اختلالات روانی؛ وقتی جهان رنگ دیگری دارد | روایتی انسانی از اسکیزوفرنی، دوقطبی و سلامت روان

حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
روایتی انسانی و علمی از جهان اختلالات روانپزشکی
گاهی کافی است تنها چند دقیقه کنار انسانی بنشینیم که جهان را به شیوهای متفاوت تجربه میکند تا بفهمیم آنچه ما «واقعیت» مینامیم، برای همه انسانها الزاماً یکسان تجربه نمیشود.
برای یکی، جهان میتواند سرشار از رنگ، صدا، معنا و ارتباطهای شگفتانگیز باشد؛ برای دیگری، همان جهان ممکن است تهدیدکننده، بیمعنا، غمانگیز یا آکنده از صداهایی باشد که دیگران هرگز نمیشنوند.
یکی ممکن است ساعتها در سکوت فرو برود و دیگری بیوقفه سخن بگوید. فردی ممکن است هفتهها درگیر بیانگیزگی و اندوه باشد و فردی دیگر دورههایی از انرژی بسیار زیاد، کاهش نیاز به خواب و احساس توانمندی غیرمعمول را تجربه کند.
در ظاهر، فاصله میان این تجربهها بسیار زیاد است؛ اما پشت همه آنها یک انسان ایستاده است؛ انسانی با نیاز به امنیت، احترام، محبت، ارتباط و فرصت برای زندگی.
اختلال روانپزشکی، انسان را از انسان بودن خارج نمیکند.
این شاید مهمترین جملهای باشد که باید پیش از ورود به جهان بیماران مبتلا به اختلالات روانپزشکی به خاطر بسپاریم.
سالهاست که بسیاری از جوامع، بیماریهای روانی را با ترس، سوءبرداشت و انگ اجتماعی (Stigma) نگاه میکنند. واژههایی مانند «دیوانه» یا «خطرناک» گاهی به آسانترین برچسب برای افرادی تبدیل میشوند که رفتار یا تجربه ذهنیشان با آنچه اکثریت جامعه انتظار دارد تفاوت دارد.
اما علم روانپزشکی و علوم اعصاب تصویر بسیار پیچیدهتر و انسانیتری ارائه میکنند.
افسردگی (Major Depressive Disorder)، اختلالات اضطرابی (Anxiety Disorders)، اختلال وسواس فکری ـ عملی (Obsessive-Compulsive Disorder)، اختلال دوقطبی (Bipolar Disorder)، اختلالات طیف اسکیزوفرنی (Schizophrenia Spectrum Disorders) و بسیاری دیگر از اختلالات روانپزشکی، پدیدههایی چندعاملی هستند که حاصل تعامل پیچیده میان زیستشناسی، ژنتیک، رشد مغز، محیط، تجربههای زندگی، استرس، شرایط اجتماعی و عوامل روانشناختیاند.
بنابراین، بیماری روانی نه ضعف شخصیت است، نه نشانه بیارادگی و نه دلیلی برای حذف انسان از جامعه.
مغز نیز مانند هر سامانه زیستی دیگری ممکن است دچار اختلال شود؛ و روان، یکی از پیچیدهترین کارکردهای همین مغز است.

وقتی جهان، رنگ دیگری پیدا میکند
برای درک بهتر زندگی افراد مبتلا به اختلالات روانپزشکی، گاهی بیش از آنکه به آمار و نمودار نیاز داشته باشیم، باید به روایتهای انسانی گوش دهیم.
روایتهایی که شاید در نگاه نخست عجیب به نظر برسند، اما اگر با دانش و همدلی به آنها نزدیک شویم، میتوانیم پشت رفتارهای غیرمعمول، انسانی را ببینیم که تلاش میکند جهان خود را معنا کند.
در یکی از مراکز جامع درمان و توانبخشی بیماران مبتلا به اختلالات روانی مزمن در تبریز، میتوان نمونههایی از این جهان متفاوت را مشاهده کرد؛ مرکزی که هدف آن تنها درمان علائم نیست، بلکه تلاش میکند تواناییهای فردی، ارتباط اجتماعی و استقلال نسبی بیماران را نیز تقویت کند.
هنگام ورود، نخستین چیزی که توجه را جلب میکند، بوی نان تازه است.
در گوشهای از حیاط، نانوایی کوچکی فعال است. گفته میشود بوی نان تازه و فضای آشنای آن میتواند برای برخی مراجعان احساس آرامش و امنیت ایجاد کند.
این صحنه در ظاهر ساده است، اما یک نکته مهم در خود دارد:
توانبخشی روانی فقط دارو و اتاق پزشک نیست.
