999).

استفاده از دانش اجتماعی برای تصمیم‌گیری

(Using Social Knowledge to Make Decisions) 

تحقیقی که در بحث پیشین توضیح داده شد نشان می‌دهد که قشر اوربیتوفرونتال (Orbitofrontal Cortex) برای هر دو فرآیند یادگیری دانش اجتماعی (social knowledge) و استفاده از آن در موقعیت‌های مرتبط اهمیت دارد. حتی اگر قوانین یک موقعیت اجتماعی (social situation) مشخص را بدانیم، همچنان باید تصمیم بگیریم که چه اقدامی انجام دهیم تا مطمئن شویم قوانین رعایت می‌شوند. برای مثال، اگر در یک مهمانی شام (dinner party) در خانه یک غریبه حضور دارید، می‌دانید که قوانین مشخصی برای مهمان مؤدب (polite guest) بودن وجود دارد، اما این قوانین همیشه به یک انتخاب رفتاری مشخص اشاره نمی‌کنند. مثلاً آیا باید به گیاه‌خواری (vegetarianism) خود اشاره کنید؟ پاسخ به شرایط خاص بستگی دارد. پس چگونه درباره رفتار اجتماعی خود تصمیم‌گیری می‌کنیم؟ کدام مکانیسم‌های مغزی (brain mechanisms) از تصمیم‌گیری مبتنی بر دانش اجتماعی حمایت می‌کنند؟

بیماران مبتلا به آسیب قشر پیش‌پیشانی شکمی میانی (ventromedial prefrontal cortex, vmPFC) در تصمیم‌گیری اجتماعی (social decision making) به‌طور شناخته‌شده‌ای ضعیف هستند. (در اینجا، قشر پیش‌پیشانی شکمی میانی (vmPFC) شامل قشر اوربیتوفرونتال میانی (medial orbitofrontal cortex, medial OFC) می‌شود.) تحقیقات اولیه‌ای که هدفشان شناسایی و درک عملکرد نواحی مغزی (brain regions) درگیر در تصمیم‌گیری اجتماعی (social decision making) بود، وظایف قمار (gambling tasks) را به بیماران vmPFC اختصاص دادند. این بیماران هنگام مواجهه با نتایج نامطمئن (uncertain outcomes) در تصمیم‌گیری دچار مشکل می‌شدند. لزلی فلوز و مارتا فرح (2007) پرسیدند که آیا این دشواری مختص تصمیماتی با عدم قطعیت (decisions involving uncertainty) است یا نشان‌دهنده یک مشکل کلی در ارزیابی ارزش نسبی گزینه‌ها (assessing the relative value of options) می‌باشد. در آزمایش خود (مورد بحث در بخش 13.4)، که در آن وظیفه یک قضاوت ترجیحی ساده (simple preference judgment) بین دو گزینه از رنگ‌ها، بازیگران یا غذاها بود، آنها نشان دادند که آسیب vmPFC (vmPFC damage) حتی زمانی که هیچ عدم قطعیتی (uncertainty) وجود ندارد، تصمیم‌گیری مبتنی بر ارزش (value-based decision making) را مختل می‌کند.

در فصل 10 آموختیم که افرادی که به قشر اوربیتوفرونتال (orbitofrontal cortex, OFC) آسیب دیده‌اند، قادر به پاسخگویی به الگوهای در حال تغییر پاداش و تنبیه (changing patterns of reward and punishment) در وظیفه قمار پایین (Iowa Gambling Task) نیستند. به این معنا که آنها می‌توانند یاد بگیرند یک محرک پاداش‌دهنده (rewarding stimulus) ارزش دارد، اما هنگامی که همان محرک به تنبیه‌کننده (punishing) تبدیل شود و ارزش آن تغییر کند (value changes)، باز هم آن را انتخاب می‌کنند. بنابراین، یادگیری معکوس (reversal learning) رخ نمی‌دهد و افراد با آسیب OFC (OFC damage) از یک تجربه منفی (negative experience) درس نمی‌گیرند.

