آنکه نخواست، چون نتوانست؛ چگونه ایدهآلسازی خواستهها رویاها را به باد فراموشی میسپارد

آنکه میخواهد چیزی را نخواهد،
آن را ایدهآل میکند تا آن چیز از دسترس خارج به نظر بیاید؛
آن وقت است که توانسته است نتوانستنِ خود را در عمق وجودش به نخواستن تبدیل کند،
و این یعنی سپردنِ رویاها به بادِ فراموشی.
آنچه در این جمله نهفته است، صرفاً یک هشدار اخلاقی یا یک گلایه شاعرانه نیست؛ بلکه کالبدشکافی یکی از پیچیدهترین سازوکارهای روان انسان است؛ سازوکاری که در آن، انسان برای نجات «تصویر خویش» از رنج شکست، دست به زیباترین و در عین حال خطرناکترین فریب میزند: فریب خود.
این جمله از لحظهای سخن میگوید که انسان دیگر نمیگوید «نمیتوانم»، بلکه میگوید «نمیخواهم»؛ و این جابهجایی کوچک در واژهها، در حقیقت زلزلهای عظیم در سرنوشت رویاهاست.
آنکه میخواهد چیزی را نخواهد، پیش از آنکه از آن دست بکشد، آن را به مرتبهای دستنیافتنی ارتقا میدهد. او آن خواسته را چنان والا، دور، مطلق و آرمانی میسازد که هر تلاشی در برابرش کوچک، ناکافی و بیثمر جلوه کند. این ایدهآلسازی، نه از جنس احترام به بزرگی رویا، بلکه از جنس فرار از مسئولیت نزدیک شدن به آن است.
چرا که رویا، تا وقتی دور است، شکست در آن نیز دور است؛ اما رویا وقتی نزدیک شود، انسان را در معرض آزمون قرار میدهد، و آزمون یعنی احتمال شکست، و شکست یعنی مواجهه با خویشتنِ ناتمام.
در این نقطه، ذهن انسان دست به یک معامله پنهان میزند. معاملهای میان حقیقت و آرامش کاذب.
حقیقت این است: «من نترسیدم چون نخواستم؛ نخواستم چون نتوانستم؛ و نتوانستم چون جرأت نداشتم تمام وجودم را وسط بگذارم.»
اما این حقیقت دردناک است. پس ذهن، آن را بازنویسی میکند.
بازنویسیای هنرمندانه، منطقی، حتی شرافتمندانه:
«من این را نمیخواهم، چون ارزشش کمتر از من است.»
و بدین ترتیب، ناتوانی به انتخاب تبدیل میشود.
اینجا دقیقاً همان نقطهای است که جمله به عمق وجود انسان نفوذ میکند:
«توانسته است نتوانستن خود را در عمق وجودش به نخواستن تبدیل کند.»
این تبدیل، یک فرآیند ساده نیست؛ یک دفاع روانی پیچیده است. انسان نمیخواهد خود را ناتوان ببیند، پس ناتوانی را به نخواستن بدل میکند. او نمیگوید «من کم آوردم»، میگوید «من بینیاز شدم».
و چه فریبی زیباتر از بینیاز جلوه دادن شکست؟
اما خطر اینجاست که این نخواستن، دیگر یک تصمیم سطحی نیست.
وقتی نتوانستن بارها و بارها در درون انسان به نخواستن ترجمه شود، این ترجمه به هویت بدل میگردد. انسان دیگر فقط از یک رویا دست نمیکشد؛ بلکه از ظرفیت رویا دیدن فاصله میگیرد.
در این حالت، نه فقط آن هدف خاص، بلکه میل به خواستن، به تلاش، به خطر کردن، به لرزیدن و دوباره برخاستن، آرامآرام تحلیل میرود.
جمله، دقیقاً در همینجا ضربه نهایی را میزند:
«و این یعنی سپردن رویاها به باد فراموشی.»
فراموشی در اینجا به معنای حذف ناگهانی نیست؛ بلکه محوشدگی تدریجی است.
رویاها یکشبه نمیمیرند؛ آنها کمکم کمرنگ میشوند، بعد بیصدا میشوند، بعد تبدیل به خاطرهای مبهم از «چیزی که زمانی مهم بود» میگردند، و در نهایت، انسان حتی به یاد نمیآورد که روزی چنین آرزویی داشته است.
باد فراموشی، همان روزمرگی است؛ همان مشغولیتهای امن؛ همان توجیههای بالغنمایانه؛ همان جملههای به ظاهر عاقلانهای که میگویند:
«واقعبین باش»
«اینها برای جوانی است»
«همه که قرار نیست به رویاهایشان برسند»
اما حقیقت تلخ این است که بسیاری از این جملهها نه از بلوغ، بلکه از خستگیِ روح زاده میشوند.
زیبایی هولناک این جمله در آن است که هیچکس را متهم نمیکند؛ فریاد نمیزند؛ حکم صادر نمیکند.
آرام و دقیق، فقط یک آینه مقابل انسان میگیرد.
آینهای که اگر جرأت کنی در آن نگاه کنی، میپرسی:
کدام رویا را من «نخواستم» فقط چون از نرسیدن به آن ترسیدم؟
کدام هدف را آنقدر بزرگ کردم که خودم را کوچکتر از آن نشان دهم؟
کجا ناتوانیام را به فضیلت بیمیلی تبدیل کردم؟
این جمله، دعوت به بازگشت است.
بازگشت به لحظهای که انسان هنوز جرأت داشت بگوید: «میخواهم، حتی اگر نرسم.»
چرا که خواستن، صرفنظر از نتیجه، حیات روانی انسان است.
انسانی که نخواهد، ممکن است زنده باشد، اما رشد نمیکند.
و انسانی که رشد نکند، آرامآرام به تماشاگر زندگی خودش تبدیل میشود.
نکته عمیقتر آنجاست که خواستن، الزاماً به معنای رسیدن نیست.
بلکه به معنای درگیر شدن با زندگی است.
به معنای پذیرفتن امکان شکست، شرم، درد و دوباره برخاستن.
اما کسی که نتوانستن را به نخواستن تبدیل میکند، در واقع میگوید:
«من ترجیح میدهم آرام باشم تا زنده.»
و این، بزرگترین تراژدی انسانی است.
نه شکست، نه فقر، نه نرسیدن؛ بلکه انتخاب نخواستن برای نجات خود از رنج خواستن.
چون در این انتخاب، انسان دیگر حتی فرصت شکست هم ندارد؛
او پیشاپیش از میدان خارج شده است.
این جمله، ستایش رنج نیست؛ ستایش صداقت است.
صداقت با خود.
اینکه بپذیری: ترسیدهام، لرزیدهام، شاید هنوز آماده نیستم، اما میخواهم.
همین خواستن، حتی اگر به نتیجه نرسد، انسان را زنده نگه میدارد.
و همین نخواستنِ جعلی است که روح را به سکوت میکشاند.
اگر قرار باشد این جمله یک پیام نهایی داشته باشد، این است:
مراقب لحظهای باش که «نمیخواهم» را با آرامش بر زبان میآوری.
شاید آن لحظه، دقیقاً همان جایی باشد که رویاهایت را به باد میسپاری،
نه با خشم،
نه با نفرت،
بلکه با لبخندی آرام و توجیهی منطقی.
و چه چیزی ترسناکتر از رویاهایی که بیصدا فراموش میشوند؟