گاهی یک فعالیت روزمره، یک کار هنری، یک گفتوگوی کوتاه، موسیقی، ورزش، معاشرت با دیگران یا حتی بوی نان تازه میتواند بخشی از تجربه بازگشت فرد به زندگی روزمره باشد.
کمی آنسوتر، دختری با موهای آشفته در گوشهای از حیاط ایستاده است.
از همان لحظه ورود، نگاهش متوجه من میشود.
نگاهش سنگین و محتاطانه است؛ گویی حضور فردی ناآشنا برایش معنایی دارد که من از آن بیخبرم.
لبخند میزنم.
چهرهاش اندکی تغییر میکند.
چند بار به شیوهای رسمی خم میشود و سلام میکند. سپس ناگهان به طرفم میآید و با هیجان میگوید:
«تو خوبی؟ بیا با هم قایمباشک بازی کنیم تا کسی ما را پیدا نکند.»
در نگاه نخست شاید این جمله برای بسیاری عجیب باشد.
اما در روانپزشکی، رفتار و گفتار فرد باید در زمینه کلی وضعیت او، سابقه بیماری، محتوای افکار و تجربه ذهنیاش بررسی شود؛ نه اینکه تنها بر اساس یک جمله درباره شخصیت یا ارزش انسانی او قضاوت کنیم.

پشت هر رفتار، یک انسان وجود دارد
در حیاط، زنان و مردانی حضور دارند که هر یک با تشخیص و سابقه متفاوتی در این مرکز زندگی یا توانبخشی را تجربه میکنند.
برخی روی نیمکت نشستهاند.
برخی قدم میزنند.
برخی به فعالیتهای روزانه مشغولاند.
و برخی نیز ترجیح میدهند در سکوت بمانند.
کنار در ورودی، بیماری با لباس مرتب و آراسته به دیوار تکیه داده است.
وقتی مرا میبیند، دست روی سینه میگذارد و با احترام سلام میکند.
لبخند میزنم و پاسخ سلامش را میدهم.
از جیب کت خود شانهای بیرون میآورد و چند بار موهای سرش را مرتب میکند.
شاید در نگاه نخست این رفتار عجیب به نظر برسد؛ اما همین لحظات ساده یادآوری میکنند که بیماران مبتلا به اختلالات روانپزشکی نیز مانند دیگر انسانها مجموعهای از عادتها، علایق، ترجیحات، خاطرات و رفتارهای شخصی دارند.
بیماری، تمام هویت انسان نیست.
هیچ انسانی را نباید با تشخیص پزشکیاش تعریف کرد.
او پیش از آنکه «بیمار اسکیزوفرنی»، «بیمار دوقطبی» یا «بیمار مزمن روانپزشکی» باشد، یک انسان است.
مرکز، ساختمانی چندطبقه است که بخشهای جداگانهای برای زنان و مردان دارد.
در طبقه نخست، آثار هنری بسیاری دیده میشود: عروسکها، سفالها، تابلوها، قالیها و مجسمههایی که با خمیر ساخته شدهاند.
کلاسهای مختلف نیز در جریان است؛ از صنایع دستی و شمعسازی گرفته تا معرق، قالیبافی، ورزش و فعالیتهای گروهی.
این فعالیتها صرفاً برای سرگرمی طراحی نشدهاند.
در توانبخشی روانی ـ اجتماعی (Psychosocial Rehabilitation)، هدف آن است که فرد تا حد امکان تواناییهای عملکردی، مهارتهای اجتماعی، استقلال و مشارکت خود را حفظ یا تقویت کند.

وقتی ذهن، جهان را متفاوت تفسیر میکند
همراه یکی از روانشناسان و کاردرمانگران مرکز، از طبقات مختلف بازدید میکنم.
در طبقه سوم، مردی مسن با دیدن دستگاه ضبط صوت در دستم به طرفم میآید.
با نگرانی میپرسد:
«خانم خبرنگاری؟»
سپس نگاهش را به دستگاه میدوزد.
«میخواهی از من عکس بگیری؟»
صدایش بالا میرود.
«نمیتوانی عکس مرا جایی پخش کنی. من هنوز تکلیفم با خودم و اینجا مشخص نیست.»
برای اطمینان دادن به او توضیح میدهم که از او عکسی نگرفتهام و تصاویر موجود را یکییکی نشانش میدهم.
اما کاردرمانگر توصیه میکند با او وارد بحث نشوم.
او میگوید بیمار در آن لحظه آمادگی مصاحبه ندارد و نسبت به دیگران بسیار بدبین و شکاک است.
در برخی اختلالات روانپریشانه (Psychotic Disorders)، فرد ممکن است دچار هذیانهای گزند و آسیب (Persecutory Delusions) یا باورهای ثابت و نادرستی شود که با شواهد موجود اصلاح نمیشوند.