برای یادگیری از تجربه (learning from experience)، باید قادر باشیم رفتار خود را در نتیجه بازخورد منفی غیرمنتظره (unexpected negative feedback) تغییر دهیم. بنابراین، در یک موقعیت اجتماعی (social situation)، گاهی اوقات در آغوش گرفتن (hugging) کسی مناسب است و شما بازخورد مثبت (positive feedback) دریافت می‌کنید که نشان می‌دهد رفتار شما درست بوده است. با این حال، گاهی آغوش گرفتن (hug) مناسب نیست و فرد مقابل در آغوش شما یخ زده (stands frozen in your embrace) می‌ایستد. اگر رفتار شما به طور غیرمنتظره با بی‌توجهی یا سردی (cold shoulder) مواجه شود، احساس خجالت (embarrassment) می‌کنید و با این بازخورد منفی (negative feedback) هدایت می‌شوید تا رفتار خود را تغییر دهید.

وقتی در نظر می‌گیریم که قشر پیش‌پیشانی شکمی میانی (ventromedial prefrontal cortex, vmPFC) در کدگذاری ارزش محرک (coding stimulus value) نقش دارد، عجیب به نظر می‌رسد که بیماران دارای ضایعات vmPFC (vmPFC lesions) بتوانند به‌طور انتخابی ارزش یک محرک (stimulus value) را در ابتدا یاد بگیرند، اما زمانی که ارزش محرک معکوس می‌شود (stimulus value is reversed)، قادر به یادگیری آن نباشند. جفری شوئنبام (Geoffrey Schoenbaum) و همکارانش در موش‌ها (rats) دریافتند که اگرچه قشر اوربیتوفرونتال (orbitofrontal cortex, OFC) ممکن است در یادگیری معکوس (reversal learning) حیاتی باشد، اهمیت آن به این دلیل نیست که به‌طور انعطاف‌پذیر ارزش مثبت و منفی (positive and negative value) را نشان می‌دهد. آنها مشاهده کردند که هر چه یادگیری معکوس (reversal learning) بهتر باشد، کدگذاری ارزش OFC (OFC value coding) کمتر انعطاف‌پذیر است. به نظر آنها، OFC ارزش محرک را کدگذاری نمی‌کند (does not code stimulus value)، بلکه زمانی که انتظارات ارزش نقض می‌شود (value expectation is violated)، به آمیگدال (amygdala) سیگنال می‌دهد (Schoenbaum et al., 2007).

در ادامه این دیدگاه، الیزابت ویلر (Elizabeth Wheeler) و لسلی فلوز (Lesley Fellows) در سال 2008 بررسی کردند که آیا بازخورد (feedback) ــ چه مثبت (positive) و چه منفی (negative) ــ درباره انتظار ارزش محرک (expectation of stimulus value) از طریق مکانیسم‌های عصبی متمایز (distinct neural mechanisms) بر رفتار اثر می‌گذارد یا خیر. شرکت‌کنندگان مطالعه به سه گروه تقسیم شدند: بیماران مبتلا به آسیب لوب فرونتال شکمی-میانی (ventromedial frontal lobe, vmFL)؛ پژوهشگران این عنوان را برای ناحیه‌ای به‌کار بردند که قشر اوربیتوفرونتال میانی (medial OFC) و قشر پیش‌پیشانی شکمی-میانی مجاور (ventromedial PFC) را در بر می‌گیرد.، افراد سالم (healthy controls) و بیماران با آسیب به قشر پیشانی پشتی – جانبی (dorsolateral frontal cortex, dIFC). محققان از شرکت‌کنندگان خواستند که یک کار یادگیری احتمالی (probabilistic learning task) را همراه با بازخورد مثبت و منفی (positive and negative feedback) در حین انجام fMRI (functional magnetic resonance imaging) اجرا کنند. آنها دریافتند که آسیب vmFL (vmFL damage) به‌طور انتخابی توانایی یادگیری از بازخورد منفی (learning from negative feedback) را مختل می‌کند، اما یادگیری از بازخورد مثبت (positive feedback) حفظ می‌شود. در مقابل، گروه کنترل (controls) و بیماران دارای آسیب dIFC (dIFC damage) عملکرد مشابهی داشتند و قادر بودند از هر دو نوع بازخورد بیاموزند. این یافته‌ها نشان می‌دهند که دو مکانیسم عصبی متمایز (two distinct neural mechanisms) برای پردازش بازخورد مثبت و منفی وجود دارد.