نکته مهم این است که چنین تجربهای برای فرد مبتلا کاملاً واقعی به نظر میرسد.
او «وانمود» نمیکند.
او جهان را از دریچهای تجربه میکند که برای خودش واقعی است.
به همین دلیل، مواجهه مستقیم و تهاجمی با باور هذیانی معمولاً رویکرد مناسبی نیست. ارتباط درمانی مؤثر بیشتر بر ایجاد احساس امنیت، احترام، گوش دادن و ارزیابی حرفهای وضعیت فرد استوار است.
«میخواهم سر به بیابان بزنم»
در اتاق مشاوره منتظر میمانم.
نخستین بیماری که وارد میشود، مردی ۷۵ ساله است.
بیقرار است.
هر چند ثانیه یک بار ساعت مچیاش را نگاه میکند.
خودم را معرفی میکنم و میگویم قصد دارم با او گفتوگویی کوتاه داشته باشم.
خیلی جدی نگاهم میکند و میگوید:
«لطفاً سؤالهایتان طولانی نباشد. وقت زیادی ندارم. میخواهم بعدازظهر سر به بیابان بزنم.»
دلیل حضورش در مرکز را میپرسم.
میگوید حدود یک دهه است که از بیمارستان روانپزشکی به این مرکز منتقل شده است.
از سالهای جوانی و تجربههایی که در دوران سربازی داشته سخن میگوید و آنها را با شروع مشکلات روانی خود مرتبط میداند.
میگوید پس از آن دوره، خشم و تحریکپذیریاش افزایش یافته، افکارش آشفته شده و خوابش مختل شده است.
در بخشی از گفتوگو ناگهان هیجانزده میشود.
از گذشته و شغل خود سخن میگوید و تأکید میکند که اگر مدارک رانندگیاش را پس بگیرد، مرکز را ترک خواهد کرد و دوباره به جاده خواهد رفت.
وقتی به خاطرات گذشته میرسد، اضطرابش افزایش مییابد.
احساس میکنم حضورم برایش بیش از آنکه آرامشبخش باشد، فشار روانی ایجاد کرده است.
ناگهان با نگرانی میگوید:
«به کسی نگویید که با من حرف زدید.»
و اتاق را ترک میکند.
این روایت، بار دیگر اهمیت یک اصل را نشان میدهد:
رفتار یک بیمار روانپزشکی را نمیتوان بدون شناخت زمینه بالینی او تفسیر کرد.
بیقراری، بدبینی، اختلال خواب، تحریکپذیری یا باورهای غیرمعمول میتوانند در اختلالات مختلف دیده شوند و تشخیص دقیق آنها تنها با ارزیابی متخصص امکانپذیر است.

«نمیدانم چرا مجنون عشق شدهام»
حدود ده دقیقه بعد، مردی با کتوشلوار مرتب وارد اتاق میشود.
پس از سلام و احوالپرسی، زیر لب شعری زمزمه میکند:
«آمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا؟»
خودش را «مجنون عشق» معرفی میکند.
میگوید سالهاست بیمار است، اما علت بیماری خود را بیشتر به تلقین دیگران نسبت میدهد.
سپس جملهای میگوید که بعدها در ذهنم باقی میماند:
«حال ما خوب است، اما تو باور نکن.»
میگوید:
«یک روز شاد هستم و روز دیگر انگار از دیوارهای شهر غصه میبارد.»
این جمله، اگرچه در قالبی شاعرانه بیان میشود، یادآور تغییرات شدید خلق در برخی اختلالات روانپزشکی است.
در اختلال دوقطبی (Bipolar Disorder)، فرد ممکن است دورههایی از افسردگی و دورههایی از مانیا یا هیپومانیا را تجربه کند. در دوره مانیا، افزایش غیرطبیعی و پایدار خلق یا تحریکپذیری، افزایش انرژی، کاهش نیاز به خواب، افزایش سرعت گفتار، افزایش فعالیت هدفمند و گاهی احساس بزرگمنشی یا قضاوت مختل ممکن است دیده شود.
البته هر تغییر خلقی به معنای اختلال دوقطبی نیست.
تفاوت میان نوسانات طبیعی خلق و یک اختلال روانپزشکی به شدت، مدت، تداوم و تأثیر علائم بر عملکرد فرد و زندگی اجتماعی او وابسته است.
مرد میگوید هر روز برای چند ساعت در مرکز حضور پیدا میکند.
سپس با اعتمادبهنفس از مدیریت شرکتها و کارخانهها سخن میگوید.