Wheeler و Fellows اشاره می‌کنند که نتایج این آزمایش با بخش عمده‌ای از ادبیات علمی که لوب فرونتال شکمی-میانی (ventromedial frontal lobe, vmFL) را در یادگیری معکوس (reversal learning)، خاموشی (extinction)، شرطی‌سازی ترس (fear conditioning)، پشیمانی (regret) و حسادت (envy) دخیل می‌داند، همخوانی دارد. اما تلفیق این یافته‌ها با مطالعه‌ی پیشین Fellows و Farah دشوار است؛ مطالعه‌ای که (همانند یافته‌های اقتصاد عصبی (neuroeconomics)) نشان می‌داد این ناحیه ارزش نسبی پاداش (relative reward value) و ترجیحات (preferences) را بازنمایی می‌کند. شاید، همان‌طور که پژوهشگران پیشنهاد می‌کنند، vmFL نمایش‌هایی از ارزش پاداش نسبی مورد انتظار (expected relative reward value) را به همراه دارد، اما نه برای هدایت انتخاب به‌طور مستقیم (guide choice per se)؛ بلکه این بازنمایی‌ها به‌عنوان معیاری (benchmark) عمل می‌کنند که نتایج (outcomes) می‌توانند با آن مقایسه شوند.

هنگامی‌که نتایج منفی (negative outcomes) رخ می‌دهند و به‌طور غیرمنتظره با انتظارات (expectations) مطابقت ندارند، vmFL (ventromedial frontal lobe) یادگیری اجتنابی (avoidance learning) را امکان‌پذیر می‌سازد. جفری شوئنبام (Geoffrey Schoenbaum) و همکارانش (2007) پیشنهاد می‌کنند که این فرآیند ممکن است به‌طور غیرمستقیم انجام شود، از طریق ارسال سیگنال (signal) به آمیگدال (amygdala) و سایر مناطق برای شکل‌دهی بازنمایی‌های انجمنی جدید (new associative representations) که رفتار را به‌طور انعطاف‌پذیر (flexibly) تغییر می‌دهند. این پیشنهاد نشان می‌دهد که در بیمارانی که vmFL (ventromedial frontal lobe) عملکرد ندارد، هیچ معیار (benchmark) ارائه نمی‌شود، هیچ نتیجه (outcome) با هم مقایسه نمی‌شود و هیچ بازخورد منفی (negative feedback) ایجاد نمی‌شود؛ بنابراین هیچ یادگیری معکوس (reversal learning) رخ نمی‌دهد. یک تجربه اجتماعی منفی (bad social experience) تأثیری ندارد. با این حال، سیستم بازخورد مثبت (positive feedback system) دست‌نخورده باقی می‌ماند و یادگیری (learning) می‌تواند از طریق بازخورد مثبت (positive feedback) صورت گیرد.