ادعاهای بزرگ درباره تواناییها، جایگاه اجتماعی یا شغلی، در برخی شرایط بالینی میتوانند با ایدههای بزرگمنشانه (Grandiose Ideas) یا هذیان بزرگمنشی (Grandiose Delusions) ارتباط داشته باشند؛ اما صرف ادعای داشتن موفقیت یا توانایی بالا به هیچ وجه بهتنهایی نشانه بیماری نیست.
تشخیص روانپزشکی همیشه به مجموعهای از علائم و ارزیابی تخصصی نیاز دارد.
«حالم از افراد عادی هم بهتر است»
مرد دیگری وارد اتاق میشود.
حدود ۶۰ سال دارد؛ اما بسیار سرزنده و پرانرژی به نظر میرسد.
لباسی رنگارنگ پوشیده و دستمال گردنی سبزرنگ دارد.
با ورودش فضای اتاق تغییر میکند.
بلند میخندد، سؤال میپرسد و بدون اینکه منتظر پرسش من بماند، درباره زندگیاش توضیح میدهد.
از تحصیلات و سالهایی که در خارج از کشور گذرانده سخن میگوید و مدارک دانشگاهی متعددی را برای خود برمیشمارد.
سپس از سردردهایی سخن میگوید که از نوجوانی داشته است.
اکنون میگوید مشکل خاصی ندارد، اما گاهی به شدت عصبانی میشود و کنترل خشم برایش دشوار است.
از حضور در مرکز بسیار راضی است.
میگوید صبح زود میآید، ورزش میکند، صبحانه میخورد و در کلاسهای نقاشی و صنایع دستی شرکت میکند.
سپس با افتخار میگوید:
«حالم از افراد عادی هم بهتر است.»
از داروهایش نیز با رضایت سخن میگوید و معتقد است داروها او را آرام و سرحال کردهاند.
این بخش از روایت، یک حقیقت مهم درباره درمان اختلالات روانپزشکی را برجسته میکند:
داروهای روانپزشکی در بسیاری از اختلالات میتوانند نقش اساسی در کنترل علائم، پیشگیری از عود و بهبود عملکرد داشته باشند.
اما درمان موفقیتآمیز اغلب به دارو محدود نمیشود.
دارودرمانی، رواندرمانی، آموزش خانواده، توانبخشی شناختی، کاردرمانی، فعالیت بدنی، حمایت اجتماعی و ایجاد محیط مناسب میتوانند در یک برنامه جامع درمانی جای داشته باشند.

وقتی فوتبال تبدیل به یک جهان کامل میشود
یکی دیگر از مراجعان، مردی است که سالهاست با تشخیص اختلال اسکیزوافکتیو (Schizoaffective Disorder) زندگی میکند.
پس از معرفی خود، ناگهان میگوید:
«با شروع جام جهانی فوتبالیست شدم.»
از عشق خود به فوتبال سخن میگوید.
میپرسم:
«تاکنون فوتبال بازی کردهاید؟»
با ناراحتی پاسخ میدهد:
«پایم حتی توپی را از نزدیک لمس نکرده است.»
این تضاد میان واقعیت بیرونی و تجربه ذهنی فرد، یکی از جنبههای قابل تأمل اختلالات روانپریشانه است.
در برخی اختلالات، فرد ممکن است باورهایی پیدا کند که با واقعیت قابل مشاهده هماهنگ نیستند.
اما مهم است بدانیم که وجود یک باور غیرواقعی، تمام شخصیت انسان را تعریف نمیکند.
فرد همچنان میتواند احساس، علاقه، خاطره، استعداد و نیاز به ارتباط داشته باشد.
هنر؛ پلی میان انسان و جامعه
از اتاق مشاوره خارج میشوم.
در اتاق دیگری چند بیمار مشغول ساختن عروسک هستند.
یکی از زنان بدون اینکه نگاهم کند، با دقت گلهای سفید کوچکی را روی لباس عروسک میچسباند.
زیر لب ترانهای زمزمه میکند.
زن دیگری توری صورتیرنگ را روی سر عروسک قرار میدهد.
لبخند میزند.
لحظهای بعد بلند میخندد.
و چند دقیقه بعد، ناگهان ساکت میشود.
انگار اندوهی نامرئی بر چهرهاش مینشیند.
در اتاق دیگری، چند بیمار در کنار مربی خود مشغول بافتن فرش ابریشم هستند.
موسیقی آرامی پخش میشود.
فضا آرام است.
دستها حرکت میکنند.
نخها در هم میروند.
و تصویری شکل میگیرد که شاید از بیرون تنها یک فعالیت هنری باشد؛ اما در فرآیند توانبخشی، میتواند تمرین توجه، هماهنگی حرکتی، مشارکت اجتماعی، احساس مفید بودن و تجربه موفقیت باشد.