آیا می‌توانیم این یافته (finding) را در قضاوت‌های اجتماعی (social judgments) به‌کار ببریم؟ به‌عنوان مثال، وقتی انتظار دارید بازخورد مثبت اجتماعی (a hug back) دریافت کنید و آن را نمی‌گیرید، آیا OFC (orbitofrontal cortex) شما فعال می‌شود؟ محققان Penn State به‌طور خاص به نقش vmPFC (ventromedial prefrontal cortex) در تفسیر بازخورد منفی با ارزش هیجانی منفی (negatively valenced feedback) طی تصمیم‌گیری اجتماعی (social decision making) پرداختند (Grossman et al., 2010). آن‌ها گروه کنترل سالم (healthy controls) را با بیمارانی که به دلیل دژنراسیون لوبار فرونتوتمپورال (frontotemporal lobar degeneration, FTLD)، یک بیماری تخریب‌کننده عصبی (neurodegenerative disease)، دچار انحطاط vmPFC (vmPFC degeneration) شده بودند، مقایسه کردند. این بیماران اظهار نظرهای نامناسب اجتماعی (socially inappropriate comments) می‌کنند، رفتارهای اجتماعی غیرقابل قبول (socially unacceptable behavior) از خود نشان می‌دهند و اغلب بینش (insight) کمی نسبت به تأثیرات این رفتارها دارند، حتی با وجود پیامدهای اجتماعی و گاه قانونی (social and sometimes legal consequences) ناشی از این رفتارها.

شرکت‌کنندگان ابتدا 20 موقعیت اجتماعی (social situations) مانند قطع کردن صف بلیط در سینما (cutting into the ticket line at a movie theater) یا تخلفات جزئی قانونی (minor infractions of the law) مانند عبور از چراغ قرمز در ساعت 2:00 بامداد (rolling through a red light at 2:00 a.m.) را در مقیاس 1 تا 5 (scale of 1 to 5) برای مقبولیت اجتماعی (social acceptability) قضاوت کردند. سپس این سناریوها (scenarios) با شرایط احتمالی (contingencies) ارائه شدند که یا دارای سوگیری منفی (negatively biased) بودند، مانند عبور از چراغ قرمز در ساعت 2:00 بامداد وقتی ماشین پلیس (police car) در تقاطع است، یا دارای سوگیری مثبت (positively biased)، مانند عبور از چراغ قرمز در ساعت 2:00 بامداد وقتی برای رساندن سریع یک کودک بیمار (sick child) به اورژانس (emergency room) عجله دارند. در این مرحله، از شرکت‌کنندگان خواسته شد تا طبق دو دستورالعمل ارائه‌شده به صورت تصادفی (randomly presented instructions) قضاوت کنند:

  • “آیا همه باید همیشه این کار را انجام دهند؟” (شرط مبتنی بر قانون / rule-based condition)

  • “آیا این به طور کلی مشکلی ندارد؟” (شرط مبتنی بر شباهت / similarity-based condition)

هدف از این دستکاری (manipulation)، کشف تفاوت‌هایی بود که ممکن است ناشی از عدم حساسیت به قوانین اجتماعی و حقوقی (insensitivity to perceived legal and social rules) باشد؛ با این حال، هیچ تفاوتی در عملکرد بیماران FTLD (FTLD patients) مشاهده نشد.

در ادامه، ترجمه‌ای روان، وفادار، علمی و تحسین‌برانگیز از متن شما با رعایت کامل دستورالعمل‌ها ارائه می‌شود.
تمام کلیدواژه‌های علوم اعصاب در پرانتز و به‌صورت معادل انگلیسی کنار ترجمه آورده شده‌اند.

اگرچه هم بیماران مبتلا به FTLD ‏(Frontotemporal Lobar Degeneration) و هم بزرگسالان سالم سناریوهای دارای سوگیری مثبت را به‌طور برابر قابل‌قبول ارزیابی کردند، اما در ارزیابی سناریوهای دارای سوگیری منفی تفاوت نشان دادند. بیماران FTLD این سناریوهای منفی را بسیار قابل‌قبول‌تر از آنچه بزرگسالان سالم ارزیابی می‌کردند، تلقی کردند. هنگامی که بزرگسالان سالم این سناریوهای اجتماعی منفی را مورد قضاوت قرار دادند، فعال‌سازی عصبی به‌طور چشمگیری در ناحیه vmPFC ‏(ventromedial Prefrontal Cortex) ــ همان بخشی از قشر مخ که در بیماران FTLD دچار آتروفی قشری ‏(cortical atrophy) می‌شود ــ مشاهده شد؛ سطحی از فعال‌سازی که نسبت به زمانی که سناریوهای اجتماعی مثبت را ارزیابی می‌کردند به‌طور قابل‌ملاحظه‌ای بیشتر بود (شکل 13.32). این مجموعه مطالعات از این فرضیه پشتیبانی می‌کند که ناحیه vmPFC نقش اساسی در ارزیابی پیامدهای منفی تصمیم‌گیری اجتماعی ‏(negative consequences of social decision making) ایفا می‌کند.