در اتاق دیگری، چند بیمار مشغول عروسکسازی هستند.
موسیقی شاد پخش میشود.
برخی آواز میخوانند.
برخی میخندند.
و برای چند ساعت، مرکز بیش از آنکه شبیه یک محیط درمانی باشد، شبیه یک کارگاه کوچک اجتماعی است.
شاید یکی از مهمترین اهداف توانبخشی همین باشد:
کمک به انسان برای بازگشت تدریجی به زندگی.
آیا علت اختلالات روانی فقط در مغز است؟
یکی از برداشتهای قدیمی این است که بیماری روانی یا کاملاً «روانی» است یا کاملاً «مغزی».
دانش امروز چنین دوگانه سادهای را نمیپذیرد.
اختلالات روانپزشکی حاصل تعامل پیچیده میان زیستشناسی و تجربه هستند.
ژنتیک، رشد عصبی، عملکرد شبکههای مغزی، انتقالدهندههای عصبی، هورمونها، سیستم ایمنی، خواب، استرس مزمن، تجربههای دوران کودکی، روابط اجتماعی، شرایط اقتصادی و فرهنگی و بسیاری عوامل دیگر میتوانند در شکلگیری یا تشدید آسیبپذیری روانی نقش داشته باشند.
در برخی اختلالات، زمینه ژنتیکی اهمیت بیشتری دارد؛ در برخی دیگر، محیط و تجربههای زندگی نقش پررنگتری دارند و در بسیاری از موارد، ترکیبی از عوامل درگیر است.
به همین دلیل، بهتر است به جای جستوجوی یک «علت واحد»، اختلالات روانپزشکی را در قالب مدل زیستی ـ روانی ـ اجتماعی (Biopsychosocial Model) بررسی کنیم.
این مدل میگوید بیماری روانی میتواند حاصل تعامل چندین سطح از عوامل باشد.
اسکیزوفرنی؛ جهانی که ممکن است واقعیت در آن تغییر کند
بخش قابل توجهی از مراجعان مراکز توانبخشی روانپزشکی مزمن ممکن است با اختلالات طیف اسکیزوفرنی زندگی کنند.
اسکیزوفرنی (Schizophrenia) یک اختلال روانپریشانه جدی است که میتواند بر ادراک، تفکر، هیجان، انگیزه، رفتار و عملکرد اجتماعی فرد اثر بگذارد.
یکی از شناختهشدهترین ویژگیهای آن، روانپریشی (Psychosis) است.
روانپریشی ممکن است با توهم، هذیان، تفکر یا گفتار آشفته و تغییرات قابل توجه در رفتار همراه باشد.
توهم (Hallucination) یعنی تجربه ادراکی بدون محرک بیرونی متناظر؛ برای مثال شنیدن صداهایی که دیگران نمیشنوند.
هذیان (Delusion) نیز باور ثابت و نادرستی است که با وجود شواهد مخالف، فرد همچنان به آن باور دارد.
اما اسکیزوفرنی فقط توهم و هذیان نیست.
علائم منفی (Negative Symptoms) مانند کاهش انگیزه، کاهش بیان هیجانی، کنارهگیری اجتماعی و کاهش توانایی تجربه لذت نیز میتوانند بخش مهمی از بیماری باشند.
به همین دلیل، فرد مبتلا ممکن است نهتنها با افکار غیرواقعی، بلکه با مشکلاتی در انگیزه، ارتباط اجتماعی و انجام فعالیتهای روزمره مواجه باشد.
آیا بیماران روانپزشکی خطرناک هستند؟
یکی از دردناکترین مشکلات افراد مبتلا به بیماریهای روانپزشکی، انگ اجتماعی است.
گاهی جامعه فرد مبتلا به اسکیزوفرنی یا سایر اختلالات روانپریشانه را به صورت کلیشهای «خطرناک» تصور میکند.
اما چنین تعمیمی علمی نیست.
اکثریت افراد مبتلا به اختلالات روانپزشکی خشونتورز نیستند و نباید صرفاً به دلیل تشخیص روانپزشکی، فردی را تهدید تلقی کرد.
خطر رفتار خشونتآمیز، در صورت وجود، به عوامل متعدد وابسته است و ارزیابی آن باید حرفهای و فردمحور باشد.
از سوی دیگر، افراد مبتلا به اختلالات روانپزشکی شدید خود ممکن است در معرض قربانیشدن، طرد اجتماعی، بیخانمانی، سوءاستفاده و تبعیض قرار گیرند.
بنابراین، نگاه ترسمحور به بیماری روانی نهتنها نادرست است، بلکه میتواند مانعی جدی برای مراجعه به درمان ایجاد کند.

بیماری روانی، پایان زندگی نیست
در گذشته، بسیاری از اختلالات روانپزشکی شدید با ناامیدی بیشتری همراه بودند.
امروز اما مفهوم Recovery یا بهبودی در روانپزشکی اهمیت فراوانی پیدا کرده است.
بهبودی الزاماً به معنای ناپدیدشدن کامل همه علائم نیست.
ممکن است فرد همچنان برخی علائم را داشته باشد، اما بتواند زندگی معنادار، روابط اجتماعی، فعالیت شغلی یا آموزشی و استقلال بیشتری تجربه کند.
برخی افراد پس از درمان مناسب میتوانند سالها در جامعه زندگی کنند.
برخی به کار بازمیگردند.
برخی تشکیل خانواده میدهند.
برخی تحصیل میکنند.
و برخی نیز با وجود باقیماندن علائم، کیفیت زندگی قابل قبولی پیدا میکنند.
بنابراین، نباید بیمار را با بیماری یکی دانست.
تشخیص یک فصل از زندگی انسان است؛ نه تمام کتاب زندگی او.
عود؛ بازگشت علائم، نه شکست انسان
بیماریهای روانپزشکی مزمن ممکن است دورههای عود (Relapse) و فروکش داشته باشند.
گاهی علائم افزایش مییابند و فرد به مراقبت بیشتری نیاز پیدا میکند.
در برخی موارد بستریشدن در بیمارستان ضروری است.
اما عود بیماری را نباید شکست اخلاقی یا شخصی بیمار تلقی کرد.
همانگونه که فرد مبتلا به آسم ممکن است دچار تشدید علائم شود، فرد مبتلا به اختلال روانپزشکی نیز ممکن است دوره تشدید بیماری را تجربه کند.
هدف درمان، کاهش احتمال عود، تشخیص زودهنگام علائم هشدار و ایجاد یک برنامه حمایتی مناسب است.
پایبندی به درمان، خواب منظم، کاهش استرس، پرهیز از مواد روانگردان، حمایت خانوادگی و پیگیری منظم پزشکی میتوانند در بسیاری از بیماران اهمیت داشته باشند.
توانبخشی؛ بازسازی نقشهایی که بیماری از انسان گرفته است
یکی از کاردرمانگران مرکز توضیح میدهد که بیماران بر اساس توانایی و وضعیت بالینی خود در فعالیتهای مختلف شرکت میکنند.
این رویکرد، اساس کاردرمانی (Occupational Therapy) است.
کاردرمانی صرفاً انجام یک سرگرمی نیست.
هدف آن استفاده هدفمند از فعالیتها برای بهبود عملکرد فرد در زندگی روزمره است.
ممکن است بیماری که تمرکز محدودی دارد، ابتدا با فعالیتهای سادهتر کار کند.
فرد دیگری ممکن است به فعالیتهایی نیاز داشته باشد که هماهنگی حرکتی یا تعامل اجتماعی او را تقویت کند.
برای برخی بیماران، کار گروهی اهمیت بیشتری دارد.
برای برخی دیگر، فعالیتهای هنری میتواند فرصتی برای ابراز خود فراهم کند.
فعالیتهای روزمره میتوانند احساس کفایت و خودکارآمدی (Self-Efficacy) را تقویت کنند.
وقتی فرد چیزی را با دستان خود میسازد، وقتی کاری را به پایان میرساند و وقتی دیگران نتیجه کارش را میبینند، پیام مهمی دریافت میکند:
من هنوز میتوانم.
شاید همین جمله یکی از مهمترین پایههای توانبخشی باشد.
خانواده؛ نخستین حلقه حمایت
هیچ برنامه درمانی بدون توجه به خانواده کامل نیست.
خانواده ممکن است در طول سالها با مشکلات فراوانی مواجه شود؛ از هزینههای درمان گرفته تا نگرانی درباره عود بیماری، اختلال در روابط خانوادگی و دشواری مراقبت روزانه.
اما خانواده نیز نیازمند آموزش است.
خانوادهای که بیماری را بهتر میشناسد، میتواند علائم هشدار را زودتر تشخیص دهد.
میتواند بداند چه زمانی باید با پزشک تماس بگیرد.
میتواند از بحثهای فرسایشی درباره باورهای هذیانی پرهیز کند.
و مهمتر از همه، میتواند میان «بیماری» و «شخصیت بیمار» تفاوت بگذارد.
گاهی جملهای ساده مانند:
«میدانم این چیزی است که تو واقعاً تجربه میکنی؛ بیا برای کمک گرفتن با پزشک صحبت کنیم»
میتواند بسیار مؤثرتر از گفتن:
«اینها همه دروغ و خیال توست»
باشد.