همان‌گونه که در بخش پیشین اشاره شد، قشر اوربیتوفرونتال ‏(orbitofrontal cortex; OFC) نقش قدرتمندی در به‌کارگیری دانش اجتماعی در جریان تصمیم‌گیری‌های اجتماعی ما ایفا می‌کند. این ناحیه احتمالاً با پشتیبانی از یادگیری معکوس ‏(reversal learning) و از طریق ارزیابی پیامدهای منفی ناشی از تصمیمات اجتماعی، به ما کمک می‌کند تا رفتاری را برگزینیم که در موقعیت اجتماعی، صحیح و سازگار باشد. همان‌طور که مورد بیمار M.R. در روایت آغازین فصل نشان می‌دهد، OFC در توانایی ما برای تشخیص این‌که چه زمانی در آغوش گرفتن مناسب است و چه زمانی نیست نقش اساسی دارد؛ یعنی همان مهارتی که برای تفسیر ظریف‌ترین نشانه‌های اجتماعی لازم است و اختلال در آن می‌تواند منجر به رفتارهای نابجا یا نامتناسب شود.





کپی بخش یا کل این مطلب «آینده‌‌نگاران مغز» تنها با کسب مجوز مکتوب امکان‌پذیر است. 

»» کتاب علوم اعصاب شناختی گازانیگا
»» قسمت اول فصل شناخت اجتماعی

»» کتاب علوم اعصاب شناختی گازانیگا
»» فصل قبل: کنترل شناختی

»» کتاب علوم اعصاب شناختی گازانیگا
»» تمامی کتاب

🚀 با ما همراه شوید!

تازه‌ترین مطالب و آموزش‌های مغز و اعصاب را از دست ندهید. با فالو کردن کانال تلگرام آینده‌نگاران مغز، از ما حمایت کنید!

🔗 دنبال کردن کانال تلگرام

امتیاز شما به این مطلب:

★ اول از راست = ۱ امتیاز | ★ پنجم از راست = ۵ امتیاز

میانگین امتیازها: 5 / 5. تعداد آراء: 44

اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می‌دهید.

داریوش طاهری

نه اولین، اما در تلاش برای بهترین بودن؛ نه پیشرو در آغاز، اما ممتاز در پایان. ---- ما شاید آغازگر راه نباشیم، اما با ایمان به شایستگی و تعالی، قدم برمی‌داریم تا در قله‌ی ممتاز بودن بایستیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
ورود | ثبت نام
شماره موبایل یا پست الکترونیک خود را وارد کنید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید برای شماره موبایل شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد تا دیگر
برگشت
رمز عبور را وارد کنید
رمز عبور حساب کاربری خود را وارد کنید
برگشت
رمز عبور را وارد کنید
رمز عبور حساب کاربری خود را وارد کنید
برگشت
درخواست بازیابی رمز عبور
لطفاً پست الکترونیک یا موبایل خود را وارد نمایید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید برای شماره موبایل شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد تا دیگر
ایمیل بازیابی ارسال شد!
لطفاً به صندوق الکترونیکی خود مراجعه کرده و بر روی لینک ارسال شده کلیک نمایید.
تغییر رمز عبور
یک رمز عبور برای اکانت خود تنظیم کنید
تغییر رمز با موفقیت انجام شد