انگ اجتماعی؛ زخمی که دیده نمیشود
شاید یکی از دشوارترین بخشهای بیماری روانی، خود بیماری نباشد؛ بلکه واکنش جامعه به آن باشد.
وقتی فرد از ترس قضاوت، بیماری خود را پنهان میکند، وقتی خانواده از ترس حرف مردم بیمار را از جامعه جدا میکند و وقتی فردی به دلیل سابقه روانپزشکی از فرصت شغلی یا اجتماعی محروم میشود، انگ اجتماعی به بخشی از بیماری تبدیل میشود.
Stigma میتواند احساس شرم، انزوا، کاهش عزتنفس و حتی اجتناب از درمان را افزایش دهد.
جامعه سالم جامعهای نیست که در آن هیچکس بیمار نشود.
جامعه سالم جامعهای است که وقتی کسی بیمار شد، او را تنها نگذارد.
از «دیوانه» تا «انسان»
یکی از سادهترین و در عین حال عمیقترین تغییرات میتواند در زبان ما اتفاق بیفتد.
به جای «دیوانه»، بگوییم:
فرد مبتلا به اختلال روانپزشکی.
به جای «اسکیزوفرن»، بگوییم:
فرد مبتلا به اسکیزوفرنی.
این تفاوت کوچک زبانی، تفاوت بزرگی در نگاه ما ایجاد میکند.
در عبارت «فرد مبتلا به اسکیزوفرنی»، ابتدا انسان دیده میشود و سپس بیماری.
اما وقتی فرد را با بیماریاش یکی میکنیم، هویت او را به یک تشخیص پزشکی تقلیل میدهیم.
انسان بسیار بزرگتر از بیماری خود است.
آنچه در این مرکز دیدم
در پایان بازدید، آنچه بیش از همه در ذهن باقی میماند، نه عجیبترین حرفهاست و نه متفاوتترین رفتارها.
آنچه میماند، انسانها هستند.
زنی که گل سفید روی لباس عروسک میچسباند.
مردی که با دقت فرش میبافد.
بیماری که هر روز صبح برای ورزش به مرکز میآید.
مردی که عاشق فوتبال است، حتی اگر هرگز توپ را لمس نکرده باشد.
پیرمردی که هنوز آرزوی جاده و بیابان را در سر دارد.
مردی که خودش را «مجنون عشق» میداند.
و بیماری که از ترس انتشار تصویرش، با نگرانی درباره دوربین سؤال میکند.
هرکدام جهانی دارند.
جهانی که شاید برای ما همیشه قابل فهم نباشد.
اما برای فهمیدن همه جهان یک انسان، لازم نیست تمام افکار او را تجربه کنیم.
گاهی کافی است قضاوت را کمی عقب بیندازیم و همدلی را کمی جلو بیاوریم.
«حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن»
جملهای که در میانه این روایت گفته شد، در ظاهر شوخیآمیز است:
«حال ما خوب است، اما تو باور نکن.»
اما شاید بتوان آن را استعارهای برای بسیاری از بیماران روانپزشکی دانست.
ممکن است از بیرون، همه چیز خوب به نظر برسد.
ممکن است فرد لبخند بزند.
ممکن است در کلاس نقاشی شرکت کند.
ممکن است لباس مرتب بپوشد.
ممکن است با دیگران شوخی کند.
اما پشت این ظاهر، ممکن است سالها مبارزه با افکار مزاحم، اضطراب، افسردگی، توهم، هذیان، بیخوابی، انگ اجتماعی یا عوارض بیماری و درمان وجود داشته باشد.
از سوی دیگر، ممکن است ما تصور کنیم فردی «از دنیا بریده است»، در حالی که درون او سرشار از احساس، خاطره و آرزوست.
پس شاید بهتر باشد پیش از قضاوت درباره حال دیگران، یک سؤال ساده از خودمان بپرسیم:
اگر من جهان را دقیقاً همانگونه که او تجربه میکند میدیدم، آیا باز هم به این آسانی دربارهاش قضاوت میکردم؟
روان انسان؛ سرزمینی که هنوز همه نقشه آن را نداریم
با وجود پیشرفتهای چشمگیر روانپزشکی، علوم اعصاب و روانشناسی، هنوز پرسشهای بسیاری درباره چگونگی شکلگیری اختلالات روانپزشکی بیپاسخ ماندهاند.
ما اکنون درباره نقش ژنتیک، مدارهای عصبی، انتقالدهندههای عصبی، التهاب عصبی، محور استرس، خواب، محیط و عوامل اجتماعی دانش بسیار بیشتری داریم؛ اما مغز انسان چنان پیچیده است که هنوز نمیتوان بسیاری از اختلالات روانپزشکی را به یک مولکول، یک ژن یا یک ناحیه منفرد از مغز نسبت داد.
مغز، شبکهای پویاست.
رفتار، شناخت، هیجان و ادراک حاصل تعامل میلیاردها سلول عصبی، شبکههای گسترده مغزی و تعامل دائمی آنها با بدن و محیط هستند.
از همین رو، آینده درمان اختلالات روانپزشکی احتمالاً بیش از پیش به سمت پزشکی شخصمحور (Person-Centered Care)، درمانهای دقیقتر، مداخلات زودهنگام، توانبخشی شناختی و اجتماعی و ترکیب علوم اعصاب با روانشناسی و علوم اجتماعی حرکت خواهد کرد.
شاید ما بیشتر از آنچه فکر میکنیم شبیه یکدیگر هستیم
در پایان، فاصله میان «ما» و «آنها» کمتر از چیزی است که تصور میکنیم.
همه ما میترسیم.
همه ما غمگین میشویم.
همه ما گاهی خشمگین میشویم.
همه ما نیازمند محبت و تعلق هستیم.
همه ما دوست داریم دیده شویم.
همه ما از طردشدن میترسیم.
تفاوت اصلی ممکن است در شدت، تداوم و چگونگی تجربه این احساسات و در توانایی مغز و روان برای تنظیم آنها باشد.
اختلال روانپزشکی نباید دیواری میان انسانها بسازد.
اگر پزشکی برای بدن ضروری است، مراقبت از روان نیز ضروری است.
اگر برای بیماری قلبی به پزشک مراجعه میکنیم، مراجعه برای اختلال افسردگی یا روانپریشی نیز نباید مایه شرم باشد.
و اگر فردی به دلیل بیماری جسمی نیازمند حمایت جامعه است، فرد مبتلا به بیماری روانپزشکی نیز شایسته همان احترام است.
بیماری روانی، ارزش انسان را کم نمیکند.
سخن پایانی؛ پیش از آنکه بترسیم، بفهمیم
شاید جهان بیماران روانپزشکی همیشه برای ما قابل فهم نباشد.
شاید برخی از حرفهایشان عجیب باشد.
شاید بعضی رفتارهایشان برای ما ناآشنا باشد.
شاید گاهی نیازمند مراقبت تخصصی باشند.
اما هیچکدام از اینها مجوزی برای تحقیر، طرد یا انسانزدایی نیست.
پشت هر تشخیص، یک انسان قرار دارد.
پشت هر پرونده پزشکی، یک زندگی وجود دارد.
پشت هر علامت، داستانی هست که شاید سالها کسی آن را نشنیده باشد.
و پشت هر بیماری، خانوادهای وجود دارد که شاید خودش نیز به حمایت نیازمند باشد.
علم به ما میآموزد که بیماری روانپزشکی را بشناسیم.
روانپزشکی به ما میآموزد که آن را درمان کنیم.
توانبخشی به ما میآموزد که فرصت بازگشت به زندگی را فراهم کنیم.
اما همدلی چیزی است که به همه اینها معنا میدهد.
پس اگر روزی انسانی را دیدیم که جهان را متفاوت میبیند، پیش از آنکه او را «دیوانه» بنامیم، مکث کنیم.
پیش از آنکه از او بترسیم، بیاموزیم.
پیش از آنکه او را کنار بگذاریم، به یاد بیاوریم که بیماری، هویت انسان نیست.
شاید روزی خود ما یا یکی از عزیزانمان به کمک روانپزشک، روانشناس، کاردرمانگر، خانواده یا جامعه نیاز پیدا کند.
آن روز، احتمالاً بیش از هر چیز به یک انسان نیاز خواهیم داشت که به جای نگاه ترسآلود، با احترام نگاهمان کند.
و شاید اگر قرار باشد از تمام این روایت تنها یک جمله باقی بماند، همین باشد:
حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن.
گاهی پشت یک لبخند، سالها مبارزه پنهان است.
گاهی پشت یک رفتار عجیب، ذهنی گرفتار تلاش برای معنا دادن به جهانی آشفته قرار دارد.
و گاهی پشت بیماری که جامعه از او میترسد، انسانی ایستاده است که بیش از هر چیز، فقط میخواهد دوباره جایی در میان انسانها داشته باشد.
بیایید پیش از قضاوت، بفهمیم؛ پیش از طرد، گوش بدهیم؛ و پیش از ترس، انسان را ببینیم.
زیرا سلامت روان، امتیاز گروهی خاص نیست؛
بخشی از سلامت انسان است.
و جامعهای که برای سلامت روان اعضای خود احترام قائل است، در حقیقت برای انسانیت خودش احترام قائل شده است.
